هر دو شعـر از آلبـوم نیمه ی تاریک مـاه، اثر
گروه پینـک فلویـد انتخـاب شده است. نام شعر نخست مـا... و آنهـا... و شعر دیگـر آسیـب
ذهنـی است. این دو را به تمامـی ایرانیـان، مخصوصا جوانان این روزهـا
تقدیم می کنـم. به آن امیـد که سخنم را در یابـند!!!؟
« مـا... و آنهـا... »
مــا... و آنهــا...
و از هرچـه بگذریم تنهـا انسـان هایی عـادی هستیـم...
مــن... و تــو...
خـدا می دانـد که این نیست آنچـه برمی گزیدیم تا انجـام
دهـیم...
از پشت سـر فریادی زد: « بـه پیـش...!! »
و مردان خط اول کشـتـه شـدند...
و ژنرال نشست و خطوط نقش بسته بر نقشـه...
از سویی به سوی دیگر رفتنـد...
سیـاه... و کبـود...
کیست که بدانـد کدام، کدام است، و چه کسی کیسـت؟!
بـالا... و پـایـین...
و در پایان تنهـا چرخشی است و چرخشی و چرخشی...
مـرد پوستر در دست فریاد زد:
« نشنیـده ای که این تنهـا جنـگ کلمات است؟! »
امـا مرد اسـلحه بدست گفت:
« گوش کـن پسر، داخـل برای تو نیـز جـا هـست... »
آس... و پـاس...
چـاره ای نیسـت، امـا همـه جـا، فراوان است...
همـراه... و تـنـهـا...
و کیست نپذیرد، جنـگ بر سر همین است...
« کنـار رویـد...!!! روز شلوغی اسـت...
مشغله هایی در ذهـن دارم... »
تنها بخاطر قیمت چـای و تکه نانی، پیرمرد جـان سپرد...
در بخش اول این مجموعه گفته شد که انسـان به سـوی یک بی
تغییری و بطور کلی کرختی و بی حسی روان است. سپس مشخص شد که از این بی حسی و کرختی
با نام نیهیلیسم می توان یاد کرد. در ادامه و در بخش دوم دلیـل این بی حسی، کرختی
و عدم تغییر، نبـود فهم و درک روش استفاده و همینطور فرهنگ استفاده از
دستاوردهای علوم و تکنولوژی بیان شد. در بخش سـوم راه برای پیشگیری که اکنون از
زمان آن گذشته بیـان شد و همینطور روش هایدگر برای مقابله با این مسئله ذکر
گردیـد. همانطور که در اواخر بخش سوم مشخص شد این روش ها اکنون دیگر حتی مطرح
نیستند و بنابرین راهی دیگر و مبـارزی دیگـر برای انسان و انسانیت مطرح گشت.
در سرتاسر تاریخ انسان هنـر مسئله ای بوده که همواره در
کنـار احسـاس قرار گرفته است و حتی این مطلب تاجـایی پیش رفته که برخی، هنرمندان
را افرادی زیادی احساساتی می داننـد! اینکـه این عقیده درست است یا خیـر مقصود
نگارنده نیست؛ بلکـه این پیوستگی هنـر و احساس نکته ای است که تاکید نگارنده بر آن
است.
همواره در تاریخ عنصر انسانی دیگر و حتی به بیان برخی دشمن
این احساس، عقـل نامیده شده است. این تقـابل عقل و احسـاس همیشه از مبارزات مورد
علاقه ی بشریت بوده و هست، چنانکه امروزه هم این مبارزه خـود را بصورتی دیگـر در
دو مقوله ی هنـر و منطق نشان می دهـد.
همگی تا حدودی با منطق که بخشی از فلسفه و در ارتباطی
تنگاتنگ با ریاضیات دانسته شده، آشنایی داریم و در روابط روزمره و گفتگو های ساده
ی خود از آن نام می بریم. در نظر نگـارنده منطق را می توان همچون دنیـایی دانست
که عقل بر آن حکمرانی می کنـد. در یک چنین دنیایی مسلماً جـایی برای
احسـاس نیست. و همین طور نیز در دنیـایی که حکمران آن احساس است جـایی برای عقل
وجـود ندارد. شـاید به همین دلیـل است که همواره در پاسخ ِ افرادی که مدعی بی
خدایی شده اند، این نکته ذکر شده که خدا چیزی نیست که با عقل محض دریافته شود!!!
در هر حـال آنچه می دانیم اینست که ریاضیات با منطق رابطه ی
بسیار تنگاتنگی دارد، و ابزار اصلی بیشتر علوم و حتی خـود نوعی علم می بـاشد.
بنابرین مشخص است که رابطه ای بسیـار نزدیک بین علوم و تکنولوژی و منطق وجـود
دارد. نکته ای که اینجـا بسیـار ارزشمند می باشد، انسان بودن ماست، و پذیرش این
مطلب که انسان هم عنصری به نام احسـاس را در اختیـار دارد و هم عنصر عقل! بنابرین
پـا فشـاری همیشگی انسان برای یافتن توضیح منطقی همه چیـز برای چیست؟
هایدگر در ادامه ی بررسی راه رهایی انسان از این زندان
تکنولوژی و علم مطلق مسئله ای را بیـان می دارد که با موضوع مورد بحث مرتبط است.
وی میان تفکر و فلسفه، و همچنین تفکر و منطق تمییز قائل می گردد و بیـان می دارد
که: « تفکر فقط و فقط زمانی آغاز به کـار می کنـد که متوجه شویم عقل با جایگاه
بسیـار والایی که قرن ها از آن ِ خود کرده بود، عظیمترین و اصلی ترین دشمن تفکر
است.»
