بخش سوم:در دفـاع از فـلـسـفـه، پـوچـی نـگـری و نیهیـلیـسم...

فرشـاد اسماعیلیان


همانطور که در پایان بخش قبل اشاره شد در این بخش تصمیم دارم تا تفاوت افسردگی و پوچی مورد نظر بخشی از فلسفه، کـه مد نظـر بنده است، را بیـان کنم.

ابتدا افسردگی:

همانطور که می دانیم فلسفه می تواند ذهن انسـان را به سوی خلاقیت رهنمون کند.فلسفه با تغییراتی که در عقاید فرد بوجود می آورد باعث می شود تا شخص نسبت به عموم جامعه در مقامی بالاتر قرار گیـرد.این مطلب موجب می شود تا انسـان برخی مشکلات و مسائل پنهان جامعه را ببیند و بهـتر درک کند.همین درک مشکلات جامعه و افراد، و عقاید حاکم بر جامعه، می تواند فرد را از جامعه دور کنـد و به سمت افسردگی و درون گرایی بکشاند.اما بدلیل آنکه فلسفه ذهنی باز به انسان می بخشد، ناخود آگاه فرد را به سمت و سوی علاقه به ایجـاد تغییر در اجتماع و افکـار جامعه ی خود می برد، و به نوعی این افسردگی، فرد را به حرکت وامی دارد.

حال، پوچی:

پوچی که من بدان دچـار شده ام و از آن سخن می گویم، با پوچی که عموم از آن سخن می گویند متفاوت است.

این پوچی لزومـاً از نگـاه به جهـان امروز و مسـائل مطرح در آن بوجود می آید.

یک جنبه ی آن در بررسی جهـانی است که هر لحظه، با آمدن تکنولوژی های جدید و خدمات علم، افراد را به تنهـایی سوق می دهد.رایانه ها و شبکه ی اینترنت و... که به سرعت جـای بیرون رفتن ها و کارهای روزانه ی معمول را می گیـرد و فرد را مدام در خانه ی خویش زنـدانی می کننـد.

از جنبـه ی دیگـر می تواند به نظام های سیـاسی و سیاستی جهـان مربوط شود.سیـاست هایی که با بوجود آمدن هر نظام شان تکلیف تمامی افراد در جامعه را بدون دخـالت خودِ اشخاص، شاید تـا چند قرن آینده نمایان می کنـند.این مسئله ادامه میابد تا لحظه ای که نظامی جدید در جهـان ظهور کنـد و اکنـون این نظام جدید شروع به شکل دهی آینده ی مردم کنـد.

از جنـبه ای دیگـر می تواند به فرقه های مذهبی و عقاید متفاوت و نبـرد ها و جنگهایی که بین این فرقه ها در می گیرد، اشاره داشته باشد و سرانجام به بی خدایی ها و نیست انگـاری ها بکشد.

جنگهایی که بهترین مثال آن هـا در مورد ادیـان الهـی است.ادیـانی که دارای یک ریشه و یک زمینه هستند و پایه های آنهـا در یک مکان شکل گرفته، اکنون این گونه جنـگ ها را راه انداخته اند.

جنبه ی دیگر این پوچی می تـواند نبـود یک نظام تفکری نوین و منـاسب برای این جهـان، به غیـر از نیست انگـاری ها باشد.تفکری که بتواند تحولی عظیم در جوامع امروز بوجود بیـاورد و انسـان و انسانیتی که این گونه در بندها و جبـرها گرفتار آمده را نجات بخشد.

و سـرانجـام پوچـی می تواند به مقـامی بـرتر برسـد.(برای آگـاهی بیشتـر از این نوع پوچ گرایی، می توانیـد بخش آخـر مقـاله ی « و ایـنک انـسـان... » را ملاحظه بفرمـایید!)

این چند جنبه ی مهم به همراه بسیـاری دیـگر، اینگونه این پوچی را شکل می دهد.امـا مسئله اینجـاست که این پوچـی هرگز به خود کشی ها و نیست انـگاری های بی معنی(البته در نگـاه عموم!!!) ختم نمی شود.

