آدمی میان دو هیچ

امین حمزه ئیان

نبودن خدا، انسان و زندگی و همه ی هستی را احمق و بی سرانجام و بی معنی کرده، ولی چه کار کنیم که همین طور است. (سارتر)

اکنون آدمی میان دو هیچ بزرگ که گویا واقعیت است و در لحظه ی تولد همراهمان زاییده می شود قرار دارد. دو هیچ که با تمام تناقضات ظاهری مکمل هم هستند. و اکنون آدمیست و جهانی که گاه تنها حقیقت ثابتش را این دو آزادی یا شاید اسارت می پنداریم.

زندگی و مرگ آن دو هستند که بنیاد محور تمام اعمال و افکارمان است. با شروع زندگی، تنها مرگ است که همراه آن متولد می شود. اما چون پیش از آشنایی با مرگ تنها زندگی را تجربه می کنیم، سال ها واقعیت مسلم خود را زندگی می دانیم. در پرتوی زندگی مرگ همواره وجود دارد اما هیچ گاه آن را تجربه نخواهیم کرد زیرا مرگ تنها حدیست برای انسان زنده. زمانی که مرگ فرا رسد زنده نیستیم تا بتوانیم بگوییم آن را تجربه کرده ایم. مرگ تنها کلمه ایست برای پدیده ای که هرگز آدمی آن را لمس نکرده است. و چه سود ها و خلاقیت هایی که در زیر سایه ی وجود مرگ پرورش یافته است. اگر آن نبود شاید زندگی معنای عمیق خود را از دست می داد.

شاید پر تناقض ترین مسئله ی هستی انسان این دو هیچ باشد. تمایلی که انسان به زندگی ابدی دارد و در عین حال از آن می گریزد. و اگر کفه ی ترازو به طرف یکی خم شود آن گاه تعادل تمام هستی انسان به هم خواهد خورد. این می تواند توازنی زیبا از دیدگاه انسان به شمار آید.
شاید بتوان مرگ و زندگی را دو آزادی دانست اما همان طور هم می توان آن دو را تنها اسارتی در بند جهانی محکوم به این دو دانست. اندیشه و وجود زندگی بدون مرگ معنا ندارد و همچنین بلعکس.
هدایت زیبا می گوید: اگر مرگ نبود همه آرزوی آن را می کردند !!

سالیان طولانیست، از آن جا که سرشت آدمی بیش تر او را به سوی زندگی می کشاند، تلاش کرده تا با ایجاد و خلق تصاویری از زندگی ای دیگر خود را از تصویر پایان برهاند. اما انسان در تنهایی اگر صادق باشد هیچ گاه از هجوم افکاری که شاید واقعیت است در امان نمی ماند. او می ترسد و بیش تر تغییر جهت می دهد.

اما امروز معنای زندگی و مرگ متحول شده است. اکنون روزگاریست که می توان گفت زندگی می تواند چون سیزیف باشد که سنگی را تا ابد به قله ی کوهی برده و سنگ از آن جا به پایین میغلتتد و این عمل تا همیشه ادامه دارد. در این هنگام مرگ هم معنایی نو میابد.

این معانی تازه و ساده ما را در مقابل این پرسش قرار خواهد داد که زندگی امروز و آینده و زندگی گذشتیمان آیا تنها نوعی آزادی بوده است یا اسارتی محض؟  این جنگیست واقعی و روانی که تنها در مغز شاید تنها موجود هوشمند، به نام آدمی برقرار می شود. ما این سوال را در پرتوی زندگی می پرسیم.

آیا رواست در پرتوی زندگی که این سوال را می کنیم آن را نفی کنیم؟ شاید منطقی نه. اما اگر اسارتست، در این اسارت نفی چه ایرادی خواهد داشت؟ شاید بتوان رد معانی عمیق زندگی را پذیرفت اما زیبا نخواهد بود پرسیدن چرا های بی حاصل و تنها تعریف بی معنایی اطراف. زیرا اگر این گونه باشد باید تنها راه حل را که مرگ است خود، قبل از صحبتی تجربه کنیم و آن گاه که تجربه به نتیجه برسد دیگر وجودی نیست که این سخنان را بیافریند.

این از آن تناقضات روانی انسان است که درونش روان است؛ آن پذیرش واقعیت سخت(که هیچ گاه قطعی نمی شود) و در عین حال دانستن راه و تنها رفتن از بی راهه ها برای برگشتن به گریزگاه خود.