در مقالات پیشین گفته شده بود که نیچـه در مقابله با
تفکراتی افراطی در زمینه ی دین، راه و روشی شدیداً تفریطی را پیمود تا از قدرت این
تفکرات بکـاهد. این روش برای نیچـه مناسب بـود و شـاید اکنـون نیز مناسب باشد که
با روشی تفریطی در مقابل منطق بایستیم. روشی که در مباحثه ای کوتاه و تا حدودی
سطحی با نویسنده ی دیگـر این وبلاگ نام آن را «احساسات گرایی افسارگسیخته» نام
نهادیم. این روش، که امروزه در تمامی انسان های موجود بر این تیله ی کوچک منظومه ی
خورشیدی، رگه هایی از آن یافت می شـود، ممکن است راه حـل مناسبی نباشد؛ اما تنها
راه باقی مانده برای حفظ ته مانده ی انسانیت و به تاخیر انداختن نابودی اوست.
مطمئناً بسیـاری از افراد، همه روزه متوجـه این بی حسی
درونی می گردنـد و شـاید به همین دلیـل بسیـاری به سوی هنر جذب می شـوند. به
عبـارتی دیگـر امروزه شـاهدیم که فیلم ها، نوشته ها، موسیقی ها و بسیـاری چیزهای
دیگـر که احساساتی نظیر شـادی، غم واندوه
و ... را در انسان زنده می کنند، چقدر سریع تر و آسان تر، انسان ها را به سوی خویش
جذب می کنـند. چرا که به هر حال این جنبه ی وجودی انسان نیز نیـازمنـد پـاسخ است و
شـاید تنها جنبه ایست که او را از ماشین بودن جدا می کنـد. هر چنـد که اندیشه ی
انسان ماشینی به چندین دهه ی پیش باز می گردد، زمانی که تازه اروپا صنعتی می شد؛ در
حالیکه مدتها از آن نظریات می گذرد و باز هم انسان سر جای خویش در حـال درجـا زدن
می بـاشد.
بسیاری بنیان این دوران، و اساس تمدن امروزی را، فلسفه می
دانند. فلسفه ای که تاج سروری خود را آرام آرام در اختیار علم و تکنولوژی قرار می
دهد و آغـاز تمدنی نوین را با مرگ خود رقم می زند. فلسفـه ای در خود هر چنـد از
منطق همراه داشت اما مسـائل زیبایی شناسی و اخلاق را نیـز در خود جـای داده بـود.
فلسفه ای که فرزندانش، علوم و تکنولوژی و دستاوردهایشان انسان را دچـار این بی حسی
و کرختی نمودنـد و نیهیلیسم را برای انسـان کم احساس امروز و بی احساس
فـردا رقم زده انـد. دستاوردهایی که از کوچکترین نوع تبلیغـات گرفته تا تاثیرات
هورمونی عجیب و غریب دارو ها انسان را به نیستی هدایت می کننـد، در حـالی که انسان
در نظر خویش پیشرفت به سوی ابدیت را تجربه می کنـد و همین روزهاست که فناناپذیـر
گـردد! اما براستی آیا ابدیت و جـاودانگی در کنـار مرگ و نابودی معنا نمی یابند؟ و
براستی شوق و رویای زندگی ابـدی در نبـود مفـاهیم وجـودیی چون مرگ،
معنای خود را از دست نمی دهنـد؟
حـال چـه می توان کرد تا از این مخمصه رهایی یافت؟ نیچه در
جـایی دیگر در اهمیت هنـر در زندگی انسان می گوید: « هنـر داریم، تا
حقیقت نابودمان نکنـد! » هر چنـد که همواره فهم و درک مطالب مورد نظر نیچه
بسیـار دشوار است؛ اما این مطلب دربـاره وضعیت کنونی ما به نحوی صدق می کنـد.
آری... اکنون هنـر به کمک انسانیت آمده امـا کدام انسانیست که مجذوب قدرت عظیم علم
و تکنولوژی نگشته باشد؟ کدامین انسان اکنـون پذیرش احساس را به آسودگی کاذب همراه
علوم و تکنولوژی ترجیح می دهـد؟ و در برخوردی برتر، کدام انسـان حقیقت را
با غیـر آن مبـادله می کنـد؟
حقیقتی که آرام آرام حجاب ها از روی آن کنـار می رود...
حقیقتی که هیچ چیز توان مقـابله با آن را ندارد و راه فراری از آن نیست؛ و از
نـابودی نزدیـک انسـان و انسـانیت سخن می گـویـد... حقیقت یـا نیستی و پوچی ِ
زاده ی علـوم و تکنولوژی...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 21:40 توسط فرشاد اسماعیلیان
|
همانطور که اشاره شد تکنولوژی به موجب وعده ی آزادی که
همراه خود دارد، محدودیت های انسان را کنار می نهد؛ و اکنون به نظر می رسد کم کم
ضمن محدود نمودن انسـان، در حـال کنـار نهادن او نیز می بـاشد.
در حالی که هایدگر، خود نیز چنین مسائلی را مطرح کرده بـود،
و همینطور زنگ خطری که حـاوی نتایج این مسـائل بـودند را به صدا در آورده بـود،
اما ناامیـد نگشته و قبول داشت که وجود خطر، نیازمند وجود راهی برای گریز
از خطر است. بنابرین اکنون به نظر می رسد زمان مقابله فرا رسیده و به عبارت
دیگر حـال می بایست بدنبال راه حلی برای کنترل این سرکشی علم و تکنولوژی بـود.
پیشتر فیلسوفی که بسیـاری از پیش بینی های وی در خصوص مسائل
و مشکلات مطرح در این قرن و آینده ی انسان درست از آب در آمده است، از مسـئله ای
که این خطر از آن ناشی می شود، نام برد. و حتـی راهی هم برای پیش گیری از ابتلا به
آن بیان نمود. او این مسئله را زیـادی دانش نسبت به ظریفت فرد می دانست.
