متن زیر خلاصه ای از فصل اول کتاب "پرسش های زندگی " نوشته فرناندو سوتر - با کمی تغییر - است .مدتی پیش این خلاصه را برای معرفی این کتاب در نشریه هاشور نوشته بودم که به دلایلی فرصت نشد تا چاپ شود . کتابی است بسیار خواندنی که انسان را به خرد ورزی دعوت می کندو اینکه در این دم کوتاه زندگی شاید بزرگترین مسئولیت هر انسانی زندگی کردن و فهم عمیق آن باشد. انسان را از دیدن ظاهری این جهان جدا می کند و او را به تامل درباره پرسش های زندگی وا می داردچیز هایی به نظر خیلی ها قطعی و خالی از هر گونه سوالی است. در عین حالی که اندیشه بزرگان فلسفه را بیان می کند؛ فرق زیادی بین یادگیری یا تکرار اندیشه دیگران و داشتن فکری که حقیقتا متعلق به خود انسان است می گذارد.

* * *

انسان میراست.

سقراط انسان است.

پس:

سقراط میرا است.

طی نسل های متمادی، نوآموزان فلسفه، مطالعه منطق را با قیاس بالا آغاز کرده اند. توجه به این نکته جالب است که کار فلسفه باید با تذکر مرگ یک همکار بلند آوازه آغاز شود و خط استدلالی را دنبال کند؛ که در واقع ما را به مرگ محکوم می کند؛ زیرا روشن است که اگر به جای مرگِ سقراط نام شما خواننده عزیز یا من یا هر کس دیگری گذاشته شود؛ قیاس فوق به همین اندازه معتبر خواهد بود . آری محکوم به مرگ شدیم !!!

چه چیزی در مورد مرگ می دانیم ؟ یقینا بسیار کم. یکی از آن چیز هایی که می دانیم این است که مطلقا شخصی و غیر قابل انتقال است . یعنی هیچ کسی نمی تواند به جای دیگری بمیرد، و به همین دلیل است که مرگ به ما تفرد می بخشد و ما را برابر نیز می کند. وقتی نوبت به مرگ می رسد هیچ کس کمتر یا بیشتر از دیگری نیست و از همه مهمتر ، هیچ کس نمی تواند آدم دیگری متفاوت با آنچه هست باشد . یک چیز دیگر هم در مورد مرگ می دانیم. نه تنها قطعی است بلکه همواره قریب الوقوع است . فقط سالخوردگان یا بیماران نیستند که می میرند .می توان گفت از لحظه ای که زندگی را آغاز می کنیم ، آماده مرگیم .شاید سخن مونتنی بسیار درست باشد که می گوید :ما به این دلیل آنکه بیماریم نمی میریم بلکه به این دلیل می میریم که زنده ایم. وقتی به این مسئله فکر می کنیم می بینیم که همگی ما آدمها همواره با مرگ فاصله یکسانی داریم . تفاوت عمده آن نیست که سالم هستیم یا نه ، ایمن هستیم یا در خطر ، بلکه تفاوت میان زنده بودن و هستی و نیستی است . قلمرو میانه ای وجود ندارد.هیچ کس نمی تواند نیمه جان باشد .مشخصه اصلی مرگ آن است که هیچ گاه نمی توانیم از چنگ تهدید آن بگذریم هر چند گاهی" نامحتمل" به نظر می آید ولی "همواره ممکن "است.

آگاهی از مرگ از آن چیز هایی است زندگی را به امری جدی برای ما بدل می کند. چیزی که هر یک از ما باید درباره اش بیندیشیم؛ چیزی راز آمیز و ترسناک ؛ نوعی معجزه ارزشمندکه باید درباره اش مبارزه کنیم و به تلاش و تامل نیاز دارد. اگر مرگ وجود نداشت چیز های زیادی برای دیدن داشتیم و وقت فراوانی که این چیز ها را ببینیم اما کار چندان ارزشمندی وجود نداشت که انجام دهیم - تقریبا هر کار را برای اجتناب ازمرگ انجام می دهیم- و چیزی نبود که درباره اش بیندیشیم. جالب اینجاست که بسیاری از ما فکر می کنیم که قطعیت از مرگ ما را هراسان می کند و زندگی را برای ما بی مفهوم . در حالی که قطعیت از مرگ نتنها ما را به فکر فرو می برد بلکه ما را به متفکر تبدیل می کند . از همه مهم تر این که آگاهی از مرگ ، خود ما را تبدیل به انسان می کند. زیرا میرا بودن جزئی از تعریف انسان است. در یونان باستان برای مفاهیم انسان و میرا یک واژه داشتند. حیوانات و گیاهان میرا نیستند چون نمی دانند که می میرند.حیوانات شاید خطر را پیش بینی کنند اما بر ضرورت بنیادین مرگ آگاه نیستند. یک "میرا" موجودی نیست که می میرد بلکه موجودی است که می داند خواهد مرد.

خواه ار مرگ بترسیم یا نه یا حتی آرزویش را بکنیم؛ خود مرگ، نفی محض است؛ معکوس زندگی است ؛ لذا ما را همواره به طریقی به زندگی ارجاع می دهد. نوعی نگاتیو عکاسی که باید طوری ظاهر شود که بتوانیم تصویر بهتر را ببینیم.

آری مرگ ما را به به فکر کردن وا می دارداما نه در باره مرگ بلکه درباره زندگی. اندیشه ای که به وسیله مرگ بیدار شده است از پشت دیوار نفوذ ناپذیر مرگ به عقب جست می زند و بارها و بارها به موضوع زندگی باز می گردد . به جز بستن چشمانمان به منظور ندیدن مرگ یا اجازه دادن به مرگ که کور و مرعوبمان کند ؛ این امکان را هم داریم که (هر چند که بی خطر هم نیست) سعی کنیم زندگی را دوباره بفهمیم.

منبع