پذیرش این دو، به معنای آزادی، تنها در پرتوی  تفکرات متافیزیکی صورت می گیرد. و این کاریست که فیلسوفان عموما از طریق منطق و عارفان از طریق چیزی که دل می نامندش به آن دست میابند. اکنون سوال پیش می آید که آزادی یا اسارت آیا واقعا وجود دارد و یا تنها زائیده ی تفکرات است یا به بیانی دیگر آیا درونیست یا بیرونی؟
شاید بتوان گفت ساخت مفاهیم درونی تنها برای شناخت بیرون که بخشی از آن درون آدمی است به وجود می آید. یعنی تمام مسائل به طور کلی از نظر مفاهیم ذهنی ما، بیرونیست.

پذیرش این دو به عنوان هیچ، سوالات و پیامد های عمیقی را در زندگی به وجود می آورد که به عنوان مثال می توان پذیرش تنهایی انسان و یگانه بودن او در جهان را نام برد. تفکر در این موارد انسان را متوجه ریسمانی بسیار ظریف و نازک و در ظاهر نامرئی میان دو معنای آزادی و اسارت قرار می دهد و گاه در پی آن جبر و اختیار. که هر قدم در این راستا برای گذر می تواند آدمی را در لحظه گاه برای راهی طولانی به اوج رساند یا به زیر افکند.

عـلـم و فـلـسـفـه (بخش پنجم:عـلـم و فـلـســفـه)

بخش پنجم:عـلـم و فـلـســفـه...

فرشـاد اسماعیلیان


در چنـد بخش قبل ضمن معرفی فلسفه، برخی اشکالات وارد بر آنـرا بررسی نمودم.حـال زمـان، پـاسخ این پرسش است که فلسفه بـا علم چه رابطه ای دارد؟

عده ای بر این عقیده اند که فلسفه و علم از یکدیـگر جدا هستند، و برخی می گویند که ارتباطی تنگـاتنگ دارند!اما بعضی نیـز می گویند که این رابطه به مدتهـا قبل بـاز می گردد.این عده بر این عقیده اند که علم فرزند فلسفه است.برای توضیح بهـتر این مطلب بگذارید نگـاهی دوبـاره به پرسش هایی که در بخش اول این نوشته طرح کردم، بیاندازیم:

دلیـل بوجـود آمدن علوم چه بود؟آیــا انـسان به جـایی رسیده بود که تصورات دیـگر پاسخ گوی سوالات انـسان نبودند...؟یـا سوالات انسـان تغییر کرده بـود...؟

اگـر خوب بنگریم در حقیقت سوالات بعدی به نوعی پاسخ گوی سوال اول است.انسان به جـایی رسیده بود که تنهـا اعتقادات، ذهن او را تشکیل می دادند.بسیـاری از مردم زمـانی که دیدند این اعتقادات پاسخ گوی نیـازهاشـان نیستند، به سمت بـاور های جدید رفتند.اما این بـاور های جدید نیـز بنیـادی علمی نداشتند، و به همین دلیل بعد از مدتی رهـا می شدند.

این مطلب چندی ادامه یـافت تا در نهـایت نیـاز به چیزی احسـاس شد که قطعیتی، حتی محدود در یک زمینه ی خاص، با خود همراه داشته بـاشد.اینگونه آرام آرام فلسفه نگـاه خویش را از تصورات بر گرفت و به محیط اطراف خویش معطوف کرد و پـایه های علم را ریخت.نبـاید فراموش نمود که ایندو همواره با یکدیـگر در ارتبـاط بوده اند.علم در آغاز تنها وسیله ای بود برای فلسفه، تا پاسخ برخی پرسش ها را دقیق تر بدهد.اما قدرتی که علم از این پایه ریزی دقیق بدست آورد به قدری بود که فلسفه را نیز کنـار زد.اکنون فلسفه که همواره به مباحثه بـا علوم پرداخته، در میدان مانده و برای بشریت بهمراه علوم تلاش می کند.در حـالی که همه خود را درگیـر بسیـاری خرافات کرده اند، این دو پیش می روند.

در پـایان بخشی از نوشته ی ویل دورانت را می آورم که شـاید شمـا را در درک فلسفه و علم و شـرایطشان یـاری کنـد :

