بخش ششم: اگزیستانسیالیسم...
فرشاد اسماعیلیان

و امـا اگزیستانسیالیسم...پدر این نگرش کیــِرکِگارد، می باشد.این نگرش در ابتدا بیان داشت که هیچ مقصد و هیچ مفهومی و هدفی مخصوص در این جهـان وجود ندارد.از همین جـا مفهوم پوچی را با خود دوباره متولد کرد.اما این پوچی، حالتی خاص بود.نکته جالب توجه این نگرش در برخورد با پرسشی است که ایده آلیسم با پذیرش تقدم تصور بر ماده، و ماتریالیسم با پذیرش تقدم ماده بر تصور، به آن پاسخ دادند، می باشد.این نگرش در برخورد با این پرسش پذیرفت که هم ماده و هم تصور از مسائل اساسی هستند و تقدمی قائل نشد.اگزیستانسیالیسم پذیرفت که عمل انسان نه مطلقاً تحت تأثیر محیط است و نه کاملاً درونی و جدای از محیط می باشد.این نگرش با این اعتقاد در ابتدا از ماتریالیسم و مخصوصاً ایده آلیسم، جلـو افتــاد...البته لازم به ذکر است که چون کیــِرکِگارد وجود خدا را منکر نشده بود در ابتدا اگزیستانسیالیسم به نوعی همراه و حتی یاور ایده آلیسم شد و به عبارتی دیگر مشکلی برای آن ایجاد نکرد؛ اما بعدها بزرگانی چون سارتر و دیگران با انتقاد کردن از این نگاه پدر اگزیستانسیالیسم، نشان دادند که نبود خــدا، نه تنها به اعتقاداتشان صدمه ای نمی زند، که آنها را قدرتمند تر از پیش می گرداند.از همین محل که چنین تصوراتی مورد قبول اگزیستاسیالیست ها قرار گرفت کج فهمی ها و برداشت های نادرست کار خود را آغاز کردند و با پذیرش پوچی و عبث بودن این جهان، انسان هایی که در انتظار خوش گذرانی ها و سوء استفاده از چنین نگرش هایی برای رسیدن به منافع خود بودند، نام این نگرش را خدشه دار کردند.از طرفی دیگر نیز ماتریالیست ها که بدنبال سوسیالیسم، شوروی را از آن خود کرده بودند، به این نگرش حمله کردند و ایراد هایی را از آن گرفتند که هنوز هم برخی از آنــها بدون پاسخ باقی مانده است.
در اینجا نگاهی سطحی به برخی از اساسی ترین اصول اگزیستانسیالیسم می اندازم:
این نگرش بعد از پذیرش ماده و تصور، و عدم تقدم هیچ کدام بر دیگری، مطلبی دیگـر را مطرح نمود که وجود خدا را زیر سوال برد.این مطلب قبول تقدم وجــود بر ماهیت بود.سارتر برای بیان این مطلب اینطور توضیح می دهد:
{هنگامی که شیء به دست صانعی ساخته شد، مثلاً یک کارد، سازنده تصور خود را از کارد و همچنین فن ساختن آنرا که از پیش معلوم بوده، و جزئی از تصور شیء است و می توان آنرا سرمشق یا دستورالعمل نامید، در پیش چشم داشته است.بنابرین، کارد در عین حال هم شیء است که با در نظر داشتن اسلوبی ساخته شده و هم فایده ای معین دارد.نمی توان تصور کرد که کسی کاردی بسازد بدون آنکه بداند به چه کار می آید...}
حال انسان را بنگریم.این فلسفه می گوید:
{وجود مقدم بر ماهیت است...موجودی که پیش از آنکه تعریف آن بوسیله ی مفهومی ممکن باشد، وجود دارد. و این موجود بشر است...در حقیقت این عبارت بدین معناست که بشر، ابتدا وجود می یابد، متوجه وجود خویش می گردد، در جهان سر بر می کشد و سپس خود را می شناساند.یعنی تعریفی از خود بدست می دهد...}
یا به عبارتی دیگر بشر پس از وجود یافتن و در جریان زندگی، با اعمال خود، خود را می سازد.بنابرین وجود او از پیش هدف و تعریفی خاص ندارد...
این مطلب نتایجی را نیز بدنبال خود دارد.اکنون اگر برای این پرسش که «بشر برای چه بوجود آمده؟» این پاسخ را بپذیریم «از پیش نمی دانیم!»، دلیلی دیگر برای تلاش بشر به وجود بخشیدن به خدا می یابیم.انسان می خواست تا به وجود خویش معنا ببخشــد پس مفهوم خدا را آفرید!!با این کار نیاز به توجیه وجود خویش را از خود باز کرد و بر گردن خدا آویخت.اینک که خدا وجود ما را از پیش هدف می بخشد پس خودِ خدا باید برای وجود خود توجیه یابد!!اما این نگرش با مفهومِ توضیح داده شده، وجود ذاتی ازلی را که از پیش هدف انسان را معین کند، مردود می شمارد و با این کار انسان را مسئولیتی عظیم می بخشد...انسان، اکنـون مسئول خویش و کل بشریت می گردد!!!
حال چند مفهوم دیگر در این نگرش خود را نمایان می کنند.
-دلهره: حسی درونی است که سارتر و اگزیستانسیالیست ها از آن با این نام یاد می کنند.دلهره در قبال هر عملی که انسان انجام می دهد!انسان که اکنون خود بر اعمال خویش معنا می بخشد باید طوری عمل کند که انگــار با هر حرکت و عملی آن کار را به کل بشریت توصیه می کند...اینگونه انسان باید دلهره داشته باشد و مسئول گردد!!!
-وانهادگی: حال که وجودی ازلی در کار نیست هیچ چیز بیرونی برای توجیه اعمال انسان وجود ندارد و فقط انسان با تصمیم خویش آنرا توجیه می کند!و بقول سارتر: «بشر محکوم به آزادی...» می گردد!
-نا امیـدی: سارتر این مطلب را اینگونه بیان می کند:
{ما فقط به آنچه وابسته به اراده ی ماست، یا به مجموعه احتمال هایی که عمل را ممکن می سازد، متکی هستیم...هنگامی که دکارت می گوید:«به جای تسلط بر جهان، باید بر خویشتن مسلط شد.» در واقع می خواهد همین معنی را بیان کنـد.یعنی عمل کنیم بی آنکه به امید متکی باشیم.}
اما همه می دانیم که این نگرش شدیداً نیازمند انسانیت است...چیزی که امروزه شاید هیچ از آن نمانده!اکنون که چند نگرش مهم فلسفی را هر چند سطحی و کوتاه بیان نمودم، سوالی بدون پاسخ می ماند...حــال خدا چه می شود...؟؟؟