این فیلسوف(نیچـه) در جایی از زیادی دانسته ها و فراوانی آن ها نسبت به ظریفت خویش
چنین فریاد سر می دهـد که: «یکبار برای همیشه می گویم، بسیاری چیزهاست که من نمی
خواهم بدانم...» و در ادامه برای مقابله با این عدم محدودیت دانسته ها بیان می
کنـد: «...حد دانش را خردمندی تعیین می نماید.»!!! در نگـاه نخست مطلب بسیـار ساده
و قابل فهم بیان شده، و حتی راه مناسبی برای پیش گیری یافت شده است؛ اما پس از
مدتی سوالاتی به میان می آینـد؛ نظیر اینکه اساساً خردمندی چیست؟ و یا حد و حدود
دانش و خردمندی را چه کسی می بایست تعیین کنـد؟ بنابرین مشکلاتی که بر سر پیمودن
این راه وجود داشت، بسیـار پیچیده و سنگین بـود. به همین دلیـل بعـد از مدتی خود ِ
مشکل بروز کـرد و حـال دیگر پیش گیری فایده ای نداشت.
در این میان، هایدگر در برابر این مشکل ایستـاد و در هنگام
سخن گفتن از مسئله ی پایان فلسفه این نکته را ذکر کرد که تکنولوژی این رویا را
در انسان می پروراند که می توان به وسیله ی آن حتی به فنا ناپذیری نیز دست یافت.
این نگرش هایدگر نشـان می دهد که او مسئله ی مرگ و نابـودی را برای یک
وجـود مسئله ای اساسی می دانست. وی در ادامه برای حل این مشکلات اعلام می
کند که فلسفه می بایست مجدداً به پرسش اصلی و اساسی خود از وجود باز گردد.
به بیـان دیگر او فلسفه راپرسش از وجـود
می دانست؛ او بیان می کند که تا زمانی که این نوع پرسش دوباره مطرح نگردد، وجود
در غفلت است و این غفلت موجب می گردد فلسفه، پایان یافته و به عبارتی دیگر
انسان و انسانیت نابود شده، تلقی گردنـد!
با این حـال، ضمن آنکه هایدگر راهی برای رهایی از چنین
مشکلی ارائه داد و حتی پیش از او نیچـه برای پیش گیری از مسائلی که چنین مشکلی را
نتیجه می دهـند، نیز راهی ارائه کرده بـود؛ امـا این مشکل همچنان حل نشده باقی
مانـد و علاوه بر روش مورد نظر نیچـه حتی مشکل مورد نظر هایدگـر هم امروزه دیگـر
آنچنان که باید مطرح نیست. اما همچنـان راهی امیدوار کننده و بسیـار قدرتمندتر
نیـز وجـود داشت. راهی که باز هم نیچـه به آن اشـاره کرده بــود.
از قواعد در گیرنده ی تفکـر زیباشناسی نیچـه در این سخن او
بیـان می شـود: «جهـان و هستی انسان، تنهـا ممکن است بعنوان پدیده ای هنری
توجیـه ابدی پیدا کنـد.» و اینگـونه هنـر به میـدان مبـارزه برای انسانیت وارد می
شـود.
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 8:36 توسط فرشاد اسماعیلیان
|
برخی مواقع هنگام صحبت از فلسفه، مردم آن را مبحثی خشک و بی
روح تلقی می کنند، و برخی مواقع آن را پایه و اساس انسانیت می دانند. امـا اینکه
فلسفه حاوی مطالبی ارزشمند و ارزنده در راه انسانیت می باشد را تقریباً همه قبول
دارند، لیـکن براستی فلسفه ای که این برداشت ها از آن در اذهان عموم مردم جا
افتاده، همان فلسفه ایست که اکنون در میان بزرگان فلسفه رواج دارد؟
بسیاری از افراد و حتی همین بزرگان ممکن است، با تاکید
فراوان، پاسخ این سوال را «بـلـه...!» تلقی کنند. البته همواره مخالفانی وجود
دارند؛ و در اینجا نگارنده نیز از دسته ی همین مخالفان است. امروز فلسفه، مسلماً
آن چیزی نیست که تالس از آن سخن می گفت و یا سقراط با سوالاتش همه را مجذوب اهمیت
آن می کرد. حتی امروز دیگر فلسفه آن چه هایدگر هم از آن سخن می گفت نیست و قطعاً
تغییر کرده است. اما آیا این تغییر، مسیری مناسب را پیموده؟
قاعدتاً مسیر مناسب نمی بایست فلسفه را که در گذشته با انسانیت
پیوند خورده بود، در دوره و زمان حکومت بی چون و چرای انسان، کنار نهد و آن را به
پایان مسیر برساند؛ در حالی که انسان و انسانیت تازه می بایست در دوران سروری خود
قرار داشته باشد! بنابرین این مسیر، راهی کاملاً بسوی کمال نبوده است. حال باید
دید چه مسئله ای این حرکت را بسوی کمال دچار مشکل کرده است؟.
این سوال براحتی پاسخ می یابد : علم و تکنولوژی.
مسائلی که هایدگر هم از آن ها سخن می گفت. علم، همانطور که در مجموعه مقالات گذشته
ام نیز به آن اشاره شد، فرزند فلسفه است. نیازی که فلسفه برای ادامه ی مسیر خویش
به چیزی نظیر علم در خود احساس می کرد، غیر قابل چشم پوشی است. در مدتی که علم،
این شرایط فرزند بودن خود را پذیرفته بود و در کنار فلسفه پیش می رفت، شرایط
نسبتاً مناسب تر بود. تا اینکه در قرون وسطی ناگهان برای فلسفه هم بزرگی پیدا شد
به نام دین و مذهب که نه تنها خود فلسفه بلکه علوم را نیز تحت فرمان خود در آورد.
هر چند که این فرمان پذیری بسیار به طول انجامید، اما در نهایت پایان گرفت.
با پایان پذیرفتن این دوران، فلسفه، به این دلیل که بسیاری
از مباحث خرافی ِ دینی و مذهبی به پایه های آن آسیب رسانده بود، مدتی به طول
انجامید که خود را بازیابد و به راه افتد. در مقابل علم که تکاپو و جنب و جوش آن
موجب این آزادی و رهایی از دوران تاریک شده بود، این تحرک خود را چندین برابر کرد
و آرام آرام با دستاورد های عجیب خود فلسفه را کنار نهاد.