{...علم می خواهد کـل را به اجـزای خود تقسیم کنـد و بدن را به اعضـایش تجزیه نماید و تـاریکی جهـل را به روشنی مبدل سـازد.علم دربـاره ی ارزش و امکانات مطلوب اشـیاء سخن نمی گوید و از شرح مجموعه ی اشیاء و غـایات آن سخن نمی راند، فقط خود را به نشـان دادن حقـیقت اشیاء و اعمـال فعلی آنهـا خرسند می سـازد...ولی وصف یک امر برای یک فیلسوف کافی نیست، او می خواهد ارتبـاط آنرا با تجربه بطور کلی اثبات نماید و از این راه ارزش و معنی آنرا درک کنـد.علم راه هلاک و نجـات را به مـا می آموزد.بتدریج نسبت متوفیـات را کم می کنـد، ولی در جنـگ مردم را بطور دسته جمعی می کشـد.فقط فلسفه و فهم و درک درست(یا امیـال و شهوات تنظیم شده در پرتو تجربه) است که می تواند بگوید، چه وقت بایـد کشت و چه وقت بـاید نجات داد.علم عبارت است از مشاهده ی نتایج و تحصیل وسایل؛ فلسفه عبـارت است از انتقاد و تنظیم غـایات؛ و چون امروز کثرت وسایل و اسباب با تعبیر و ترکیب آرمانها و غایات متناسب نیست، زندگی مـا به فعـالیت پر سر و صدای جنون آمیز تبدیل شده است و هیچ معنایی ندارد...علم بدون فلسفه مجموعه ی اموری است که دور نما ندارد...(1)و نمی تواند ما را از قتل و کشـتار حفظ کنـد و از نومیدی نجـات بخشد.علم دانستن است و فلسفه خردمندی...}

هر چند مطلب بالـا تا حدی در مورد فلسـفه تند برخورد داشته، امـا نبـاید فراموش کرد که ایندو در کنـار هم پیش می روند؛ البته همواره پیروزی ها از آن علم بوده است و فلسفه کنـار گذاشته شده است.درک فلسفه می تواند به ما درک درست علوم را نشـان دهد، ادراکی که امروزه این دو را به هم پیوند می زند و انسـان را معنـا می بخشد.

شـاید این جـا بتوان معنـایی که من از فلسفه در ذهن دارم را تعریف کـرد.فلسفه در نظر من، چیزیست در ارتبـاطی تنگـاتنگ با دو نگرش ماتریالیسم و اگزیستانسیالیسم.فلسـفه نزد من دانستن و آگـاهی است در کنـار خردمندی و فهم،بهمراه قبول عقـل و تصورات، و احسـاس و مـاده...به این امیـد که فلسـفه و علم را بپذیریم و از خرافـات و ماوراها و مـسائل بی معنایی که امروزه از جهـان بیـنی ایده آلیستی(فلسفه ی بدون علم و یـا همان کلام و سفسطه)، سرچشمه گرفته اند، پرهیـز کنیم.

___________________________________

1-نبـاید فراموش نمود، که فلسفه ی بدون علم هم، شعوری است بی فایده که هیچ گونه ادراکی را در پیش نمی برد و در نهـایت می تواند به خلق خرافات برسد.بـرای اثبـات این گفته بیش از 2000سال خرافات  که در تـاریخ ذکـر شده در دست می بـاشد.اگـر خوب بنگـریم می بینیم که قرون وسطا زاییده ی فلسـفه بدون عـلـم بود.

عـلـم و فـلـسـفـه (بخش چهـارم:فـرار از جهـان بینـی ِ ایـده آلیـستـی)

بخش چهـارم:فـرار از جهـان بینـی ِ ایـده آلیـستـی...

فرشـاد اسماعیلیان

 

شـاید اگـر اکنون از کسی بپرسیم: «آیـا شما عقـل و تصور را بر احساس و ماده برتری می دهیـد و یـا بلعکس؟»؛ جواب بگیریم : «احساس و ماده» و شاید هم : «هر دو»!!!

برخورد امروزه ی انسـان ها اینگونه است و بطور کـلی همه در سخن ماتریالیست هستیم، اما در درون ایده آلیست... .در قسمت چهـارم و پنجم نوشته ی « و اینک انسـان... »، به بیـان برخی تفاوتهای این دو نگرش پرداختم.در آن مطلب، همینطور اشاره کردم که برخی عقـاید ایده آلیسم بـا ذهن و فکـر ما پیوندی عمیق برقرار کرده است.در اینجـا می خواهم به این مطلب بپردازم.

بسـیـاری بر این عقیده هستند که نسبی گرایی و مطلق نشماردن مسائل از خصوصیـات یک جهـان بینـی ماتریالیستی است.این مطلب درست است، امـا به دلیلی که اشاره شد(پیوند عقاید ایده آلیستی با ذهن و فکر ما)، حـدود هیچ گـاه رعایت نمی شوند(1).این رعـایت نشدن حدود و همین طور مسـائلی که بدنبـال پذیرش نادرست برخی عقاید می آیند را من به حساب یکی از ویژگی های ایده آلیسم می گذارم...این ویـژگی مطلق گرایی است.

