پاسخ گویی به نظرات (2)

ن: امین حمزه ئیان

جناب علی: دلیل نمایش ندادن نظرات را با توضیحی واضح تر بیان نمودیم. با تشکر.

جناب نصر اله خان: مقاله ای تنها در خصوص فلسفه ی تحلیلی و فلسفه علم و توضیح در مورد مسائل آن به شخصه ننوشته ام. فلسفه ی تحلیلی امروز دیگر مباحث بسیاری را پوشش می دهد از جمله سیاست، منطق، اخلاق و خصوصا زبان و... . در مورد مطالب نوشته شده توسط ما به جز سری مقاله های "علم و فلسفه" ، مقاله هایی به عنوان "نقدی بر نظریه ی شعور و معرفت شناسی کوانتومی" شاید تا حدودی در مورد مسائل مورد بررسی شما باشد. که می توانید از قسمت مطالب اخیر در کادر سمت چپ وبلاگ لینک آن ها را بیابید. در مورد فلسفه تحلیلی هم اگر کارهای فیلسوفان مانند ويتگنشتاين، فرگه و راسل را مطالعه بفرمایید کمکتان خواهد کرد. با تشکر.

جناب رضایی: چه بگویم که هیچ گونه رعایتی در احترام گذاشتن به عقاید دیگری(صحیح یا ناصحیح) ندارید. نوشته ی بنده امری فرا تر را بیان می کرد. امیدوارم موفق باشید...

جناب نقدی دارم و... ، - ، مهم نیست، یک بیننده، sh.s: اولین مشکل آن بود که مطالب را کامل مطالعه نکرده و منظور از آن چه می گفتیم را درست متوجه نمی شدید. ما چیزی می نوشتیم و شما در مورد چیزی دیگر نظر می دادید. به عنوان مثال بیش تر نظرات شما در مورد اثبات وجود خدا بود. با لینک های فراوانی که برای ما فرستادید. در صورتی که نوشته های ما منظوری دیگر با ابعادی بسیار فرا تر را مد نظر داشتند و هرگز مطلبی نبود در خصوص نفی خدا یا اثباتش. دوست داشتم با وجود نظرات زیاد شما بیش تر برایتان بنویسم اما با توجه به یکی از نظراتتان این تمایل را بسیار کم رنگ کردید. اول همانطور که خـود نیز گفته ایـد همه انسان ها باید پذیرای نظرات دیگران به عنوان نظراتی جز نظرات خود باشند. در مورد نوشته های نیچه هم که نظری دادید تنها پیش نهادم این است که بیش از این برای درک مطلب مورد نظر نویسنده بیندیشیـد و فـراموش نکنید که البته از برخـی پیش فرض ها دست بکشیـد تـا مطلب را برای نتیجه ای که می دهـد بررسی کنید و نه نتیجه ای که خود می خواهید از آن بدست آورید. و در نظر داشته باشید که فیلسوفانی چون نیچه با تمام مشکلاتی که می توان بر نوشته هایشان نسبت داد؛ آنگونه نمی نویسند که در یک نظر اجمالی، آنچه مقصودشـان است درک گردد. بطوریکه هنوز هم بر سر برخی مسائل مورد نظرشان بحث ها مطرح است. در نهایت لازم بذکر است، همانطور که در مقالات اجتماعیمان جنبه ی اجتماعی مطلب برایمان اهمیت دارد، در مقالات فلسفیمان نیز جنبه ی فلسفی حائز اهمیت است؛ بنابراین از خواننده توقع داریم که در اظهار نظر خویش، متوجه باشد. با بررسی جنبه ای نادرست، که مد نظرمان نیست، ممکن است بیراهه های بسیاری در مسیـر، نمایان شود. با تشکر.

جناب crazy schopnhaurs: خوشحال شدم از نظرتان و تمایلی که بدین امر نشان دادید. اما عذر ما را به خاطر رد کردن پیش نهاد قابل احترام و زیبایتان بپذیرید زیرا بنده و دوست گرامی جناب اسماعیلیان مدت طولانی ای است که با هم آشنایی داریم و شاید در مورد بعضی از موضوعات ساعت ها با هم به بحث و گفت و گو بپردازیم. و فکر می کنم این امکان برای ما و شما کم تر وجود داشته باشد و برای نوشتنمان قوانینی شخصی را به وجود آورده که در ابتدا و در حین نگارش بسیار در موردشان صحبت می کنیم. البته اصولا ما در این گونه مباحث کمی هم تک تاز هستیم که جدای از این که امریست شخصی بسیار هم به وضعیت اندیشه ی حاکم بر اجتماعمان و شرایط فرهنگی و سیاسی باز می گردد. باز هم امیدوارم عذر بنده را پذیرا باشید و امیدوارم در آینده ای نزدیک شاهد وبلاگی با مطالبی زیبا از طرف شما دوستان گرامی باشیم.

