و ایـنـک انـسـان... (بخش هفــتم: و ایــنـک انــسـان)
بخش هفــتم: و ایــنـک انــسـان...
فرشاد اسماعیلیان
همانطور که گفته شد چند مسئله ی اساسی که مفهوم خدا را در باور های انسان بوجود آورد این چند مورد بودند:
-نیاز به پشتیبان که با آغاز آگاهی انسان از قدرت تفکر و تعقل خویش نمایان شد.این مطلب هنگامی جلوه کرد که انسان خود را تنـها یافت و این تنـهایی مسئولیت های سنگینی بر دوش وی قرار داد؛مسئولیت هایی که او برای آنـها آماده نشده بود و در بسیاری موارد هم، هنوز آماده نگشته...!!!
-آشنایی با مرگ و نیستی که به انسان ضربه ی سنگینی وارد آورد...چگونه این موجود متفکر می توانست شاهد نابودی خویش باشد؟چگونه می توانست بپذیرد که روزی همه چیز برای او پایان خواهد یافت؟آری انسان همچنان می هراسید...
-خواب و رویا که انسان را برای باور وجود جهانی غیر از این جهــان آماده ساخت.این جهـان می توانست به باور وجود عالـمی بعد از مرگ بیانجــامد و ترس وی را کاهش دهد و او را آسوده گرداند...افسوس برای چنین انسانی که علوم آسایش او را ربودند!!!
-و در نهایت نیاز به توجیه وجود خویش که انسان بوسیله ی خدا آنرا توجیه نمود و دست به آفرینش خدایی مطلق برای خویش زد...
اما هرگونه که بنـگریم باز هم می بینیم تمـامی این نگرش ها در زمانی مناسب خود را نشان دادند.ایده آلیسم درست آمد و باید می آمد تا ماتریالیسم شکل گیرد.اما انسان آنجا که می بایست ماتریالیسم را بپذیرد، چنین نکـرد.نگرشها یکی پس از دیگری آمدند.برخی کنـار رفتند و برخی دیگر قدرت نمایی کردند.اما این قدرت نمایی را تنهـا عده ی محدودی دیدند.ایده آلیسم موفق شده بود چشمان مردم را ببندد.مردم زیبایی و استحکام و قدرت ماتریالیسم را آنگونه که باید ندیدند.ایده آلیسم بیش از حد قدرت یافته بود.نیروی ایده آلیسم را، از اندیشمندان گرفته تا مردم عامه، همگـی دریافتند، اما هنگامی که ماتریالیسم ظهور کرد، مردم در خواب عمیقی فرو رفته بودند.خوابی که از بزدلی و ترس سرچشمه گرفته بود...آیا زمان بازنگـری فرا نرسیده؟آیـا ماتریالیسم نباید خود را به قدرتی که سزاوارش است برساند؟آیــا ایده آلیسم و یـاران همراهش(ادیان) به پایان راه خویش نرسیده اند؟
اکنون سوال من اینست، در جهانی چون جهان امروز ما، که هیچ کس و هیچ چیــز وجودش معنای خاصی ندارد...جهانی که همه ی انسان ها، حیوانات، گیاهان و اجسامِ در آن را انسان برای خویش تعریفشان کرده...برای خویش به آنها معنای مبهمی بخشیده...برای خویش آنهــا را نامیده و نامگذاری کرده تا در این جهان با عظمت به آنهـا مفهومی و پایگاهی بخشد...بلکه در این جهــان آنهــا را مکانی دهد...نامیدنی که وجودشان را برای انسان، چون وظیفه ای بر دوش اینان قرار داده...جهانی که گوشه و کنــار آن انـسان را به بند کشیده و وابسته به خود ساخته...وابستگی که از تفـکرات جبری گرفته تا احساسات جبری و اعمــال و عکس العمل های جبری...از جبــر گرایی ماتریالیستها گرفته تا جبر گرایی ادیان که در فرامین و دستوراتشان جمع شده است...جهــانی که علم در آن با سرعتی بسیار، به سویی پیش می رود که حتی عالِم را پس می زند و وی را جای می گذارد...آیا در چنین جهــانی انســان خود نیز می بایست با تصوری که هر روز علم و عقل و حتی احساس بر ضد آن قیام می کنند و علیه آن دلیـل مطرح می گردانند...با تصوری که اکنـون اندیشیدن به آن حتی وقت و زمان را برای انسان در راهی خرج می کند که هیچ جوابی نداشته است...و با چنین وضعی جوابی نیز نخواهد یافت...آیــا انسان در جهانی این چنین که همگی با آن درگیــر هستیم...جهــانـی از بندها و وابستگی ها و جبرها و پوچی ها...آیا در این جهان انسان خود نیز می بایست خود را با تصور خدا به بند کشد...؟
