عـلـم و فـلـسـفـه (بخش چهـارم:فـرار از جهـان بینـی ِ ایـده آلیـستـی)
بخش چهـارم:فـرار از جهـان بینـی ِ ایـده آلیـستـی...
فرشـاد اسماعیلیان
شـاید اگـر اکنون از کسی بپرسیم: «آیـا شما عقـل و تصور را بر احساس و ماده برتری می دهیـد و یـا بلعکس؟»؛ جواب بگیریم : «احساس و ماده» و شاید هم : «هر دو»!!!
برخورد امروزه ی انسـان ها اینگونه است و بطور کـلی همه در سخن ماتریالیست هستیم، اما در درون ایده آلیست... .در قسمت چهـارم و پنجم نوشته ی « و اینک انسـان... »، به بیـان برخی تفاوتهای این دو نگرش پرداختم.در آن مطلب، همینطور اشاره کردم که برخی عقـاید ایده آلیسم بـا ذهن و فکـر ما پیوندی عمیق برقرار کرده است.در اینجـا می خواهم به این مطلب بپردازم.
بسـیـاری بر این عقیده هستند که نسبی گرایی و مطلق نشماردن مسائل از خصوصیـات یک جهـان بینـی ماتریالیستی است.این مطلب درست است، امـا به دلیلی که اشاره شد(پیوند عقاید ایده آلیستی با ذهن و فکر ما)، حـدود هیچ گـاه رعایت نمی شوند(1).این رعـایت نشدن حدود و همین طور مسـائلی که بدنبـال پذیرش نادرست برخی عقاید می آیند را من به حساب یکی از ویژگی های ایده آلیسم می گذارم...این ویـژگی مطلق گرایی است.
اکنـون ممکن است این سوال پیش آید که یک فرد ماتریالیست، که نسبی گرایی و عدم مطلق بودن را پذیرفته چگـونه می تواند، مطلقگرا بـاشد؟
پـاسخ بسـیـار ساده می باشد.چنین فردی نسبی بودن را نیـز مطلق می کنـد.این شخص نسبی بودن را تا جـایی پیش می بـرد که همه چیـز را نسبی و معلق می شمارد.می توان برای درک بهـتر این مطلب به نیست انگـاری که در نوشته ی قبل با آن مخالفت کردم اشـاره کرد.چنین نیست انگـاری، نیستی و پوچی را تـا جایی پیش می برد که همه چیـز معلق می گـردد.در چنین جهـانی انسـان جز نـابودی خویش هیچ چـاره ی دیـگری نـدارد!نسبی گـرایی مورد نظر من نیز این چنین ظاهر می شود.هنگـامی که احکـام اساسی انسـانی نظیر احساس و عقل و... مطلقاً نسبی می گردند و هیچ چیـز ذره ای قطعیت بـا خود ندارد، فـرد چه می تواند بکنـد...؟؟؟
همواره در طول تـاریخ سـوال پرسیدن آسان بوده و آسان می بـاشد...امـا هر سوالی ارزش بررسی و پـاسخ گویی ندارد.بسیـاری از پرسش ها طوری مطرح می گردند که فرد را محکوم کنند و طوری سفسطه می کنند که بسط دادن آن سوال می تواند، همه ی اعمال انسـانی را بی فـایده و بی ارزش و بی معنی جلوه دهد.سپس نـاگهـان با ضربه ای همه چـیز را به سـود عقیده ای نـادرست بـاز گردانند.
حـال بـاید پرسید که ریشه ی این مطلق شماری کجـاست؟
پاسخ بسیـار سـاده است : زبـان.انسـان از لحظه ای که نیـاز به ایجـاد روابط و اجتماعی شدن را، برای افزایش قدرت خویش درک نمود، زبان آغـاز به شکل گیـری کرد.فرد درختی می دید و در ذهن خود آنـرا ثبت می کرد.بـا این کـار موجب می شد، ذهـنی که قدرت تغییر دادن تصورات را داشت، درختی را در خود نگـاه دارد که اساساً مطلق است.
چنین مطلبی به همه چیـز سرایت کرد و در هنگـام نامگذاری و نـامیدن همواره چیـزی در ذهن می آمد که مطلق بـود.اینگونه لغـاتی نظیر : جـبر ، آزادی و اختیـار و... بوجود آمدند و تمـام انسـان ها را مشغول پرسش هایی کردند که شـاید هیچ گـاه پاسخی نداشته بـاشند.
برای مثـال چگونه اختیـار می تواند نسبی بـاشد؟اگـر خوب بنگریم، اختیار نسبی، جبـر می بـاشد و مشکل از همین جـا آغاز می گردد؛ تا در نهـایت به مسـائل عمیق تری نظیر : عقل، احسـاس و وجود و... می رسد.
انـسان بـاید معنـای نسبی بودن را درک کنـد.زبان چون اسـاساً مطلق است، نمی تواند جواب گویِ این ادراک انسانی از محیط بـاشد، پس اکنـون فرد بـاید متوجه شود که هر چقـدر هم که زبان مطلق باشد، کـاربرد آن، چون در رابطه ای تنگـاتنگ با محیط است باید نسبی گردد(2).
چنین مسئله ای از دیربـاز مطرح می گردید، امـا امروزه خود را در مقـام فلسفه و علم جـا می زند.شـاید از دلایلی که امروزه، مخصوصاً در ایران فلسفه را علم کلام می نامند، همین مطلب بـاشد؛ که برخی فلاسفه به قدری سفسطه را پیش بردند که، سفسطه و بـازی با لغات جزئی از فلسفه گردید.
درگیری و مسـائلی که زبـان برای انسـان ها بوجود آورد، همه چـیز را به سمت طرح پرسش هایی بیهوده بـرد که زمـان را تلف نمود، و بیش از 2000 سال فلسفه را از مسیـر خویش جدا نمود.
فلسـفه ای که داشت پـایه های خلق اثری برتر از خویش را می ریخت...این اثر عـلـم بود.
___________________________________
1-در مقدمه ای که، نویسنده ی دیگـر این وبلاگ، امین حمزه ئیان، برای نقد نظریه ی شعور و معرفت شناسی کوانتومی نوشته بودند، به این مطلب اشاره ای شده بود که همواره افرادی نظریاتی را که در محدوده ی خویش جواب گو هستند را برداشته و بـا بسط و گسترش آن به همه چیـز، آنها را به عقیده تبدیل می کنند، و نـام علم را نیز خدشه دار می کنند.این رعـایت حـدود در تمامی زمینه ها می بـایست رعایت شود تـا از این بدفهمی ها جـلو گیـری گردد.
2-مقصودم از چنین نسبی نگریی در کـاربرد زبـان اینست که، حدود بـاید رعایت شونـد.هر عقیده ای که به نظریه ای مبدل می شود بر اسـاس شواهد و دلایل منطقی و علمی، بـاز خود را درگیـر در حدودی می کنـد.این حد داشتن، بسوی نسبی نگـری درسـت، پیش می رود.همه ی علایق انسـان های امروز به مسـائل متـافیزیکی از اینجا آغاز می شود.فرد هنگـامی که می بیند استفاده از زبـان وی را به سمت نتایجی سوق می دهد که تایید کننده ی شبه علم و مسائل متافیزیکی است آنهـا را می پذیرد و به کـتاب ها و فیلم هایی مستند رو می آورد که دلایلی بهمراه دارنـد که مربوط به چنین مبحثی نیـست.