 

و با تشکر فروان از دوستان: کامران، رها اشکانژاد، oko.ir، رها، isphilosophy، لرد کاوی، WHEREVER I MAY ROAM و دیگر عزیزان که نظرات، انتقادات و پیش نهادات خود را بیان نمودند.

مرگی سرشار از زندگی

متن زیر خلاصه ای از فصل اول کتاب "پرسش های زندگی " نوشته فرناندو سوتر - با کمی تغییر - است .مدتی پیش این خلاصه را برای معرفی این کتاب در نشریه هاشور نوشته بودم که به دلایلی فرصت نشد تا چاپ شود . کتابی است بسیار خواندنی که انسان را به خرد ورزی دعوت می کندو اینکه در این دم کوتاه زندگی شاید بزرگترین مسئولیت هر انسانی زندگی کردن و فهم عمیق آن باشد. انسان را از دیدن ظاهری این جهان جدا می کند و او را به تامل درباره پرسش های زندگی وا می داردچیز هایی به نظر خیلی ها قطعی و خالی از هر گونه سوالی است. در عین حالی که اندیشه بزرگان فلسفه را بیان می کند؛ فرق زیادی بین یادگیری یا تکرار اندیشه دیگران و داشتن فکری که حقیقتا متعلق به خود انسان است می گذارد.

* * *

انسان میراست.

سقراط انسان است.

پس:

سقراط میرا است.

طی نسل های متمادی، نوآموزان فلسفه، مطالعه منطق را با قیاس بالا آغاز کرده اند. توجه به این نکته جالب است که کار فلسفه باید با تذکر مرگ یک همکار بلند آوازه آغاز شود و خط استدلالی را دنبال کند؛ که در واقع ما را به مرگ محکوم می کند؛ زیرا روشن است که اگر به جای مرگِ سقراط نام شما خواننده عزیز یا من یا هر کس دیگری گذاشته شود؛ قیاس فوق به همین اندازه معتبر خواهد بود . آری محکوم به مرگ شدیم !!!

چه چیزی در مورد مرگ می دانیم ؟ یقینا بسیار کم. یکی از آن چیز هایی که می دانیم این است که مطلقا شخصی و غیر قابل انتقال است . یعنی هیچ کسی نمی تواند به جای دیگری بمیرد، و به همین دلیل است که مرگ به ما تفرد می بخشد و ما را برابر نیز می کند. وقتی نوبت به مرگ می رسد هیچ کس کمتر یا بیشتر از دیگری نیست و از همه مهمتر ، هیچ کس نمی تواند آدم دیگری متفاوت با آنچه هست باشد . یک چیز دیگر هم در مورد مرگ می دانیم. نه تنها قطعی است بلکه همواره قریب الوقوع است . فقط سالخوردگان یا بیماران نیستند که می میرند .می توان گفت از لحظه ای که زندگی را آغاز می کنیم ، آماده مرگیم .شاید سخن مونتنی بسیار درست باشد که می گوید :ما به این دلیل آنکه بیماریم نمی میریم بلکه به این دلیل می میریم که زنده ایم. وقتی به این مسئله فکر می کنیم می بینیم که همگی ما آدمها همواره با مرگ فاصله یکسانی داریم . تفاوت عمده آن نیست که سالم هستیم یا نه ، ایمن هستیم یا در خطر ، بلکه تفاوت میان زنده بودن و هستی و نیستی است . قلمرو میانه ای وجود ندارد.هیچ کس نمی تواند نیمه جان باشد .مشخصه اصلی مرگ آن است که هیچ گاه نمی توانیم از چنگ تهدید آن بگذریم هر چند گاهی" نامحتمل" به نظر می آید ولی "همواره ممکن "است.