اکنون زمان بسیار زیادی از قدرت گرفتن علم می گذرد و
دستاورد های آن با سرعتی افزایش می یابند که حتی خود دانشمندان نیز قادر به همراهی
تمام بخشهای آن نیستند؛ این در حالی است که استفاده از این دستاورد ها بر فهم و
درک روش استفاده و همینطور فرهنگ استفاده مقدم شمرده می شود؛ و اکنون دیگر مطرح
نیست که پیشرفت ِ مسئله ای علمی نیازمند چه تفکری برای استفاده ی درست است، بلکه
مسئله تنها استفاده است؛ حال خواه درست و خواه نادرست!اکنون انسان حتی دیگر متوجه
نیست که پیشرفت علمی در چه زمینه ای بوده و موجب چه تحول علمی شده است. اکنون
انسان تنها با کاربرد و زمینه ی استفاده کار دارد.
شاید در گذشته فلسفه مانند افساری بر گردن علم بود و هرگاه
علم به سویی می رفت که فلسفه آن را مغایر با اصول انسانیت می دید، آرام از سرعت آن
می کاست و آن را در مسیر خویش قرار می داد. اما همین علم نه تنها این افسار خود را
پاره کرد، بلکه حتی موجب پایان دوره ی تاریک قرون وسطی نیز شد. آری، علم با قدرت
فراوان خود نه تنها بر فلسفه بلکه بر دیگر دستاوردهای بشری پیروز شد. حـال چه چیزی
و چه نیروی توان مقابله با آن را دارد؟ آیـا اکنون حتی دانشمندان هم قادر هستند در
برابر آن ایستادگـی کننـد؟
حـال این علم در اوج جنب و جـوش خویش، فرزند خود را به میان
نهاده. فرزندی که آرزوی عجیب و همیشگی انسان، یعنی آزادی و رهایی کامل را روز به
روز دست یافتنی تر می گرداند. هایدگر، در دورانی که شکوفایی این فرزنـد، یعنی تکنولوژی
و قدرت گرفتن آن آغاز شده بود، حضور داشت و او نیز همچون بسیاری دیـگر بر این عقیده
بـود که تکنولوژی موجب ایجاد آزادیی برای انسان گشته، که هر روز نامحدود تر می
شود. در مورد عجیب بودن آزادی شاید از همه بهتر و ساده تر کافکا، در یکی از داستان
های خود می گویـد : «... آزادی از والاترین احساس ها بشمار می آید، و فریب حاصل از
آن نیز والاترین فریب هاست.». آری این فریب ِ حاصل از آزادی در ذهن انسان، موجب شد
تا تکنـولوژی(وسیله ی دستیابی به آزادی کامل در نظر انسان) با گسترش بی حد و
اندازه ی خود، معنا و مفهوم اساسی آزادی را نابود نماید.
تکنولوژی بدون توقف پیش می رود و با اینکه به نظر می رسد
مرزها و محدودیت ها را از میان بر می دارد ، اما کم کم بر تمامی هستی انسان تاثیر
می گذارد و عالم طبیعی او را در بر می گیـرد. بنابرین این پیشرفت آزادی که به کمک
تکنولوژی میسر شده، و در حـال غلبه بر حدود طبیعی ماست، بر انسان نیز غلبه کرده و
توجه او را از نکته ای اساسی برای یک وجود بر گرفته است و او را روز به روز محـدود
تر می گردانـد. آری، انسان دیگر حتـی متوجه وجـود خویش نیست!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 18:44 توسط فرشاد اسماعیلیان
|
مدتها پیش یکی از فیلسوفـان بزرگ یونان، به نام پارمنیدس، پایه های ایده آلیسم
را با این سخن خود که :«هیچ چیز تغییر نمی کنـد... حواس قابل اعتماد نیستند...»
بنا نهـاد. این طور که بنظر می رسد، و با توجه به نگرش دوگانه ی وی به جهـان
بعنوان بخشی عقلی و بخشی حسی، مقصود وی از این عدم تغییر، ثبات و
وحدت وجودی است که از استاد خود زنوفان به ارث برده بود. اکنون بیش از 2000 سال از
سخنـان وی می گذرد و انسـان دچـار بیماری عجیبی شده است. این بیماری، او را به سمت
«عدم تغییر»ی هدایت می کند، که به مراتب وحشتناک تر از حتی تصور نکته ی
مقصود پامنیدس است...
زمان زیادی از آخرین مقالاتی که نوشته ام می گذرد. اعتراف می کنم که، اگـر نه
همگی، اما بیشتر نوشته هایم بر ضد این گفته ی پارمنیدس بوده است؛ و اگر بخواهم
بهتر بگویم بر ضد ایده آلیسم و جهان بینی عجیب آن! اما چندیست که هر چه می اندیشم
باز می بینم که فلسفه ی بدون ایده آلیسم فلسفه نیست. مجموعه ای است از پیام ها و
اطلاعاتی که می آیند و می روند و هیچ معنا و مفهومی به انسانیت نمی بخشند. مسئله
ای که این نکته را پیچیده تر می کنـد اینست که فلسفه ی بدون ماتریالیسم، این ضد
همیشگی ایده آلیسم، هم فلسفه ایست تنها پر شده از خرافات و خیـالاتی مبهم!
شاید بزرگـان اگزیستانسیالیسم هم می دانستند که نمی توان ایندو را از فلسفه
جدا کرد تلاش کردنـد تا مخلوطی عجیب از آنها بیرون بکشند تا شاید این سر درگمی
انسان پایان یابد. نمی دانم اجـازه دارم که یکی از بزرگترین اگزیستانسیالیست ها را
هایدگر بنامم یا خیـر!؟ اما به هر ترتیب بی شک وی، یکی از بزرگترین فیلسوفان معاصر
می باشد. هایدگر مسائل عظیمی را در «هستی و زمان» خود بررسی نمود. در پی آن
اگزیستاسیالیستها برخی از این مباحث را از او گرفتند و بر خود زدند تا رنگ و شکلی
مناسب طبع انسان امروزی بگیرند.