اکنـون ممکن است این سوال پیش آید که یک فرد ماتریالیست، که نسبی گرایی و عدم مطلق بودن را پذیرفته چگـونه می تواند، مطلقگرا بـاشد؟

پـاسخ بسـیـار ساده می باشد.چنین فردی نسبی بودن را نیـز مطلق می کنـد.این شخص نسبی بودن را تا جـایی پیش می بـرد که همه چیـز را نسبی و معلق می شمارد.می توان برای درک بهـتر این مطلب به نیست انگـاری که در نوشته ی قبل با آن مخالفت کردم اشـاره کرد.چنین نیست انگـاری، نیستی و پوچی را تـا جایی پیش می برد که همه چیـز معلق می گـردد.در چنین جهـانی انسـان جز نـابودی خویش هیچ چـاره ی دیـگری نـدارد!نسبی گـرایی مورد نظر من نیز این چنین ظاهر می شود.هنگـامی که احکـام اساسی انسـانی نظیر احساس و عقل و... مطلقاً  نسبی می گردند و هیچ چیـز ذره ای قطعیت بـا خود ندارد، فـرد چه می تواند بکنـد...؟؟؟

همواره در طول تـاریخ سـوال پرسیدن آسان بوده و آسان می بـاشد...امـا هر سوالی ارزش بررسی و پـاسخ گویی ندارد.بسیـاری از پرسش ها طوری مطرح می گردند که فرد را محکوم کنند و طوری سفسطه می کنند که بسط دادن آن سوال می تواند، همه ی اعمال انسـانی را بی فـایده و بی ارزش و بی معنی جلوه دهد.سپس نـاگهـان با ضربه ای همه چـیز را به سـود عقیده ای نـادرست بـاز گردانند.

حـال بـاید پرسید که ریشه ی این مطلق شماری کجـاست؟

پاسخ بسیـار سـاده است : زبـان.انسـان از لحظه ای که نیـاز به ایجـاد روابط و اجتماعی شدن را، برای افزایش قدرت خویش درک نمود، زبان آغـاز به شکل گیـری کرد.فرد درختی می دید و در ذهن خود آنـرا ثبت می کرد.بـا این کـار موجب می شد، ذهـنی که قدرت تغییر دادن تصورات را داشت، درختی را در خود نگـاه دارد که اساساً مطلق است.

چنین مطلبی به همه چیـز سرایت کرد و در هنگـام نامگذاری و نـامیدن همواره چیـزی در ذهن می آمد که مطلق بـود.اینگونه لغـاتی نظیر : جـبر ، آزادی و اختیـار و... بوجود آمدند و تمـام انسـان ها را مشغول پرسش هایی کردند که شـاید هیچ گـاه پاسخی نداشته بـاشند.

برای مثـال چگونه اختیـار می تواند نسبی بـاشد؟اگـر خوب بنگریم، اختیار نسبی، جبـر می بـاشد و مشکل از همین جـا آغاز می گردد؛ تا در نهـایت به مسـائل عمیق تری نظیر : عقل، احسـاس و وجود و... می رسد.

انـسان بـاید معنـای نسبی بودن را درک کنـد.زبان چون اسـاساً مطلق است، نمی تواند جواب گویِ این ادراک انسانی از محیط بـاشد، پس اکنـون فرد بـاید متوجه شود که هر چقـدر هم که زبان مطلق باشد، کـاربرد آن، چون در رابطه ای تنگـاتنگ با محیط است باید نسبی گردد(2).

چنین مسئله ای از دیربـاز مطرح می گردید، امـا امروزه خود را در مقـام فلسفه و علم جـا می زند.شـاید از دلایلی که امروزه، مخصوصاً در ایران فلسفه را علم کلام می نامند، همین مطلب بـاشد؛ که برخی فلاسفه به قدری سفسطه را پیش بردند که، سفسطه و بـازی با لغات جزئی از فلسفه گردید.

درگیری و مسـائلی که زبـان برای انسـان ها بوجود آورد، همه چـیز را به سمت طرح پرسش هایی بیهوده بـرد که زمـان را تلف نمود، و بیش از 2000 سال فلسفه را از مسیـر خویش جدا نمود.

فلسـفه ای که داشت پـایه های خلق اثری برتر از خویش را می ریخت...این اثر عـلـم بود.

___________________________________

1-در مقدمه ای که، نویسنده ی دیگـر این وبلاگ، امین حمزه ئیان، برای نقد نظریه ی شعور و معرفت شناسی کوانتومی نوشته بودند، به این مطلب اشاره ای شده بود که همواره افرادی نظریاتی را که در محدوده ی خویش جواب گو هستند را برداشته و بـا بسط و گسترش آن به همه چیـز، آنها را به عقیده تبدیل می کنند، و نـام علم را نیز خدشه دار می کنند.این رعـایت حـدود در تمامی زمینه ها می بـایست رعایت شود تـا از این بدفهمی ها جـلو گیـری گردد.