خوب می دانیم که اگــر به خدا معتقد باشیم باید او را مطلق شماریم چرا که در غیر آن صورت او خدا نخواهد بود.این چنین جبر الهی هم بر جبر های دیگر افزوده می شود.اما این مطلق و کامل بودن آیا باز انسان را به بند نمی کشد؟آیا باز انسان را وابسته نمی سازد؟آیا باز او را مجبــور نمی گرداند؟آیا انسان خود باید تصوری که باز، بندی دیگر و باز وابستگی و جبری دیگر بر گردنش می آویزد، را بپذیرد؟
سوال من اینست که آیا جهـان امروز و انسان امروز به وجود خــدا همچنان نیـازمند است؟من از رد کردن یا قبول نمودن وجود خدا سخن نمی گویم...من نمی گویم که نباید این چنین وجودی را پذیرفت یا آنرا با جان و دل قبول کرد...من از نیــازمندی به وجود خدا می گویم...آیا این مطلب که وجود خدا را با عقل و کم کم این روزها با احساس نیز نمی توان اثبات نمود را باید به سادگی نادیده بگیریم و با گفتن حرفهایی نظیر: «خدا حسی درونی است» و یا «خدا را فلسفه نمی تواند اثبات کند» از کنارش بگذریم؟؟شـاید تا کنون حق با فلسفه بوده است، که از اثبات وجود خـدا ناتوان است!؟ناتوانی که همه ی انسان ها با آن فلسفه را به تمسخر کشیدند...!امــا آیا اکنون ما مورد تمسخر فلسفه نیستیم که، چندین هزار سـال در راه اثبات و بـاور چیزی قدم بر داشتیم که هیچ مدرک معتبری برای وجودش در دست نداریم...!!!؟آیــا ما تمام این سالها خود را در پشت باور خدا مخفی نکرده بودیم که مسئولیتی نپذیریم...؟
همگی خوب می دانیم که اینست روزگـار جهان ما، و می دانیم که این جهان را در پیش روی خویش داریم.حال در این جهان آیا باز باید چون گذشتگان سر بزیر برف و افکـاری که از ناتوانی، بزدلی و ترس انسان از پذیرش حقیقت این جـهانِ در پیشِ روی ما سرچشمه می گیرد فرو کنیم و با خیالاتی مبهم و نا مشخص خود را گول زنیم؟آیــا هنوز هم می ترسیم که بپذیریم بی معنایی و پوچی جهانمان را فرا گرفته است؟آیا اینجـا نیز می خواهیم خود را با نگاه کردن به طبیعت و لذات خیالی و باور های مبهم و داشتن تصوراتی عبث گول بزنیم؟
اکنــون ترس برای ما مانده...می هراسیم اما باید بدانیم که دیگر چون گذشتگان ناتوان نیستیم...اکنون قدرتمند گشته ایم...علوم قدرتمان بخشیده اند...تاریخ قدرت یافتنمان را در بر دارد...اما همچنان می هراسیم...بر روی پوچی چشم می بندیم و از آن روی می گردانیم و خود را گول می زنیم...آیا نباید از این «پوچی و هراس» نیز بگذریم و فرا آییم تا خلق کنیم؟آیا هنوز وقت آن نرسیده که ما خـالق گردیم؟و چونانکه نیچه می گوید:{...چه جای آفریدن بود اگـر خدایان می بودند؟...}
حال در جهـانی ورای پوچی و هـراس...انسان به میان می آید.انسـان، برای انسان...در این چنین جهانی است که انسان خالق می گردد.انسان نابود می گرداند و می آفریند.اکنــون انسان آفریدگار می گردد...آیا زمان انسان فرا نرسیده است؟
آری...و اینک انسان به میان می آید و وظیفه ای عظیم تر از انسان...آری...«خدایــان همه مرده اند، اکنون می خواهیم که اَبـَر انسان بزید»!!!
فرشاد اسماعیلیان
همانطور که گفته شد چند مسئله ی اساسی که مفهوم خدا را در باور های انسان بوجود آورد این چند مورد بودند:
-نیاز به پشتیبان که با آغاز آگاهی انسان از قدرت تفکر و تعقل خویش نمایان شد.این مطلب هنگامی جلوه کرد که انسان خود را تنـها یافت و این تنـهایی مسئولیت های سنگینی بر دوش وی قرار داد؛مسئولیت هایی که او برای آنـها آماده نشده بود و در بسیاری موارد هم، هنوز آماده نگشته...!!!
