بخش اول: سرآغــاز...
فرشاد اسماعیلیان

نمی دانم اکنون که می خواهم از انسان بنویسم، دقیقاً از کجا می بایست آغاز کنم!؟ابتدا خواستم با هزاران سال پیش بیآغازم؛ اما نظریات عظیم تکامل را چگونه مطرح کنم؟ و اگــر این آغاز است انفجار بزرگ را چه کنم!؟و اگر نه پس داستان آفرینش را چه زمان به میان کشم؟آیا براستی اینان انسانند...؟
پس همان بهتر که لحظه ای را که انسان فکـر کردن و احـساس نمودن را آغاز نمود، ابتدا قرار دهم...لحظه ای که انسان، انـسـان شد...آری انسان نگریست، اندیشید، شنـید، لمس نمود و اولین جرقه ی درک در ذهنش زده شد.شاید این آغاز نباشد ولی برای انسان، ادراک و فهم، آغازیست و شاید هم به این درک جانوران نیـز رسیده بودند...؟
مطلبی که در چنــد بخش می خواهم نقطه نگرشهای فلسفی انسان را به آن، از یک جنبــه ی خاص و بسیار خلاصه بررسی کنم، مطلبی ست که شاید برای خیلی از افراد حل شده باشد شاید هم نه...!!اما می دانم که این موضوع که چندی پیش قصد نگارش آنرا داشتم در نظر بسیــاری از دوستانم مسئله ای نادرست و با جوابی کاملاً واضح و دقیق بود که هیچ شکی بر آن روا نبـود!مسئله ای که حتـی باعث شد رابطه ام با چند تن از دوستانم برهم خورد و پایان پذیرد... .
برای شروع می خواهم به این روش تفکر انسان در ابتدای مسیر خویش بنگرم...به این نگرش...نگرشی که انسان را، به نظر من، سالیان سال متوقف ساخت.اما مطمئناً لازم بود.نگرشی به ورای خویشتن، که با تعریف نیاز به پشتیبان، آشنایی با مرگ و نابودی و نیستی، و صد البته رویــا های شبانگاهی آغاز شد...منظورم البته خـــدا ست!
انسان شاید از لحظه ای که مرگ انـسانی دیگر را دید، به تأمل درباره ی حقیقت آن پرداخت.حقیقتی که هنوز هم بصورت راز می باشد شاید هم بسیار واضح و در عین حال تاریک و نابودگر و به روشناییِ هیچ و پوچ...!!!و شاید اینگونه بود که باور روح آفریده شد.باوری که با رویــاهای شبانه ی انسان متحد شد؛ و لحظه ای که وی را متوجه وجود و قدرت تفکر خویش کرد، لحظه ای که به تنهایی خویش بر روی زمین، بعنوان تنها موجود متــفکر(؟) پی برد خود را نیازمند پشتیبان دید.از همان آغاز، انسان خود را ضعیف پنداشت، و از همان روز انسان نقطه ی اتـکا طلب کرد...نیچه در این باره می گوید:
{انسان در دوره های بسیار کهن و ابتدایی خویش، فکر می کرده است که از طریق رویــا با عالم دیگر آشنا می شود و همین موضوع سرمنشأ تمامی اندیشه های متافیزیکی ست.بدون رویــا هیچ دلیلی برای جدایی از این عالم وجود نداشته و حتی تفکیک انسان به روح و جسم نیز بر پایه ی قدیمی ترین آراء در باب رویــا شکل گرفته است...از هزاران سال پیش بشر به این نتیجه رسیده است: «مردگان به زندگی خویش ادامه می دهند، زیرا به خواب زندگان می آیند.»}
این سه زمینه از نظرم آغاز یک تحول چند هزار ساله در زندگی انسان بود.این سه شاید از مهمترین مسائلی بود که نیـاز به جهانی دیگر برای بعد از مرگ، جهانـی ورای آنچه هر روز با آن برخورد داریم، جهانی که برای برداشتهای پریشان ذهن انسان از اتفـاقات روزانه و نمود آن در عالم خواب و البته ساخت باور روح و  خدا شدیداً مورد نیاز بود.انســان هنوز خود را برای یک باور عجیـب و عظیم آماده نساخته بود.او هنوز پوچی و نیستی را در مقابل دیدگان خویش نمی دید و شاید چون هم اکنون می دید و از پذیرشش می هراسید.هنوز نمی خواست و البته نمی توانست قبول کند که زندگی او با مرگ پایان می پذیرد... .هرچند دلیلی هم برای اثبات این مدعا یا رد آن وجود نداشت و شاید هنوز هم وجود ندارد!
در بخش بعد به سراغ نگرشی می روم که با انسان ارتباطی تنگاتنگ بر قرار کرده و جدایی ناپذیر به نظر می رسد...نگرشی که از سه زمینه ی اشاره شده نیز نشأت می گیرد!!!