2-مقصودم از چنین نسبی نگریی در کـاربرد زبـان اینست که، حدود بـاید رعایت شونـد.هر عقیده ای که به نظریه ای مبدل می شود بر اسـاس شواهد و دلایل منطقی و علمی، بـاز خود را درگیـر در حدودی می کنـد.این حد داشتن، بسوی نسبی نگـری درسـت، پیش می رود.همه ی علایق انسـان های امروز به مسـائل متـافیزیکی از اینجا آغاز می شود.فرد هنگـامی که می بیند استفاده از زبـان وی را به سمت نتایجی سوق می دهد که تایید کننده ی شبه علم و مسائل متافیزیکی است آنهـا را می پذیرد و به کـتاب ها و فیلم هایی مستند رو می آورد که دلایلی بهمراه دارنـد که مربوط به چنین مبحثی نیـست.

عـلـم و فـلـسـفـه (بخش سوم:در دفـاع از فـلـسـفـه، پـوچـی نـگـری و نیهیـلیـسم)

بخش سوم:در دفـاع از فـلـسـفـه، پـوچـی نـگـری و نیهیـلیـسم...

فرشـاد اسماعیلیان


همانطور که در پایان بخش قبل اشاره شد در این بخش تصمیم دارم تا تفاوت افسردگی و پوچی مورد نظر بخشی از فلسفه، کـه مد نظـر بنده است، را بیـان کنم.

ابتدا افسردگی:

همانطور که می دانیم فلسفه می تواند ذهن انسـان را به سوی خلاقیت رهنمون کند.فلسفه با تغییراتی که در عقاید فرد بوجود می آورد باعث می شود تا شخص نسبت به عموم جامعه در مقامی بالاتر قرار گیـرد.این مطلب موجب می شود تا انسـان برخی مشکلات و مسائل پنهان جامعه را ببیند و بهـتر درک کند.همین درک مشکلات جامعه و افراد، و عقاید حاکم بر جامعه، می تواند فرد را از جامعه دور کنـد و به سمت افسردگی و درون گرایی بکشاند.اما بدلیل آنکه فلسفه ذهنی باز به انسان می بخشد، ناخود آگاه فرد را به سمت و سوی علاقه به ایجـاد تغییر در اجتماع و افکـار جامعه ی خود می برد، و به نوعی این افسردگی، فرد را به حرکت وامی دارد.

حال، پوچی:

پوچی که من بدان دچـار شده ام و از آن سخن می گویم، با پوچی که عموم از آن سخن می گویند متفاوت است.

این پوچی لزومـاً از نگـاه به جهـان امروز و مسـائل مطرح در آن بوجود می آید.

یک جنبه ی آن در بررسی جهـانی است که هر لحظه، با آمدن تکنولوژی های جدید و خدمات علم، افراد را به تنهـایی سوق می دهد.رایانه ها و شبکه ی اینترنت و... که به سرعت جـای بیرون رفتن ها و کارهای روزانه ی معمول را می گیـرد و فرد را مدام در خانه ی خویش زنـدانی می کننـد.

از جنبـه ی دیگـر می تواند به نظام های سیـاسی و سیاستی جهـان مربوط شود.سیـاست هایی که با بوجود آمدن هر نظام شان تکلیف تمامی افراد در جامعه را بدون دخـالت خودِ اشخاص، شاید تـا چند قرن آینده نمایان می کنـند.این مسئله ادامه میابد تا لحظه ای که نظامی جدید در جهـان ظهور کنـد و اکنـون این نظام جدید شروع به شکل دهی آینده ی مردم کنـد.

از جنـبه ای دیگـر می تواند به فرقه های مذهبی و عقاید متفاوت و نبـرد ها و جنگهایی که بین این فرقه ها در می گیرد، اشاره داشته باشد و سرانجام به بی خدایی ها و نیست انگـاری ها بکشد.

جنگهایی که بهترین مثال آن هـا در مورد ادیـان الهـی است.ادیـانی که دارای یک ریشه و یک زمینه هستند و پایه های آنهـا در یک مکان شکل گرفته، اکنون این گونه جنـگ ها را راه انداخته اند.

جنبه ی دیگر این پوچی می تـواند نبـود یک نظام تفکری نوین و منـاسب برای این جهـان، به غیـر از نیست انگـاری ها باشد.تفکری که بتواند تحولی عظیم در جوامع امروز بوجود بیـاورد و انسـان و انسانیتی که این گونه در بندها و جبـرها گرفتار آمده را نجات بخشد.

و سـرانجـام پوچـی می تواند به مقـامی بـرتر برسـد.(برای آگـاهی بیشتـر از این نوع پوچ گرایی، می توانیـد بخش آخـر مقـاله ی « و ایـنک انـسـان... » را ملاحظه بفرمـایید!)