آری...از این چنین پوچی، انسـان ضربه های شدیدی می خورد.امـا فلسفه او را دوبـاره براه می اندازد به یـاد فرد می آورد که حتی به اندازه ی ذره ای هم می تواند با ایجـاد تغییر در خود و شناخت خویشتن و محیط، مسـائلی عظیم تر و برتـر از خویش خلق کنـد.حال که فرد متوجه این مطلب می شود باز دست به کـار می گردد و جنب و جوشی در او شکل می گیـرد تا وی را به سمت آفریدنی نوین سوق دهـد(1).

اکنـون نیست انگـاری و نیهیلیسم :

به نظـر من، نیست انگـاری و نیهیلیسم نیـز مسئله ایست دارای چند جهت متفاوت، که اکثـر آنها از بد فهمی ها نتیجه می شود.نیست انگـاری که امروزه در میـان مردم باب شده به سمتی می رود که فرد را گوشه ای قرار می دهد و به وی می گویـد که بر تمامی اندیشه ها بتـازد، همه را مردود شمـارد و حتـی بر آنهـا نظری سطحی نیـز نیاندازد.این گـونه کنـار کشیدن ها اکثـراً بدلیل هراس داشتن از درگیـر شدن بـا عقـاید جـامعه می بـاشد.

این نفی که اینگونه نیست انگـاری از آن سخن می گوید، امروزه در میـان روشنفـکر نماها بسیـار باب شده است.نیهیلیـسمِ مورد نظر من، در پس خـود فرد را به تحرک در مـی آورد و در نبـود و نیستی او را وادار به ایجـاد و خلق کردن، می کنـد(2).اگـر چنین نبـاشد باز هم نتیجه نـابود نمودن خویش است!!!

افسردگی، پوچـی و نیست انگـاری که فلسفه ی مورد نظـر من، از آن سخن می راند متفاوت از دیـگر مسائل از این دست می بـاشند.فلسفه در هر قدم فرد را آمـاده می سازد و انـسانیت و انسـان بودن را به وی آموزش می دهد.آموزشی که اگـر درست فرا گرفته شود، هرگـز به سمت نیست انگـاری های نـادرست نمی رود(3).در دنبـاله ی این مطلب در آینـده به شکل گیـری تفکرات ایـده آلیستی که برای انسـان امروز همچون زهری می ماند، می پردازم و سپـس رابطه ی علم و فلسـفه و درگیـری امروز این دو را بیـان می کنـم.

___________________________________

1-بسیـاری بر این عقیـده اند که این جنب و جوش در نهـایت هیچ ارزشی ندارد.بنده تـا حدودی با چنین سخنی موافقم و تا حدودی هم مخـالف...

این جنب و جوش ممکن است در دیگری تأثیری نگذارد، امـا تأثیری که در خود فرد می گذارد را نیـز نبـاید فراموش نمود.این تحرک می تواند به زندگی فرد معنـا بخشد و هدفی برای وی تعیین کنـد تـا او قـدمی برای بهبـود زندگـی خویش و آیندگـان بردارد.

2-و حقیقتاً از دلایل وجـود هنـر همین مطلب نمی بـاشد؟حـال که در نیستی سیر می کنیم بیـاییم و هستی و معنـایی بیـافرینیم، شـاید این هستی و معـنا دیـگران را نیـز از نیستی خـارج کنـد.

3-در اینـجـا می توان گفت که بـاز هم این جنب وجوش فایده ای ندارد، چـرا که آخـر کـار همگی مرگ است...امـا من از افـرادی که چنین سخنی می گوینـد می پرسم: اگـر مرگ اینقدر آزادی بخش است و زندگـی این قدر زجر آور، پس چـرا شما بسوی خودکشی نمی روید؟چـرا فقط نشسته اید و نطق می کنـید و دیگـران را در حالی که خود به زندگی چسبیده اید، به مرگ رهمون می شـوید...؟؟؟آری...چنـین افرادی ارزش زندگـی را فراموش نموده اند و در برخورد بـا چنین پرسشهایی همواره کنـار می کشـند...آسان ترین کـار در برخورد با پرسش ها همواره کنـار کشیدن بـوده است... .