و ایـنـک انـسـان... (بخش دوم:ایده آلیسم)
بخش دوم: ایده آلیسم...
فرشاد اسماعیلیان
در بخش قبل سعی کردم نشان دهم که سه موضوع مهم در اندیشه ی انسان، فرد را به تفکری که به ماورا پرداخت، بهمراه (مطمئناً) ناآگاهی انسان نسبت به محیط اطراف خویش و علم اندک وی، نهایتاً به انتقاد از جهان اطراف رهنمون شد؛ واقعیات روزمره را از دیدگان و ذهن خویش پاک کرد و امـید به دنیایی بست که در خواب و رویــا با آن برخورد داشت.دنیایی که حتی خود انســان هم نمی دانست با آن چه کند؛اما با تمام وجــود آنرا پذیرفت و آسایش یافت.خیال را بر واقعیتی که هرچند برای وجود آن نیــز مدرکی در دست نداشت، جز حسی درونی و غریب تر از خیـال، ترجیح داد، و اینگونه بود که نگرش ایده آلیسم شکل گرفت.ایده آلیسمی که پدر قرون وسطا و نظریات تاریک آن بود.نگرشی که با نابـود کردن قدرت انسان آغاز نمود و همه چیز حتی فکر کردن و تصمیم گیری را از او گرفت.
این نگرش(ایده آلیسم) در آغاز تنها باوری عامیانه بود.مسئله ای ساده که زندگی مردمان با آن می گذشت.مسئله ای فقط برای آرامشی درونی با قبول وجود خدا.هیچ حقیقت در اثبات یا رد آن وجود نداشت.تعریف و تحریف های عجیب و غریب بر آن صورت نگرفته بود؛ کاری که چند قرن بعد، به مدد قدرت تفکر بشری، یکی از عناصر قدرتمند انسان، آغاز شد.این روشِ تفکر در آغاز تحدید چندانی برای انسانیت نبود!
انسان اولیه به قدری تحت تأثیر رویــا ها و عالم خواب قرار گرفت که کاملاً فراموش کرد که در کجا زندگی می کند.فراموش کرد که محیط اطراف را جستجو کند.فراموش کرد که چیزها یی نظیر دیدن، شنیدن، لمس کردن و دیگر حواس، وجود دارند! آری انسان یکی از دو عنصر اصلی خویش، یعنی احساس را فراموش نمود.او چشمان خویش را بست و به خوابی غریب فرو رفت!!خوابی که قرون متمادی انسان را در بند خویش نگاه داشت.البته نباید از برخی انسان ها که موجبات این خواب را فراهم کردند تا بیشتر به منافع خود بپردازند گذشت!
در بنایِ این روش تفکر، که بیش از 3000 سال (شاید هم بیشتر!) دوام آورد، با پیشرفت ذهن و قدرت تفکر انسان، کم کم ترک هایی دیده شد!این مشکـلات در روش تفــکر ایــده آلیستی، نشان داد که اهــالی دین و الهیات تا چه اندازه انسان و انسانیت را محدود به خویش کرده بودند و بقول نیچه با فرمان «تــو بــایــد» خویش، وی را امر و نهی کردند و چندین قرن عقب انداختند.اما مسئله ی بسیار جالب این بود که افرادی نظیر برکلی که عقل را بر احـساس برتری دادند خود متوجه نشدند که با جدا کردن این دو از هم، باعث پوک شدن بنـای فلسفه ی ایده آلیستی خویش گشتند!این مسئله چنین انجام شد که: قدرت تفکر افرادی نظیر ماکسول، اسپنسر، و داروین که به جان علوم و طبیعت افتـادند بسیار راحت و آسوده دنباله رو و شدیداً نیازمند احساس گشت و پیشرفت های علم جدید را بیان نمود و این چنین ایده آلیسم را لرزاند و نشان داد که آنچه بنیاد این بنا را می ساخت خود آنرا نابود می کرد!