این چند جنبه ی مهم به همراه بسیـاری دیـگر، اینگونه این پوچی را شکل می دهد.امـا مسئله اینجـاست که این پوچـی هرگز به خود کشی ها و نیست انـگاری های بی معنی(البته در نگـاه عموم!!!) ختم نمی شود.

آری...از این چنین پوچی، انسـان ضربه های شدیدی می خورد.امـا فلسفه او را دوبـاره براه می اندازد به یـاد فرد می آورد که حتی به اندازه ی ذره ای هم می تواند با ایجـاد تغییر در خود و شناخت خویشتن و محیط، مسـائلی عظیم تر و برتـر از خویش خلق کنـد.حال که فرد متوجه این مطلب می شود باز دست به کـار می گردد و جنب و جوشی در او شکل می گیـرد تا وی را به سمت آفریدنی نوین سوق دهـد(1).

اکنـون نیست انگـاری و نیهیلیسم :

به نظـر من، نیست انگـاری و نیهیلیسم نیـز مسئله ایست دارای چند جهت متفاوت، که اکثـر آنها از بد فهمی ها نتیجه می شود.نیست انگـاری که امروزه در میـان مردم باب شده به سمتی می رود که فرد را گوشه ای قرار می دهد و به وی می گویـد که بر تمامی اندیشه ها بتـازد، همه را مردود شمـارد و حتـی بر آنهـا نظری سطحی نیـز نیاندازد.این گـونه کنـار کشیدن ها اکثـراً بدلیل هراس داشتن از درگیـر شدن بـا عقـاید جـامعه می بـاشد.

این نفی که اینگونه نیست انگـاری از آن سخن می گوید، امروزه در میـان روشنفـکر نماها بسیـار باب شده است.نیهیلیـسمِ مورد نظر من، در پس خـود فرد را به تحرک در مـی آورد و در نبـود و نیستی او را وادار به ایجـاد و خلق کردن، می کنـد(2).اگـر چنین نبـاشد باز هم نتیجه نـابود نمودن خویش است!!!

افسردگی، پوچـی و نیست انگـاری که فلسفه ی مورد نظـر من، از آن سخن می راند متفاوت از دیـگر مسائل از این دست می بـاشند.فلسفه در هر قدم فرد را آمـاده می سازد و انـسانیت و انسـان بودن را به وی آموزش می دهد.آموزشی که اگـر درست فرا گرفته شود، هرگـز به سمت نیست انگـاری های نـادرست نمی رود(3).در دنبـاله ی این مطلب در آینـده به شکل گیـری تفکرات ایـده آلیستی که برای انسـان امروز همچون زهری می ماند، می پردازم و سپـس رابطه ی علم و فلسـفه و درگیـری امروز این دو را بیـان می کنـم.

___________________________________

1-بسیـاری بر این عقیـده اند که این جنب و جوش در نهـایت هیچ ارزشی ندارد.بنده تـا حدودی با چنین سخنی موافقم و تا حدودی هم مخـالف...

این جنب و جوش ممکن است در دیگری تأثیری نگذارد، امـا تأثیری که در خود فرد می گذارد را نیـز نبـاید فراموش نمود.این تحرک می تواند به زندگی فرد معنـا بخشد و هدفی برای وی تعیین کنـد تـا او قـدمی برای بهبـود زندگـی خویش و آیندگـان بردارد.

2-و حقیقتاً از دلایل وجـود هنـر همین مطلب نمی بـاشد؟حـال که در نیستی سیر می کنیم بیـاییم و هستی و معنـایی بیـافرینیم، شـاید این هستی و معـنا دیـگران را نیـز از نیستی خـارج کنـد.

3-در اینـجـا می توان گفت که بـاز هم این جنب وجوش فایده ای ندارد، چـرا که آخـر کـار همگی مرگ است...امـا من از افـرادی که چنین سخنی می گوینـد می پرسم: اگـر مرگ اینقدر آزادی بخش است و زندگـی این قدر زجر آور، پس چـرا شما بسوی خودکشی نمی روید؟چـرا فقط نشسته اید و نطق می کنـید و دیگـران را در حالی که خود به زندگی چسبیده اید، به مرگ رهمون می شـوید...؟؟؟آری...چنـین افرادی ارزش زندگـی را فراموش نموده اند و در برخورد بـا چنین پرسشهایی همواره کنـار می کشـند...آسان ترین کـار در برخورد با پرسش ها همواره کنـار کشیدن بـوده است... .