تا آنجـا که دانسته هایم اجازه می دهند، باید بگویم هایدگر مسئله ی بسیار مهم
دیگری را نیز مورد بررسی قرار داد. مسئله ای که نیچـه چندین سال پیش، از فرارسیدن
زمان ظهور آن خبر می داد. این مسئله که در سردرگمی جهان امروزی قدرت فراوانی پیدا
کرده است و حتی به نوعی نگرش و جهان بینی مبدل شده، نیهیلیسم است.
نیچه از نیست انگاری چنین تعریفی ارائه می دهـد:
«چه معنا می دهد نیست انگاری؟ اینکه برترین ارزش ها خود را بی اعتبار سازند.
غایت گم می شود؛ و پاسخ به چرا؟ گم می شود.»
براستی شاید دقیقتر، صریح تر و کوتاه تر از این جملات نتوان در بیان تعریف
نیست انگاری یافت. نکته ی بسیار مهمی که در این جملات بیان می گردد، گم شدن پاسخ
به چرا؟، به منزله ی گم شدن پاسخی به تمامی پرسش ها و پرسیدن هاست. اینکه
دیگر به پرسشی پاسخ داده نمی شود؛ و به عبارت دیگر اصلاً پرسشی مطرح نمی گردد، که
پاسخی در پی داشته باشد.
بدین ترتیب اولیـن مسئله ی وابسته به پرسش و پرسیدن، که در
نتیجه ی این بی غایتی و گریز از پاسخ دادن، ظاهر می شود، پایان فلسفه است.
به بیان دیگر، اکنون که اولاً هدفی و ثانیاً پرسیدنی در کار نیست، و ثالثاً اساساً
مطلب مهم و با اهمیتی که ارزش پرسش داشته باشد، موجود نیست، بنابرین فلسفه نیز که
بر پرسش استوار است می بایست، کنار رود.
اما آیا این نکته درست است و فلسفه به پایان راه خود رسیده؟ اگر چنین است این
پایان فلسفه چه مطلب عجیب، غریب و عظیمی همراه خود دارد که نه تنها فیلسوفان بلکه
عموم مردم نیز هنگام سخن گفتن از آن دو دل می شوند؟
آنچه حائز اهمیت است این نکته می باشد که فلسفه از جمله چهار دستاورد عظیم
بشری است و بنابرین جایگاه بسیار مهمی را در نظام وجودی انسان داراست. همین مطلب
شاید علت این دودلی را که گاه به فردی برای پذیرش پایان فلسفه دست می دهد، توجیه
کند.
حال باید دید که این پایان براستی تحقق پذیرفته است یا خیر؟
برای پاسخ به این سوال می بایست پایه ی فلسفه را بررسی نمود؛ این پایه را
نگارنده دارای سه بخش می داند که همگی در امتداد هم فلسفه را نتیجه می دهند:
1-شک 2-پرسش 3-اندیشه
در نظر نگارنده در ابتدا شک موجب ایجاد پرسش می گردد. حال در مرحله ی بعد باید
دید که پرسش و اساساً مقصود از پرسش فلسفی چیست؟.
برخی پرسش ها هستند که بسیار ساده و صرفاً برای آگاهی و اساساً برای پاسخ شان
مطرح می گردند. نظیر پرسش ِ روزمره ای چون «ساعت چند است؟»؛ اما پرسش های فلسفی
چنین سادگی را ندارند و بطور کلی در ادامه لزوماً به پاسخ نیاز ندارند. به همین
دلیل در تقسیم بندی پایه های فلسفه، مرحله ی بعد از پرسش، اندیشه است و نه صرفاً
اندیشه در جهت یافتن پاسخ ِ پرسش. حتی در بسیاری موارد، اندیشه در جهت طرح همان
پرسش، به روش و بیانی مناسبتر...!!!
بنابرین همانطور که مشخص است پایه های فلسفه نابود نگشته اند و به این ترتیب
همچنان پرسش فلسفی وجود دارد. حـال سوال این است که چـرا با اینکـه این بنیان های
فلسفه همچنان حضوری فعـال دارند، فلسفه پایان یافته تلقی می گردد؟
شـاید یکی از دلایل آن، این پیشروی متفاوت فلسفه در چند دهه ی اخیـر باشد. چند
دهه ای که در آن بعد از ظهور اگزیستانسیالیسم، فلسفه ی تحلیلی و همینطور منطق جهش
های ناگهـانی نسبتاً بلندی را انجـام دادند و به پیشرفت های بسیـاری دست یافتنـد.
پیشرفت هایی که همه و همه هر چـه بیشتر فلسـفه را از عموم مردم دور کـرد و حـالت
شدیداً اکادمی تر به آن بخشیـد. البته این پیشرفت ها در کنـار خـود همچنان فلاسفه
ای را در کشور هایی نظیر فرانسه و تا حدودی آلمان، به همراه داشتند، که به مسـائلی
می پرداختـند، که لـزومـاً سنگینی و پیچیدگی و همینطور نظامندی موجود در فلاسفه ی
انگلیسی را نداشت. در هر حـال فلسـفه کم کم چنـان به میـان منطق و همچنین زبـان
فرو رفت که به نوعی از محیـط دنـیای روزمره دور و دور تر شد. در این زمـان
موضوعاتی دیگـر خود را بهتر از قبل مطرح کردنـد و مسئله ی لزوم ارتباط میـان یافته
های خـود را با زندگی طبیعی انسان تا مدتی بعـد از این کندوکـاو درونی و دوری ِ
فلسفه، رعایت نمودنـد. هر چنـد که رعـایت نمودن این مسـئله، مدت زیـادی به طول
نیانجـامیـد و آهسته آهسته آن موضوعـات هم یا بیشتر به درون خـود فرو رفتند، و یـا
همچون علـم و تکنولوژی چنـان افسـار گسیختند که دیـگر توان مهـار آنهـا و تـاکید
بر لزوم استفاده از آنهـا برای بیشرفت انسـان و انسـانیت فراموش شـد.
بنـابرین
به عبـارتی فلسـفه با جـدا شدن از دنیـای مشکلات روزمره ی انسـان کنـار رفت و
اینگـونه به مرگ خویش نزدیک شـده است. هرچند که همچنـان با پرداختن به مسـائلی
بیهوده، تلاش می کنـد تا زمـان مرگ خویش را به تعویق انـدازد، امـا افسوس که دیـگر
قدرت چنین عملی در آن دیـده نمی شـود.