آگاهی از مرگ از آن چیز هایی است زندگی را به امری جدی برای ما بدل می کند. چیزی که هر یک از ما باید درباره اش بیندیشیم؛ چیزی راز آمیز و ترسناک ؛ نوعی معجزه ارزشمندکه باید درباره اش مبارزه کنیم و به تلاش و تامل نیاز دارد. اگر مرگ وجود نداشت چیز های زیادی برای دیدن داشتیم و وقت فراوانی که این چیز ها را ببینیم اما کار چندان ارزشمندی وجود نداشت که انجام دهیم - تقریبا هر کار را برای اجتناب ازمرگ انجام می دهیم- و چیزی نبود که درباره اش بیندیشیم. جالب اینجاست که بسیاری از ما فکر می کنیم که قطعیت از مرگ ما را هراسان می کند و زندگی را برای ما بی مفهوم . در حالی که قطعیت از مرگ نتنها ما را به فکر فرو می برد بلکه ما را به متفکر تبدیل می کند . از همه مهم تر این که آگاهی از مرگ ، خود ما را تبدیل به انسان می کند. زیرا میرا بودن جزئی از تعریف انسان است. در یونان باستان برای مفاهیم انسان و میرا یک واژه داشتند. حیوانات و گیاهان میرا نیستند چون نمی دانند که می میرند.حیوانات شاید خطر را پیش بینی کنند اما بر ضرورت بنیادین مرگ آگاه نیستند. یک "میرا" موجودی نیست که می میرد بلکه موجودی است که می داند خواهد مرد.

خواه ار مرگ بترسیم یا نه یا حتی آرزویش را بکنیم؛ خود مرگ، نفی محض است؛ معکوس زندگی است ؛ لذا ما را همواره به طریقی به زندگی ارجاع می دهد. نوعی نگاتیو عکاسی که باید طوری ظاهر شود که بتوانیم تصویر بهتر را ببینیم.

آری مرگ ما را به به فکر کردن وا می دارداما نه در باره مرگ بلکه درباره زندگی. اندیشه ای که به وسیله مرگ بیدار شده است از پشت دیوار نفوذ ناپذیر مرگ به عقب جست می زند و بارها و بارها به موضوع زندگی باز می گردد . به جز بستن چشمانمان به منظور ندیدن مرگ یا اجازه دادن به مرگ که کور و مرعوبمان کند ؛ این امکان را هم داریم که (هر چند که بی خطر هم نیست) سعی کنیم زندگی را دوباره بفهمیم.

منبع

قضیه ی عشق

امین حمزه ئیان

عشق به عنوان نوعی بیماری

عشقدر تحلیل روابط عاشقانه بین افراد، خصوصا ایرانیان تماما به مشکلات فرهنگی و شخصیتی بر می خورم. دیروز زمانی که در روابط اشخاصی به ظاهر عاشق توجه می کردم متوجه پایین آمدن سطح آنان شدم. یعنی از زمانی که وارد رابطه می شوند به جای فرا رفتن، فرو رفته اند چه از لحاظ روانی و موارد درونی و شخصیتی و چه از لحاظ موارد بیرونی که در رابطه با محیط فیزیکی خارج می باشد.

بسیار مشاهده کردم عشق نوع D  را. اصولا در روانشناسی عشق، عشق و عشاق به دو دسته ی اصلی D و B تقسیم می شود. در دسته ی B که گاه، عشق سالم یا خودشکوفا نامیده می شود و به این افراد نخبه یا دگراندیش گویند، شخص تمایل دارد بدون احتیاج یا حسابگری در رابطه باشد اما در عشق D ما شاهد اشخاصی هستیم که به محبت احتیاج دارند و سعی در به دست آوردن این محبت و توجه برای خود هستند و معمولا سیاست هایی هم در این گونه رابطه ها  برقرار است.

در بخشی از کتاب تمایلات و رفتارهای ج ن س ی انسان نوشته ی دکتر اوحدی این گونه نوشته شده است:

افراد خودشکوفا را می توان افرادی تعریف کرد که دیگر تحت انگیزش نیاز به ایمنی، به وابستگی، به محبت، به منزلت و به عزت نفس قرار ندارند، زیرا این نیازها قبلا در آن ها ارضا شده است. پس چرا باید فردی که نیاز به محبت در او ارضا شده است، عاشق شود؟ یقینا دلایل آن همان دلایلی نیست که فرد محروم از محبت را بر می انگیزاند، یعنی فردی را که به این دلیل عاشق می شود که نیازمند و مشتاق محبت است و مجبور است این فقدان و کمبود بیماری زا را جبران کند( عشق D).

