بخش پنجم:عـلـم و فـلـســفـه...

فرشـاد اسماعیلیان


در چنـد بخش قبل ضمن معرفی فلسفه، برخی اشکالات وارد بر آنـرا بررسی نمودم.حـال زمـان، پـاسخ این پرسش است که فلسفه بـا علم چه رابطه ای دارد؟

عده ای بر این عقیده اند که فلسفه و علم از یکدیـگر جدا هستند، و برخی می گویند که ارتباطی تنگـاتنگ دارند!اما بعضی نیـز می گویند که این رابطه به مدتهـا قبل بـاز می گردد.این عده بر این عقیده اند که علم فرزند فلسفه است.برای توضیح بهـتر این مطلب بگذارید نگـاهی دوبـاره به پرسش هایی که در بخش اول این نوشته طرح کردم، بیاندازیم:

دلیـل بوجـود آمدن علوم چه بود؟آیــا انـسان به جـایی رسیده بود که تصورات دیـگر پاسخ گوی سوالات انـسان نبودند...؟یـا سوالات انسـان تغییر کرده بـود...؟

اگـر خوب بنگریم در حقیقت سوالات بعدی به نوعی پاسخ گوی سوال اول است.انسان به جـایی رسیده بود که تنهـا اعتقادات، ذهن او را تشکیل می دادند.بسیـاری از مردم زمـانی که دیدند این اعتقادات پاسخ گوی نیـازهاشـان نیستند، به سمت بـاور های جدید رفتند.اما این بـاور های جدید نیـز بنیـادی علمی نداشتند، و به همین دلیل بعد از مدتی رهـا می شدند.

این مطلب چندی ادامه یـافت تا در نهـایت نیـاز به چیزی احسـاس شد که قطعیتی، حتی محدود در یک زمینه ی خاص، با خود همراه داشته بـاشد.اینگونه آرام آرام فلسفه نگـاه خویش را از تصورات بر گرفت و به محیط اطراف خویش معطوف کرد و پـایه های علم را ریخت.نبـاید فراموش نمود که ایندو همواره با یکدیـگر در ارتبـاط بوده اند.علم در آغاز تنها وسیله ای بود برای فلسفه، تا پاسخ برخی پرسش ها را دقیق تر بدهد.اما قدرتی که علم از این پایه ریزی دقیق بدست آورد به قدری بود که فلسفه را نیز کنـار زد.اکنون فلسفه که همواره به مباحثه بـا علوم پرداخته، در میدان مانده و برای بشریت بهمراه علوم تلاش می کند.در حـالی که همه خود را درگیـر بسیـاری خرافات کرده اند، این دو پیش می روند.

در پـایان بخشی از نوشته ی ویل دورانت را می آورم که شـاید شمـا را در درک فلسفه و علم و شـرایطشان یـاری کنـد :

{...علم می خواهد کـل را به اجـزای خود تقسیم کنـد و بدن را به اعضـایش تجزیه نماید و تـاریکی جهـل را به روشنی مبدل سـازد.علم دربـاره ی ارزش و امکانات مطلوب اشـیاء سخن نمی گوید و از شرح مجموعه ی اشیاء و غـایات آن سخن نمی راند، فقط خود را به نشـان دادن حقـیقت اشیاء و اعمـال فعلی آنهـا خرسند می سـازد...ولی وصف یک امر برای یک فیلسوف کافی نیست، او می خواهد ارتبـاط آنرا با تجربه بطور کلی اثبات نماید و از این راه ارزش و معنی آنرا درک کنـد.علم راه هلاک و نجـات را به مـا می آموزد.بتدریج نسبت متوفیـات را کم می کنـد، ولی در جنـگ مردم را بطور دسته جمعی می کشـد.فقط فلسفه و فهم و درک درست(یا امیـال و شهوات تنظیم شده در پرتو تجربه) است که می تواند بگوید، چه وقت بایـد کشت و چه وقت بـاید نجات داد.علم عبارت است از مشاهده ی نتایج و تحصیل وسایل؛ فلسفه عبـارت است از انتقاد و تنظیم غـایات؛ و چون امروز کثرت وسایل و اسباب با تعبیر و ترکیب آرمانها و غایات متناسب نیست، زندگی مـا به فعـالیت پر سر و صدای جنون آمیز تبدیل شده است و هیچ معنایی ندارد...علم بدون فلسفه مجموعه ی اموری است که دور نما ندارد...(1)و نمی تواند ما را از قتل و کشـتار حفظ کنـد و از نومیدی نجـات بخشد.علم دانستن است و فلسفه خردمندی...}

هر چند مطلب بالـا تا حدی در مورد فلسـفه تند برخورد داشته، امـا نبـاید فراموش کرد که ایندو در کنـار هم پیش می روند؛ البته همواره پیروزی ها از آن علم بوده است و فلسفه کنـار گذاشته شده است.درک فلسفه می تواند به ما درک درست علوم را نشـان دهد، ادراکی که امروزه این دو را به هم پیوند می زند و انسـان را معنـا می بخشد.

شـاید این جـا بتوان معنـایی که من از فلسفه در ذهن دارم را تعریف کـرد.فلسفه در نظر من، چیزیست در ارتبـاطی تنگـاتنگ با دو نگرش ماتریالیسم و اگزیستانسیالیسم.فلسـفه نزد من دانستن و آگـاهی است در کنـار خردمندی و فهم،بهمراه قبول عقـل و تصورات، و احسـاس و مـاده...به این امیـد که فلسـفه و علم را بپذیریم و از خرافـات و ماوراها و مـسائل بی معنایی که امروزه از جهـان بیـنی ایده آلیستی(فلسفه ی بدون علم و یـا همان کلام و سفسطه)، سرچشمه گرفته اند، پرهیـز کنیم.

___________________________________

1-نبـاید فراموش نمود، که فلسفه ی بدون علم هم، شعوری است بی فایده که هیچ گونه ادراکی را در پیش نمی برد و در نهـایت می تواند به خلق خرافات برسد.بـرای اثبـات این گفته بیش از 2000سال خرافات  که در تـاریخ ذکـر شده در دست می بـاشد.اگـر خوب بنگـریم می بینیم که قرون وسطا زاییده ی فلسـفه بدون عـلـم بود.