بخش سوم: ماتریالیسم...
فرشاد اسماعیلیان

در بخش قبل چند تن از کسانی که همه چیز را برای ظهور و خود نمایی تفکری به قدمت ایده آلیسم آماده کردند، نام بردم.البته باید اضافه کنم که این تحول را کپرنیک و افرادی دیگر با تحقیقات خویش پایه ریزی کرده بودند.این شیوه ی نگرش که باتوجه به آنچه در بالا گفتم، قدمتی به اندازه ی ایده آلیسم دارد، ماتریالیسم نام گرفت.این نگرش با پدید آمدن حس شک و تردید که از اکتشافات علوم جدید نسبت به باور های ایده آلیسم نشأت گرفته بود ساخت بنای قدرتمند و نوین خود را آغاز نمود.بسیاری بر این عقیده اند که دموکریتوس با بیان نظریه ی اتمی خویش مبنی بر اینکه: «همه چیز از اجزای ریز و تجزیه ناپذیری با نام اتم ساخته شده است.» پایه های ماتریالیسم را ریخت.
 پس ماتریالیسم لحظه ای که خود را با پرسشی اساسی (عقل و تصور مقدم است یا احساس و ماده؟) روبرو دید، ماده و احساس را برگزید و اینگونه دقیقاً در جبهه ی مخالف ایده آلیسم قرار گرفت.اینان که کم کم در اواخر قرون وسطا دوباره پدیدار شدند، مجدداً به محلی که انسان آغاز کرده بود نگریستند.نظریه ی تکامل داروین با تمامی مشکلاتش ناگهان انسان را دوباره در برابر حسی دورنی و آشنا قرار داد.حسی که با آمدن ادیان و داستان آفرینش انسان بدست خدا به فراموشی سپرده شده بود.این احساس آشنا تنهــایی بود که در بخش اول این مجموعه از آن صحبت شد.
انسان ناگهان خود را در محلی
مشاهده نمود که می بایست برادر و هم خانواده ی حیوانات، که تا آن زمان این همه فاقد تفکر بودنشان را به تمسخر گرفته بود، قرار گیرد.داستان های آفرینش آرام آرام محو شدند و در پس مه خــداوند، انسان اولین و ابتدایی ترین درجات حیات را دید که با توجه به یافته های داروین به نوعی همین حیات کوچک آفریننده اش می گشت!!!اما قدرت تفکر انسان و پیدا نشدن دلیلی برای اثبات وجود چنین قدرتی در این درجه در موجودات دیگر باز انسان را تنها موجود متفکر(؟) قرار داد و باز او را بر روی کره ای با عظمتی نا چیز در برابر کل کهکشانها رها نمود.کره ای که با تمام کوچکیش هنوز برای انسان پر است از ناشناخته ها!
اما هنوز هم انسان توان پذیرش چنین مسئله ی عظیمی را نداشت؛ چرا که پذیرش این مدعا نه تنها وجود خدا را زیر سوال می برد بلکه خطی بر روی هر آنچه تا کنون انسان بدان باور داشت می کشید.حتی با گذشت سالها از ضربه ی شدید کشفیات داروین بر بنای الهیات، بسیاری اندیشمندان تصور خدا را رها نکردند و به هر نحوی بر صدد اثبات نقطه ی اتکــای انسان در چندین قرن گذشته برآمدند.اما این تلاشها هرچقدر ادامه می یافت، فقط و فقط روش نگرش ایده آلیسم را تضعیف می ساخت.پوکی و پایه های ظریف ایده آلیسم، در برابر ضربات پتک ماتریالیسم خرد می شد.کار به جایی رسید که ایده آلیسم، تصمیم گرفت تا به همان جایی که ماتریالیسم در حمله به ایده آلیسم دست گذاشته بود، حمله کند.به پایه و بنیاد ماتریالیسم!این پایه و بنیاد همان ماده بود.اما بر خلاف ایده آلیسم، ماتریالیسم نظامی منسجم داشت.این نظام از کوچکترین عضو خود تا بزرگترین آن تعریف هایی مشخص عرضه می داشت و همین برای ایده آلیسم مشکل ساز بود.ایده آلیسم هرچه با چنگ و دندان به جان ساختار ماتریالیسم می افتاد و هرچه بیشتر پیش می رفت انسجام و استحکام ماتریالیسم را می یافت.ماتریالیسم بر روی علم بنا شده بود.چیزی که ماتریالیسم در سایه ی اکتشافات آن خود نمایی می کرد.
این نگرش بعد از پذیرش ماده بعنوان مقدم بر تصورات، مطلبی را پذیرفت که حتی شرایط ایده آلیسم را بیش از پیش متزلزل ساخت.این مطلب این چنین بود:
ماتریالیسم بلافاصله مبنای ترقی و استحکام خویش را علم یافت و آن را بعنوان پایه پذیرفت.در ادامه، این نگرش، خود را نیازمند شیوه ای جدید برای بررسی جهان اطراف دید.این شیوه دیالکتیک نام گرفت که در بخش های بعدی از آن سخن می گویم.سپس ماتریالیسم پذیرفت که نظریات و عقاید آن با پیشرفت علم تغییر یابد.این نکته ضربه ی آخر را به ایده آلیسم وارد آورد.هر چند پیروان این نگرش نمی خواستند(و هنوز نمی خواهند) قبول کنند که پایان کار نگرش آنها فرا رسیده است اما در مقابل هم، توانایی مقابله را نداشتند پس روشی دیگر پیش گرفتند که از آن در بخش های بعد مسائلی را عنوان می کنم.
اینگونه انسان ابتدا خود را تنها یافت و باز هم بعد از گذشت چندین قرن به تنهـایی خویش باز گشت.جهـان برای پذیرش عالم بدون خدا آماده شده بود.کم کم یک نبرد اساسی میان این دو نگرش در گرفت.جنگی میان ماتریالیسم و ایده آلیسم، ماده و احساس، و تصور و عقل، جنگ انسان با خدا!!!