افراد خودشکوفا(نخبه)، هیچ گونه کمبود جدی ندارند که درصدد جبران آن برآیند و در این حال بایستی به آنان با این دید نگریست که در جهت رشد، بلوغ، پیش رفت و در یک کلام، در جهت تکمیل و خودشکوفایی والاترین فطرت فردی و نوعی خود، آزاد شده اند. آن چه که این افراد انجام می دهند، از رشد ناشی می شود و بدون سعی و تلاش مبین آن رشد است. آن ها دوست می دارند، زیرا افرادی هستند با محبت، مهربان، صادق، و طبیعی. به عبارت دیگر، بدین دلیل دوست می دارند که فطرت آن ها این است که خودانگیخته باشند. همان گونه که یک گل مریم بدون خواست خود، عطر افشانی می کند یا یک مرد نیرومند، جدا از اراده ی خود، نیرومند است.

تلاش، تقلا و کوششی که چنین بر شیوه ی مهرورزی فرد عادی حکم فرما است، در مهرورزی فرد خود شکوفا کمتر وجود دارد. به زبان فلسفی این جنبه ای است از بودن و نیز از شدن، و می توان آن را عشق B نامید، عشق به وجود دیگران.

 

این خلاصه ای از تعریف دسته ی عشق بود. در دسته های مختلف عشق روابط ج ن س ی هم بسیار متفاوت است، افراد D نیازمند این گونه روابط هستند در صورتی که افراد B به راحتی می توانند نداشتن هر گونه رابطه ای را تحمل کنند زیرا خود ساخته هستند. در دسته ی B معمولا س  ک   س نوعی شوخی برای افراد است، نوعی سرگرمی که در آن به دلیل شکوفا بودن افراد، اشخاص احساس راحتی بیش تری نسبت به هم دارند و شاید ساعت ها در روابطشان شوخی و خنده کنند. در صورتی که در عشق D چنین صمیمیت خالص بدون آن وابستگی جسمی روانی وجود ندارد.

مسئله ی عشق را می توان از جنبه های مختلفی بررسی کرد. اما در این جا نمی خواهم زیاد روی بخش علمی مسئله تکیه کنم. اما چند نکته را باید ذکر کنم. احساس عشق وابسته به هورمون های بدن ما است مانند هورمون های تستوسترون و استروژن باعث ایجاد علاقه و آدرنالین باعث تکانه های جسمی مانند طپش قلب و استرس و خشکی دهان و لرزش و... ، دوپامین موجب انرژی بالا، شادی،کم خوابی و... ، سروتونین موجب نادیده گرفتن مشکلات معشوق و به یاد آوردن پیاپی آن می شود.

هورمون هایی که هنگام رابطه ی ج ن س ی یا حتی بوسه و ... ترشح می شوند و موجب ایجاد احساسات مختلف می شوند. اکسی تسین باعث ایجاد وابستگی و احساس عشق و عاطفه و وابستگی می شود. و اسوپرسین موجب تداوم علاقه می شود.

جالب آن جا است که قطع هر یک از ترشحات بالا موجب اختلال می شود و حتی دست کاری در دو هورمون نام برده شده ی آخری، موجب از بین رفتن هر گونه احساسی می شود. این دو هورمون در میزان کیفیت عشق مادری هم بسیار موثر هستند.

اما مطلب جالب دیگری که در سایتی مطالعه کردم به قرار زیر است:

برخی از پژوهشگرها روی این موضوع متمرکز شده‌اند که «آیا عشق آتشین صرف نظر از عشق نافرجام، یک بیماری پاتولوژیک است یا نه؟» و جالب است بدانید روان‌شناسان بیشترین شباهت را بین عشق و یک بیماری خاص روانی به نام وسواس اجباری مشاهده کرده‌اند. در این بیماری، افکار خاصی به ذهن هجوم می‌آورد که فرد گریزی از آنها ندارد؛ این افکار او را مجبور به ایجاد رفتارهای خاصی می‌کند که اگر انجام ندهد دچار تنش و اضطراب زیادی می‌شود. مثلا کسی عادت دارد هر شب 10 بار دست‌هایش را بشوید و اگر 8 بار این کار را انجام بدهد درونش منقلب می‌شود و نمی‌تواند آسوده بخوابد.


عشق نه فقط در ظاهر و علایم بالینی شبیه این بیماری است، که از نظر آزمایشگاهی هم به آن شباهت دارد. در بیماری وسواس اجباری، یک ناقل خاص در سلول‌های پلاکت خون بیمار افزایش پیدا می‌کند. پژوهشگری به نام مارازیتی، افراد عاشق را به این طریق آزمایش کرده و به این نتیجه رسیده که آنها هم درست همین حالت را دارند. پس عشق یک حالت وسواس اجباری ایجاد می‌کند که در آن فرد عاشق دچار افکار و عادت‌های خاصی می‌شود که نمی‌تواند از دست آنها خلاص شود- مثل تماس گرفتن پی در پی با معشوق و فکر کردن مداوم به او که عملکرد عادی ذهنش را مختل می‌کند.