ریسمانی به ظرافت آدمی

امین حمزه ئیان
تقدیم به فرشاد اسماعیلیان و خود، با امید به تازه ها برای خویش و تو و آدمی

فلسفه برای زندگی یا زندگی برای فلسفه؟
سوالیست که باید قبل از شروع فلسفیدن برای خویش روشنش کنیم. زمانی که روزمان را شروع می کنیم همواره و به طور ناخودآگاه از روش ها و منطق های فلسفی استفاده می کنیم. منظورم از فلسفه ای که بیان کردم، فلسفه ای است که فلاسفه به آن می پردازند و در پی آن به جست و جوی پاسخ های مناسب برایش کند و کاو می کنند.

آیا کسانی که فلسفه می خوانند حقیقت را میابند؟سحابی ستون آفرینش زیبا
افرادی هستند که از گفته های فیلسوفان و جهان بینی آنان لذت برده و به همین خاطر مطالب آن ها را مطالعه کرده و اگر این موضوع را صحیح دنبال کنند موجب می شود که در هر کاری که مشغول هستند ابعاد مختلف را بسنجند. یعنی با مطالعه ی دیدگاه ها به نوعی آگاهی می رسند که به وسیله ی آن در شرایط مختلف قدرت استدلال از زوایای مختلف را نسبت به کسانی که فلسفه نمی دانند، به دست می آورند. این مطلب خود نشان دهنده ی یکی از فواید مهم فلسفه است که آن گسرش دید ما نسبت به زندگیست.

اما افراد دیگری که فلسفه می خوانند بعد از مدتی تنها به جای مطالعه ی آرا به مرحله ای می رسند که برای ارضا کردن خویش شروع به فلسفیدن می کنند و برای زندگی و دیدگاه های خویش می توان گفت کلبه یا قصری را بنا کرده و بر پایه ی آن به دیگر امور می پردازند.

به اشتباه بین مردم، کسانی را که فلسفه می خوانند به نوعی دیوانه می پندارند و سعی بر آن دارند که این گونه افراد را از راه فلسفه، که می اندیشند پایانش جز دیوانگی چیز دیگری نیست دور کنند. اما حقیقتا فلسفه ما را به سمت جنون می کشاند؟

این جا است که پی به اهمیت پاسخ دادن به اولین سوالی که مطرح کردم را، قبل از هر گونه حرکت درآدم مسیر فلسفه می بریم. گروهی برآنند که فیلسوفان حقیقت را می دانند و در اولین سوالی که دیگران از این گونه افراد دارند سوال در مورد معنا و مفهوم زندگی و خود حقیقت است. شاید در این هنگام فیلسوف ما نتواند با پاسخ های خود شخص گوینده را راضی کند. دلیل این امر این است که فلسفه یعنی جست و جوی حقیقت. در واقع می توان مسیری را که ما پله پله به سمت حقیقت می رویم، فلسفه نامید و شخصی که در آن مسیر است را فیلسوف خواند.

حقیقت تنها واژه ای است که ما می سازیم و نوعی حد است برای مشخص کردن و موقعیت یابی مسیری که در آن قرار داریم. به همین دلیل ما نمی توانیم از یک فیلسوف نامی انتظار بیان حقیقت را داشته باشیم چرا که در این صورت دیگر احتیاج به فیلسوف دیگری نیست و مدت ها قبل می باید پرونده ی فلسفه بسته می شده است.

اما اکنون بر می گردیم به سوال اصلی خود: فلسفه برای زندگی یا زندگی برای فلسفه؟
در این جا با مثال هایی فرضی، و ساختن شخصیت هایی در هر یکی از موقعیت های بالا، پاسخ بهتر را جست و جو می کنیم.

آقای الف عقیده دارد که انسان زندگی می کند که فلسفیدن را بیاموزد و فلسفه بخواند.
و آقای ب عقیده دارد که انسان شروع به فلسفیدن می کند برای بهتر زندگی کردن.

آقای الف روزها می نشیند و به آن می اندیشد که مثلا آیا کشتن افراد از روی ترحم خوب است یا خیر؟
اما آقای ب که همواره زندگی خود را می کند شروع به بررسی آن می کند که قتل از روی ترحم خوب است یا خیر؟
در این جا شاید تفاوت زیادی بین اشخاص الف و ب به چشم نیاید. اما تفاوت اصلی در نوع زندگی کردن آن دو است.

آقای الف گاهی ساعت ها به دور از ارتباط داشتن با جهان خارج تنها برای به دست آوردن پاسخ سوالات خود می اندیشد. اما آقای ب صرفا به دنبال پاسخ نیست و هدف اصلی اش از یافتن پاسخ، گسترش دید برای بهتر زندگی کردن است در صورتی که آقای الف صرفا به پاسخ ها اهمیت می دهد و کم تر به کاربرد آن در زندگی می اندیشد. زیرا او عقیده دارد، آدمی باید تا جان دارد همواره از خود سوال و جواب کند. زیرا با به دنیا آمدنش این موضوع را وظیفه ی اصلی آدم بودن خود می داند. اما شخص ب جان داشتن را صرفا برای پاسخ دادن به سوالات نمی داند و پاسخ به سوالات را تا حدی مجاز می داند که بتواند بهتر زندگی کند و در آن مسیری که خود انتظار دارد قرار بگیرد.