فلسـفه ای که فراموش نمود، می بـایست خدمت گذار انسـان باشد و نـه فقط و
فقط بدنبـال یـافتن معنـا در کلمات و یا اثبات پایه های ریاضیات بوسیله ی
تعریف اعـداد! حـال که فلسـفه زمین گیـر گشته و آرام آرام صدای آغـاز سوگواری
بــرای مرگش به گوش می رسد می بـایست، موضوعـات و دستاوردهای بشری دیـگری پا به
میـدان نهـند و آنهـا با خدمت به بشریت جـای خـالی فلسفه را پـر کننـد. دستاورد
هایی چـون عـلم و تکنولوژی...!!!
/*]]-->
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 1:52 توسط فرشاد اسماعیلیان
|
صحبت ادامه پیدا کرد به این جای که وحی از کجای می تواند بیاید؟ ایشان گفتند از بالا دستان. گفتم مگر بالا ها کسیست که دستی داشته باشد؟ گفتند بله، مگر می شود نباشد؟ گفتیم مگر از کدامین اختر بر زمین فرود آمده ایم؟ و مگر فرا تر از انسان وجود دارد؟ گفتند بله، و ما رهبری دانا را کم داریم. گفتیم نیاز به رهبر جز اوهام هیچ بر ما روا نخواهد داشت. پس بیایید خود را آزاد کنیم از قیود و این دام ها که عاقبتمان زیبا خواهد شد. بعد گفتند که گر به بالا ها نیندیشم فسرده خواهم شد!! گفتم فسرده خواهی شد، آری، زیرا جویای آرامشی نه حقیقت. بانگ بر من زد که حقیقت راه من نیست. گفتم ای وای بر تو که اکنون چنین از آدمیت خود را به زیر افکندی.
این چنین شد که دیشب ما صحبتی از فراسوی بشر کردیم. و ندانستیم که پایان و آغازمان از کجاست. سر به بیابان ها زدیم تا خود را بیاساییم و از این درد بزرگ رهایی یابیم. اما روزگار را سخت سنگین یافتیم. در آن روزگار بود که سرود ها شنیدیم که از آدمیان در راهی ناپخته آمد چنین:
فسرده در دل بهاری گرم در محیطی یخ زده کلماتی خالی از عشق نوازشی سرد.
فسرده در دل تابستانی داغ در تکراری غم انگیز بی علاقگی دلسری مرگ زای.
فسرده در دل پاییزی دل پذیر در بی توجهی نگاهی مشکوک نومیدی.
آب شده در دل زمستانی یخ زده در دستی گرم در نگاهی مهر آمیز در حرارت نفسی داغ.
در این هنگام بود که ما هم بانگمان به آسمان های نزدیک رسید که گفتیم از دیگری، که از آن مردم نادان و سر خورده فراری هستیم. چنین گفتم به این مخلوقات چون آب، که چرا این چنین شادمانید و نمی اندیشید؟ هیچ جوابی بر من نیامد زیرا هیچ گاه نیندیشیده بودند. و آنگاه بانگ زدم که: می اندیشید هستید؟ زیرا محبوبتان زیباست؟ گفتند آفرین بر تو اینست واقعیت بودنمان. و من خود بارها بر دیدگانم دیدم که آنان فریاد برآوردند که ای خلق تنهایم، تنها. مرا یاری خواهان است که بیاسایم در سایه ی آن سال ها در آرامش. روزها گذشت تا این سروده را یافتم.
این جا در چه کاری دخترک با این گل های تازه چین؟
این جا در چه کاری دوشیزه با این گل ها ، گل های رو در پژمردگی؟
این جا در چه کاری بانوی زیبا با این گل های خشکیده؟
این جا در چه کاری بانوی سالمند با این گل های رو به مرگ؟
چشم در راه سردار فاتح ام.
آنگاه من نگریستم که تنها در رویای سردار بوده است و بس، که آن را محبوب می نامید. اما خوب در ذهنم چون سنگ نبشتی مانده است که روزی سروده را خواندم از برای دیگری، او سر بر زانو گذاشت و بلند بلند گریست آن چنان گریست که کوه به حرکت در آمد و از اشک هایش رود ها جاری شد و آن گاه از رود ها باران ها بارید و بر خاک های این اقلیم خشک تخم زندگی را پاشید. من از آن صحنه سخت خشکیدم و به راه افتادم تا بیابم کار عالم را.
و اکنون در مسیر ناهمگونی که جلوی چشمان است چه زیبا تحلیل و فرود آمدن را در دیدگان بی گناه نوجوانان تازه به دنیای زجر رسیده می بینیم. و انزوای انسان هر روز سخت تر از پیش می شود. و دیگر این خلق آواره احتیاجی به هیچ چیز نمی بیند و تنها درد زندگی را با لب هایی که خنده بر آن ها خشکیده است می فهمم.
انسان در یافته است که هیچ است در این دنیا و تنها باید بیافریند تا باشد. و دردا که دیگر احتیاجی در میان نیست. بند ها گسسته شدند و انسان را به جای آزادی به سوی قعر زمینی جوشان فرو بردند. آن روزگار بردگی انسان در آن چه دوست می داشتند گذشت. اکنون دوست دارندگان آزاد، تنهایند. و تنها سکوتشان است که نعره می زند. نعره ای گوش خراش از برای گوشانی کر. همین چند خط برجای مانده است برای التیام این زخم های زندگی. چیزی که تنها نام زندگی دارد شاید.
و این ها تنها لحظه ای از یک دم بود که گذراندیم و امروز هم هنوز در بیابان ها و جنگل ها در راهیم تا بیابیم آن نایافتنی ها را. درست که راهمان شاید به اشتباه نایافتنی باشد اما آن چنان در مسیر سیراب خواهیم شد که بیش از پیش تشنه خواهیم گشت. گر مفهوم تشنگی هنوز هم باقی باشد!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۷ ساعت 17:33 توسط امین حمزه ئیان
|
«... و در آخـر بدنبـال سکوت... و دیگـر سکوت... سکوتی و
دیگر هیـچ...»