در پایان این بخش به قسمتی از مسائل اساسی فلسفه ی برکلی، پدر ایده آلیسم می پردازم.برکلی این چنین جهـان اطراف را به باد انتقاد می گیرد:
{ماده، چیزیست که هنگامی که می اندیشیم، به این نتیجه می رسیم که خارج از ذهن ما وجود دارد.ما تنــها می اندیشیم که اشیای اطراف وجود دارند، چرا که این اندیشه را محسوسات در ما بوجود می آورند و محسوسات ما چیزی نیستند جز تصورات!!!پس چون تنهــا تصورند، فقط در ذهن ما وجود دارند؛ بدین معنی که جهان خارج از ذهن ما وجود ندارد!}
اما اینکه چطور و با چه مثال هایی این نتیجه گیری را اثبات نمود بسیار جالب توجه است:
{برای مثال اگر یکی از دست هایتان گرم و دیگری سرد باشد و شما آندو را در آب ولرمی وارد کنیـد، هم زمان آنرا گرم و سرد احساس می کنید؛ در صورتی که این تصور، (تفاوت یک شئ واحد در یک زمان واحد) نشان می دهد که شئ فقط و فقط در ذهن ما موجود است!}
مسئله ی جالب این جاست که، طبق آنچه بررسی شد، ریشه ی این شیوه ی تفکر که بر اساس تصورات (خواب ها و رویـاها) بنا شده است، اینجا اینگونه با تصورات برخورد می کند.اما مشکل بزرگتر از آنجا آغاز می شود که، ایده آلیستها،از این عنصر انسانی(تفکر)، که آنرا مقدم بر احساس می شمارند، هیچ تعریف دقیقی بدست نمی دهند؛ یعنی در حقیقت ما را پیش می برند و لحظه ای که خود با پرسش این سوال که:«عقل چیست؟» برای پذیرش ایده آلیسم آماده می کنیم، رهایمان می کنند و از پایه ی سازنده ی فلسفه ی خویش هیچ چیز به ما نمی گویند.البته نباید فراموش کرد که تعریف هایی ارائه کردند،اما این مسئله مشکل ساز می شود که: مغز و وجود مغز، تفکر را ممکن می سازد.در حالی که پیشتر گفته شد جهان خارج از ذهن ما موجود نیست!حال که مغز ساخته ی این تصور است و تصور فقط در ذهن آیا می توان از تفکر که نتیجه ی تصوری بنام مغز است تعریفی به دست داد؟آیا اصلاً مغز و عقل وجود می یابند؟آری...اینگونه نگرشها نیازمند شک هستند...شاید از همین جا بود که انسـان متوجه مشکلات ایده آلیسم شد.نگرشی که نتواند از بنیاد خود تعریفی منـاسب بدست دهد به چکار می آید؟
این چنین انسان خود را با یک حس درونی ساده، یعنی تردید، برای یک تحول عظیم آماده ساخت، که تفکرات بشری را کاملاً تغییر داد!!
فرشاد اسماعیلیان
در بخش قبل سعی کردم نشان دهم که سه موضوع مهم در اندیشه ی انسان، فرد را به تفکری که به ماورا پرداخت، بهمراه (مطمئناً) ناآگاهی انسان نسبت به محیط اطراف خویش و علم اندک وی، نهایتاً به انتقاد از جهان اطراف رهنمون شد؛ واقعیات روزمره را از دیدگان و ذهن خویش پاک کرد و امـید به دنیایی بست که در خواب و رویــا با آن برخورد داشت.دنیایی که حتی خود انســان هم نمی دانست با آن چه کند؛اما با تمام وجــود آنرا پذیرفت و آسایش یافت.خیال را بر واقعیتی که هرچند برای وجود آن نیــز مدرکی در دست نداشت، جز حسی درونی و غریب تر از خیـال، ترجیح داد، و اینگونه بود که نگرش ایده آلیسم شکل گرفت.ایده آلیسمی که پدر قرون وسطا و نظریات تاریک آن بود.نگرشی که با نابـود کردن قدرت انسان آغاز نمود و همه چیز حتی فکر کردن و تصمیم گیری را از او گرفت.
این نگرش(ایده آلیسم) در آغاز تنها باوری عامیانه بود.مسئله ای ساده که زندگی مردمان با آن می گذشت.مسئله ای فقط برای آرامشی درونی با قبول وجود خدا.هیچ حقیقت در اثبات یا رد آن وجود نداشت.تعریف و تحریف های عجیب و غریب بر آن صورت نگرفته بود؛ کاری که چند قرن بعد، به مدد قدرت تفکر بشری، یکی از عناصر قدرتمند انسان، آغاز شد.این روشِ تفکر در آغاز تحدید چندانی برای انسانیت نبود!
انسان اولیه به قدری تحت تأثیر رویــا ها و عالم خواب قرار گرفت که کاملاً فراموش کرد که در کجا زندگی می کند.فراموش کرد که محیط اطراف را جستجو کند.فراموش کرد که چیزها یی نظیر دیدن، شنیدن، لمس کردن و دیگر حواس، وجود دارند! آری انسان یکی از دو عنصر اصلی خویش، یعنی احساس را فراموش نمود.او چشمان خویش را بست و به خوابی غریب فرو رفت!!خوابی که قرون متمادی انسان را در بند خویش نگاه داشت.البته نباید از برخی انسان ها که موجبات این خواب را فراهم کردند تا بیشتر به منافع خود بپردازند گذشت!