اما اکنون قصد ندارم بیش تر از این در بررسی علمی پدیده ی عشق وارد شوم، تمایل دارم بیش تر از جنبه های علوم انسانی آن را بررسی کنم.

در بسیاری از روابط اطراف خود پالس های ج ن س ی بسیاری در دو فرد مورد نظر یافتم، با توجه به آن ها متوجه شدم که بخش عمده ای از دلایل پایدار ماندن رابطه همین مسئله ی ج ن س ی است. البته این مورد طبیعی است اما با دقیق شدن در موضوع متوجه می شویم که این حد از حد تعادل خارج شده است و دلیلش کاملا مربوط به مسایل فرهنگی ما می شود. از زمان کودکی بدن جنس مخالف و کلا جنس مخالف نوعی تابو شده است.

به دلیل همین ناآگاهی ها است که افراد در اولین ارتباط خود سریع عاشق شده و با از دست دادن اولین نفر، زندگی را تباه شده میابند گویی تنها همان یک نفر بوده است و بس. تمام این مشکلات به خاطر فرهنگ ناصحیحمان است که پیش می آید.

از مواردی که بسیار مهم است و دوست دارم روزی به آن بپردازم تمام اتفاقاتی است که بعد از به هم رسیدن دو نفر به هم اتفاق می افتد. مسائلی که موجب دل زدگی می شود. تحقیقات نشان می دهد که بیش از هفتاد درصد افرادی که بسیار عاشق پیشه بوده اند بعد از گذشت چند سال از زندگی مشترک خود اظهار کرده اند که دارند بدون هیچ احساس عشقی زندگی می کنند!! البته تحقیقات مربوط به ایران نیست. اما آمار ایران هم مطمئنا زیبا نیست. از جنبه هایی بسیار وحشتناک هم می باشد. مثلا در مورد نوع و آگاهی از روش های برقراری رابطه ی ج ن س ی  بین زوج گاه بسیار احمقانه است.

خلاصه آن که آن چه ما دیدیم آن بود که مردم به جای استفاده از این احساسات در راه پیش رفت، بدین صورت که با داشتن چنین رابطه ای بخشی از ذهن خود را آزاد تر کنند تا رشد بیش تری داشته باشند، تماما به جنبه های زود گذر غیر انسانی آن بیش از آن چه هست و اهمیت دارد، ارزش می گذارند و پیش خود فکر می کنند این یعنی همان عشق. و بعد هم در تخیلات عارفانه ی خود غرق شده و به ملکوت اعلا می روند. نتیجه هم آخر سر جز بازگشت به عقب چیز دیگری نیست.

ذهنی آزاد برای آدمی آزاده

امین حمزه ئیان

در اوراق گذشته ی خود به تکه کاغذی برخوردم که روی آن چند کلمه نوشته بودم. این نکاتی بود که برای رها کردن خود از قواعد اخلاقی و به دست آوردن سطح فکری آزاد، روزی در اتوبوس که نشسته بودم بر کاغذ نوشتم.

قواعد و قیود
پیش داوری ها
سنت ها
عذاب وجدان

از موارد بالا شاید برایتان جالب باشد بدانید که حدودا منظورم از عذاب وجدان چیست. عقیده بر این است که عذاب وجدان تنها یک امر کاملا ذهنی است و هیچ گونه پدیده ی عجیبی در برندارد. انسان برای بدست آوردن سطحی از آزادی، زمانی که قواعد و پیش داوری ها و سنت ها را می شکند، ممکن است در مواردی دچار عذاب وجدان شود. در این لحظه شخص دانا باید علت تفکرات خود را شناسایی کند و سعی بر از بین بردن سرطان عذاب وجدان در چنین شرایط و شرایط مشابه دیگر کند.

کلا عذاب وجدان از تلقین، سنت ها، فرهنگ و حتی تا حدی هم از ژنتیک برمی خیزد. برای آزاد کردن ذهن خود، کشتن وجدان و به حداقل رساندن تاثیر آن در زندگی و جایگزین کردن موارد عقلی به جای آن یکی از موارد بسیار مهم در آزاد کردن ذهن است.

یکی از موارد بسیار مهم در خواندن فلسفه آموختن آنالیز شخصیتی خویشتن است که اگر شخص خوب روش را پیش رود، می تواند تا آخر عمر به قول خود از نظر شخصیتی به روز باشد.

این خود پدیده ایست بس عجیب ناک در مبحث آدمی.