اینها جملات پـایانی وصیت نامه اش بودند.به کـاغذ می نگریست
که متوجـه شد هنـوز بالای صندلی ایستـاده.از فکـر این عمـل که بیـرون می آمـد
تـازه متوجه صداهای اطرافش می شـد.هر چنـد که گوش نمی داد، امـا می شنـید.از بالای
صندلی به بیرون پنجره نگـاه کرد.مـردی، دست در دست یک کودک، به همراه یک خـانم
کوتـاه قـامت، در حال گذر از پیاده رو بودند.لحظه ای به آنهـا نگریست و بـا خـود
گفت:«و اینست خوشبختی...».لبخندی به نشانه ی تمسخر زد.آرام آرام صداهـا محـو می
شدنـد.نـاگهـان متوجـه برخورد چیزی به بـازویش شد.نسیم بـود که طنـاب را تکـان می
داد.این برخـورد بـاز صداهـا را شنیدنی کـرد.دستش را بالا آورد و طنـاب را گرفت.برای
چندمین بـار از محکم بـودن طنـاب اطمینـان حـاصل نمـود.یکی از دوستانش، که چنـدی
پیش دست به این عمـل زده بـود، در وصیت نـامه اش نوشته بـود:«...هر انسـانی یکبـار
درست خودکشی می کنـد، پس بـاید آنـرا درست انجـام دهـد...»دوباره طناب را امتحـان
کرد.نمی دانست چـه مدت از ایسـتادنش بر روی صندلی می گذرد.در این فکـر بـود که
متوجـه صدایی شد:تــیــک - تـــاک...سـاعت امشب تندتـر حرکت می کـرد.هر چنـد
زمـانی نمی گذشت.با خـود اندیشید:«اگـر خـودم این کـار را نکنم، مطمئنـاً این تــیــک
و تــاک مرا از پا در می آورد...»سرش را به آرامی برگرداند.باز بیرون را
نگـاه کرد...خـانم کوتاه قـامت وارد مغازه ای شد.بنظر می رسیـد از مرد خواست تا او
نیـز داخل شـود.مرد کودک را نوازشی کرد و داخـل شد.بـاز طنـاب که از نسیـم فرمـان
می بـرد وظیفه اش را به یـادش آورد.دستش را به آرامی بـالا برد.چشمانش را
بست.طنـاب را گرفت و دور گردنش انداخت.با چشمانی بسته بر روی صندلی، آماده
ایستـاده بود.خواست قدمی به جلـو بردارد که ناگهـان موجی از افکـار و چهـره ها به
او هجوم آوردند.ابروانش در هم کشیده شد.با تمام قدرت افکـار را پس می زد و چهره ها
را محو می کـرد.به فکر دلایل عملش افتـاد.با خـود اندیشید:«دلایل...چه لغت
مضحکی...شـاید اگر لغت چـرا؟ نبود، دلایل هم وجود نداشت...»لحظه ای
بعد سیلی دیگر از افکـار به وی هجوم آوردند...و این بـار لغتی عجیب تر همراه
داشتند...«چـرا؟»...باخود گفـت:«همین تــیــک و تــاک
سـاعت...آرام آرام همه ی مـا را از پای در می آورد...چـرا من به پیشواز بروم؟چـرا
اکنون که مرگ ما را می خواند، من نیز او را فـرا خوانم؟...چـرا؟...کدام
دلیـلی می تواند آن تــیــک یا شاید هم تـــاک آخـر را خود خواسته
برسـاند؟»لبخند کم رنگی زد و زیر لب زمزمه کـرد:«من روزی می میرم...همگی روزی
خواهیم مرد...همانطور که آمده ایم، روزی خـواهیم رفت...پس خـاطرات مضحک گذشته
برایم چه فایده ای دارد؟تمـام پستی ها و رنجـها...تمامی شان می بایست فراموش
شوند...آری...اکنـون مهـم است...نه گذشته و نه آینده...نه خـاطرات
و نه مـرگ...آری اکنـون مهم است و تمامی حـوادث کنونی...تک تک تــیــک و
تــاک ها ارزشمندند...اما نه آنها ای که در پیش اند و نه آنهایی که گذشتند...»
سپس سرش را بالا آورد و اندیشید:«پس بگذار اکنـون که زنده ام، زنده بــاشم...چـرا
که این اکنـون است که زندگی را زیـبایی می بخشد و خوشبختی را می آفرینـد...آری،
این لحظه...و اینست خوشبختی...»
چشمانش را گشـود.در حـالی که لبخندی بر لب داشت، به آرامی
دستش را بالا آورد تا طناب را از گردنش خـارج کنـد که ناگهـان صدای ترمز اتومبیلی
را شنید... بی اختیـار به یاد مرد، زن و کـودکی که در خیابان بودند افتـاد.ناگهـان
به خـاطرش آمد که مرد، کودک را بیرون از مغـازه رهـا کرده و تنها داخـل رفته بـود.با
چرخشی، به بدنش تکـانی داد تـا بیرون از پنجره را نگـاه کند کـه سـر خورد و صندلی
از زیر پـایش در رفت...
اکنـون تنهـا تقلا می نمود؛ بـا تمام وجـود تلاش می کـرد
تـا خود را رهـا سـازد...بـا خود اندیشید:«شـاید طنـاب پـاره شـود...»تکـان شدیدی
به خـود داد امـا طنـاب وظیفه شنـاس، قصد رهـا کردن نداشت...چشمش به وصیت نـامه
افتـاد و وصیت نـامه ی دوستش را به خـاطرش آورد:«...هر انسـانی یکبـار درست خودکشی
می کنـد، پس بـاید آنـرا درست انجـام دهـد...».به یـاد آورد که لحظـاتی پیش طناب
را برای چندمین بـار امتحـان نموده بـود...تنها تــیــک و تــاک
سـاعت شنیده می شـد...آخرین ضربه ی سـاعت نزدیک بـود!