عده ی بسیاری از ما چه در فلسفه و چه در علم یا هر موضوع دیگری این سوال بنیادین را از خود نمی کنیم و این یکی از دلایل بسیار مهم ما برای دل زدگی در انجام امور مختلف است. به عنوان مثال می توانیم از خود بپرسیم: آیا زندگی برای علم است یا علم برای زندگی؟

خوب بیاندیشید و اولویت بندی کنید. اگر می گوییم زندگی می کنیم برای علم باید از خود بپرسیم: اگر زندگی نداشته باشیم آن گاه علم چه ارزشی دارد که این چنین می اندیشیم؟
پس می توانیم به این نتیجه برسیم که ما اول باید جان داشته باشیم و زندگی کنیم و بعد به دنبال علم و هر چیز دیگری برویم. یعنی زندگی کردن را در اولویت هر چیزی قرار دهیم.

فلسفه و علم و هر چیز دیگری بسیار مهم و ارزشمند است اما این ارزش ها زمانی نمود پیدا می کنند که ما جان داشته باشیم و زندگی کنیم. در غیر این صورت هر چیزی بدون داشتن زندگی مناسب برای ما چه سودی خواهد داشت؟

کسانی که در مسیر دائمی یافت حقیقت قدم می گذارند معمولا از آن آرامش معمول خویش می گذرند و آن را قربانی مسیر انتخاب کرده ی خویش می کنند زیرا همان طور که تعریف کردیم حقیقت نوعی حد است و در این مسیر است که اگر تفکرات دو ماه قبل خود را با حال مقایسه کنیم به نوعی تفاوت محسوس می رسیم زیرا در این مسیر ذهن خود را برای رد و دریافت هرگونه مساله ای آماده کرده ایم.

بنده دو ماه پیش با فلان عقیده ی اخلاقی زندگی می کردم اما اکنون با عقیده ای دیگر زندگی می کنم زیرا زمانی که در این مسیر بوده ام، طی آن متوجه نقاط ضعف عقیده ی قبلی شده ام و با تکمیل و تعمیم آن به عقیده ای دیگر رسیده ام.

این قربانی کردن آن آرامش معمول (تاکید می کنم بر کلمه ی معمول) در چنین مسیری است. اما بایدظرافت گل بدانیم کسانی که در چنین مسیری قرار دارند چیزی فراتر از آن آرامش معمول را به دست می آورند که بخشی از آن لذت عقل و احساس است که خود نوعی والا از آرامش جهان بینی خویش است. که افرادی که زندگی عادی خود را دارند به صورت بسیار محدود تری به این لذت بزرگ می رسند. اکنون کمی کاربردی تر نگاه می کنیم:

سال ها از عمر آدمی می گذرد و به سنی می رسد که ذهنش آن کارآیی گذشته را ندارد. روز ها را سپری کرده، حرف ها زده و عمل ها کرده که هر کدام بر عقیده ای استوار بوده است. اما بعد از این همه سال از خود می پرسد آیا تمام عقیده هایم تنها آموزه ای کهن نبوده است؟

این آن لحظه ی بزرگیست که سالیان پیش شخصی دیگر در زمان اوج توانایی از خویشن خویش کرده بود و به جای نگاه از دریچه ی چشم دیگران، خود دریچه ی تازه برای درک درست از زندگی خویش ساخته بود. و حال اوست که می تواند بگویم من زندگی کرده ام چرا که آدمی ریسمانیست بین حیوان و انسان. و حال زمان آن می رسد که بتواند با جرئت فریاد برآرد که همچون آدمی زیستم.


پیش از آن که واپسین نفس را برآرمطبیعت زندگی آرامش
پیش از آن که پرده فروافتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم.
برآنم که باشم.

در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیامند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند،
تا دریابم
شگفتی کنم
باز شناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم،

تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی حقیقت
که راهی ست ناشناخته
پُر خار
ناهموار،
راهی که، باری
در آن گام می گذارم
که در آن گام نهاده ام
و سر ِ بازگشت ندارم

بی آن که دیده باشم شکوفایی ِ گل ها را
بی آن که شنیده باشم خروش رودها را
بی آن که به شگفت درآیم از زیبایی ِ حیات.

اکنون مرگ می تواند
فراز آید.
اکنون می توانم به راه افتم.
اکنون می توانم بگویم
که زندگی کرده ام.                        (مارگوت بیکل)