در بنایِ این روش تفکر، که بیش از 3000 سال (شاید هم بیشتر!) دوام آورد، با پیشرفت ذهن و قدرت تفکر انسان، کم کم ترک هایی دیده شد!این مشکـلات در روش تفــکر ایــده آلیستی، نشان داد که اهــالی دین و الهیات تا چه اندازه انسان و انسانیت را محدود به خویش کرده بودند و بقول نیچه با فرمان «تــو بــایــد» خویش، وی را امر و نهی کردند و چندین قرن عقب انداختند.اما مسئله ی بسیار جالب این بود که افرادی نظیر برکلی که عقل را بر احـساس برتری دادند خود متوجه نشدند که با جدا کردن این دو از هم، باعث پوک شدن بنـای فلسفه ی ایده آلیستی خویش گشتند!این مسئله چنین انجام شد که: قدرت تفکر افرادی نظیر ماکسول، اسپنسر، و داروین که به جان علوم و طبیعت افتـادند بسیار راحت و آسوده دنباله رو و شدیداً نیازمند احساس گشت و پیشرفت های علم جدید را بیان نمود و این چنین ایده آلیسم را لرزاند و نشان داد که آنچه بنیاد این بنا را می ساخت خود آنرا نابود می کرد!
در پایان این بخش به قسمتی از مسائل اساسی فلسفه ی برکلی، پدر ایده آلیسم می پردازم.برکلی این چنین جهـان اطراف را به باد انتقاد می گیرد:
{ماده، چیزیست که هنگامی که می اندیشیم، به این نتیجه می رسیم که خارج از ذهن ما وجود دارد.ما تنــها می اندیشیم که اشیای اطراف وجود دارند، چرا که این اندیشه را محسوسات در ما بوجود می آورند و محسوسات ما چیزی نیستند جز تصورات!!!پس چون تنهــا تصورند، فقط در ذهن ما وجود دارند؛ بدین معنی که جهان خارج از ذهن ما وجود ندارد!}
اما اینکه چطور و با چه مثال هایی این نتیجه گیری را اثبات نمود بسیار جالب توجه است:
{برای مثال اگر یکی از دست هایتان گرم و دیگری سرد باشد و شما آندو را در آب ولرمی وارد کنیـد، هم زمان آنرا گرم و سرد احساس می کنید؛ در صورتی که این تصور، (تفاوت یک شئ واحد در یک زمان واحد) نشان می دهد که شئ فقط و فقط در ذهن ما موجود است!}
مسئله ی جالب این جاست که، طبق آنچه بررسی شد، ریشه ی این شیوه ی تفکر که بر اساس تصورات (خواب ها و رویـاها) بنا شده است، اینجا اینگونه با تصورات برخورد می کند.اما مشکل بزرگتر از آنجا آغاز می شود که، ایده آلیستها،از این عنصر انسانی(تفکر)، که آنرا مقدم بر احساس می شمارند، هیچ تعریف دقیقی بدست نمی دهند؛ یعنی در حقیقت ما را پیش می برند و لحظه ای که خود با پرسش این سوال که:«عقل چیست؟» برای پذیرش ایده آلیسم آماده می کنیم، رهایمان می کنند و از پایه ی سازنده ی فلسفه ی خویش هیچ چیز به ما نمی گویند.البته نباید فراموش کرد که تعریف هایی ارائه کردند،اما این مسئله مشکل ساز می شود که: مغز و وجود مغز، تفکر را ممکن می سازد.در حالی که پیشتر گفته شد جهان خارج از ذهن ما موجود نیست!حال که مغز ساخته ی این تصور است و تصور فقط در ذهن آیا می توان از تفکر که نتیجه ی تصوری بنام مغز است تعریفی به دست داد؟آیا اصلاً مغز و عقل وجود می یابند؟آری...اینگونه نگرشها نیازمند شک هستند...شاید از همین جا بود که انسـان متوجه مشکلات ایده آلیسم شد.نگرشی که نتواند از بنیاد خود تعریفی منـاسب بدست دهد به چکار می آید؟
این چنین انسان خود را با یک حس درونی ساده، یعنی تردید، برای یک تحول عظیم آماده ساخت، که تفکرات بشری را کاملاً تغییر داد!!
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 13:20 توسط فرشاد اسماعیلیان
|