آرام آرام قدرتش تحلیـل می رفت...لحظاتی بعـد، توانی برایش
نمانده بـود.لحظه لحظه را می فهمیـد و هجوم لحظات را با تمام وجـود احساس می کـرد.چشمانش
را برای آخرین بـار گشـود.پنجره در مقـابلش قرار داشت.کودک در وسط خیـابان بر زمین
افتـاده بـود و افـرادی دوان دوان به سوی او می آمدند.لبخندی بر لبـانش نقش بست، هرچنـد
نفسی نداشت اما زیر لب گفت:«و اینست خوشبختی...»و سـاعت ضربه ی آخر را زد...محکمتر
و مطمئنتر از همیـشه...
و سکوت... و دیـگر سکوت... و در این سکوت همچنـان تــیــک
و تــاک سـاعت به گوش می رسیـد؛ امـا صدایی نظمش را بر هم می زد...صدای
شیون زنی، که از خیـابان شنیده می شـد...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 0:37 توسط فرشاد اسماعیلیان
|
روی لبه ی پشت بام یکی از ساختمانهای شهرک ارتشی ها نشسته بود
و داشت به زیر پایش نگاه می کرد. ارتفاع زیادی بود و هر کس جای او بود می ترسید و
عقب می رفت ولی برای او که سالیان مدید بر فراز آسمان کشورش پرواز کرده بود
ارتفاعی نبود. سرش را بالا آورد و به شهری که پیش رویش بود نگریست، تمام بدبختی ها
و زشتی های شهر جلوی چشمانش رژه می رفت، آدم احساساتی نبود ولی این آن جامعه ای
نبود که برایش جنگیده بود، جامعه ای پر از فقر و بدبختی، پر از گناه، پر از دروغ و
ریا، پر از برادرکشی و نیرنگ. به فردا که همه خبر خودکشی بزرگمرد آسمان ایران را
می شنیدند اندیشید و در دلش خندید؛ از اشکهای دیگران و بهت زدگیشان خوشحال بود. از
اینکه فکر می کردند انسانی همچون او چطور دست به خودکشی زده در دلش می خندید به
سادگیشان می خندید حتی دیگر خانواده اش هم مهم نبودند، این همه سال در غیاب او در
میان این مردم کرده بودند و خود مهره ای از این جامعه شده بودند پس بعد او هم بلد
بودند چطور گلیم خود را از آب بکشند، تنها او در این شهر و دیار اضافی بود و حاظر
نبود همرنگ دیگران شود هر چه فکر می کرد با خودش کنار نمی آمد، خسته شده بود از
این همه تباهی. یاد اولین روز شروع کارش افتاد، چقدر احساس بزرگی و غرور می کرد،
خود را بر فراز شهرهای ایران مجسم می کرد که سوار بر جنگنده اش امنیت و آرامش را
به ارمغان خواهد آورد و درست پنج سال بعد حکومت صدام به ایران حمله کرد، به خاک
کشورش تجاوز شده بود و او جزو اولین نفرات به مقابله با دشمن رفت، چه روزهای سختی
که در جبهه ها تجربه کرد . تمام آن سختی ها لحظه ای خم به ابروانش نیاورده بودند
ولی این یک ماهی که از اسارت برگشته بود غمگین و اخم آلود بود. هر کسی در آن شرایط
جنگ اگر جای او بود صد بار خودش را می کشت و یا به بهانه شهادت آرزوی مرگ می کرد
ولی او نیامده بود بمیرد و یا شهید شود، او، همچون بسیـاری، آمده بود بجنگد، برای
ناموسش، برای وطنش و برای هموطنانش. اواخر جنگ بود که جنگنده اش در خاک عراق سقوط
کرد و خود اسیر شد. ولی آن زمان هم خم به ابرو نیاورد و زیر سخت ترین شکنجه ها
حاظر نشد کشورش را بفروشد چون می خواست کشورش آباد بماند و آبادتر شود ولی حالا که
به وطن برگشته بود تحمل دیدن این همه ویرانی را نداشت، تمام مقاومت ها و سختی
کشیدنهایش را بی ثمر می دید. این آن آینده ای نبود که برایش جنگیده بود، الان گوشه
ی زندان دشمن را به کل کشورش ترجیح می داد دیگر جایی برای ماندن نداشت و آخرین
قدمی که بر می داشت به سمت مرگ بود. یک بار سقوطش او را به اسارت کشانده بود
اینبار سقوط را برای رسیدن به رهایی انتخاب کرده بود. می خواست همچون تمام سالهای
عمرش پرواز کند ولی اینبار بدون جنگنده اش و یا بدون چتر نجاتی، چون نجاتش را در
سقوطش می دید.
به بدنش تاب داد و سپس خود را رها ساخت مدت زیادی طول نکشید تا
به زمین برسد ولی برایش قرنها به طول انجامید. تمام خاطراتش در یک آن از برابر
دیدگانش عبور کرد و تازه فهمید که تصمیم عجولانه ای گرفته، فهمید که هنوز جنگ تمام
نشده بود و نباید خود را تسلیم می کرد، باید می ماند و می جنگید برای انسانیت و
برای اهدافش ولی دیگر دیر شده بود و خونش داشت زمیـن را رنگیـن می کرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 19:23 توسط فرشاد اسماعیلیان
|
فرشاد اسماعیلیان دانشجوی متالورژی و شیفته ی فلسفه.
* نظرات خوانندگان محترم بررسی و در صورت لزوم به چالش کشیده خواهند شد و گاه به شوندی(دلایلی) به شدت آزار دهنده و توهین آمیز و کاملا بیهوده و عاری از هر گونه معنا که پیرامون چنین نوشته هایی به وجود می آیند، نمایش داده نخواهند شد. (گاه به خاطر عده ای باید گروهی از آزادی محروم شوند) به شوند شرایط موجود و حاکم بر اندیشه ی اکثریت که موجب شد چنین تصمیمی را بگیریم از شما پوزش می طلبیم.