-آشنایی با مرگ و نیستی که به انسان ضربه ی سنگینی وارد آورد...چگونه این موجود متفکر می توانست شاهد نابودی خویش باشد؟چگونه می توانست بپذیرد که روزی همه چیز برای او پایان خواهد یافت؟آری انسان همچنان می هراسید...
-خواب و رویا که انسان را برای باور وجود جهانی غیر از این جهــان آماده ساخت.این جهـان می توانست به باور وجود عالـمی بعد از مرگ بیانجــامد و ترس وی را کاهش دهد و او را آسوده گرداند...افسوس برای چنین انسانی که علوم آسایش او را ربودند!!!
-و در نهایت نیاز به توجیه وجود خویش که انسان بوسیله ی خدا آنرا توجیه نمود و دست به آفرینش خدایی مطلق برای خویش زد...
اما هرگونه که بنـگریم باز هم می بینیم تمـامی این نگرش ها در زمانی مناسب خود را نشان دادند.ایده آلیسم درست آمد و باید می آمد تا ماتریالیسم شکل گیرد.اما انسان آنجا که می بایست ماتریالیسم را بپذیرد، چنین نکـرد.نگرشها یکی پس از دیگری آمدند.برخی کنـار رفتند و برخی دیگر قدرت نمایی کردند.اما این قدرت نمایی را تنهـا عده ی محدودی دیدند.ایده آلیسم موفق شده بود چشمان مردم را ببندد.مردم زیبایی و استحکام و قدرت ماتریالیسم را آنگونه که باید ندیدند.ایده آلیسم بیش از حد قدرت یافته بود.نیروی ایده آلیسم را، از اندیشمندان گرفته تا مردم عامه، همگـی دریافتند، اما هنگامی که ماتریالیسم ظهور کرد، مردم در خواب عمیقی فرو رفته بودند.خوابی که از بزدلی و ترس سرچشمه گرفته بود...آیا زمان بازنگـری فرا نرسیده؟آیـا ماتریالیسم نباید خود را به قدرتی که سزاوارش است برساند؟آیــا ایده آلیسم و یـاران همراهش(ادیان) به پایان راه خویش نرسیده اند؟
اکنون سوال من اینست، در جهانی چون جهان امروز ما، که هیچ کس و هیچ چیــز وجودش معنای خاصی ندارد...جهانی که همه ی انسان ها، حیوانات، گیاهان و اجسامِ در آن را انسان برای خویش تعریفشان کرده...برای خویش به آنها معنای مبهمی بخشیده...برای خویش آنهــا را نامیده و نامگذاری کرده تا در این جهان با عظمت به آنهـا مفهومی و پایگاهی بخشد...بلکه در این جهــان آنهــا را مکانی دهد...نامیدنی که وجودشان را برای انسان، چون وظیفه ای بر دوش اینان قرار داده...جهانی که گوشه و کنــار آن انـسان را به بند کشیده و وابسته به خود ساخته...وابستگی که از تفـکرات جبری گرفته تا احساسات جبری و اعمــال و عکس العمل های جبری...از جبــر گرایی ماتریالیستها گرفته تا جبر گرایی ادیان که در فرامین و دستوراتشان جمع شده است...جهــانی که علم در آن با سرعتی بسیار، به سویی پیش می رود که حتی عالِم را پس می زند و وی را جای می گذارد...آیا در چنین جهــانی انســان خود نیز می بایست با تصوری که هر روز علم و عقل و حتی احساس بر ضد آن قیام می کنند و علیه آن دلیـل مطرح می گردانند...با تصوری که اکنـون اندیشیدن به آن حتی وقت و زمان را برای انسان در راهی خرج می کند که هیچ جوابی نداشته است...و با چنین وضعی جوابی نیز نخواهد یافت...آیــا انسان در جهانی این چنین که همگی با آن درگیــر هستیم...جهــانـی از بندها و وابستگی ها و جبرها و پوچی ها...آیا در این جهان انسان خود نیز می بایست خود را با تصور خدا به بند کشد...؟
خوب می دانیم که اگــر به خدا معتقد باشیم باید او را مطلق شماریم چرا که در غیر آن صورت او خدا نخواهد بود.این چنین جبر الهی هم بر جبر های دیگر افزوده می شود.اما این مطلق و کامل بودن آیا باز انسان را به بند نمی کشد؟آیا باز انسان را وابسته نمی سازد؟آیا باز او را مجبــور نمی گرداند؟آیا انسان خود باید تصوری که باز، بندی دیگر و باز وابستگی و جبری دیگر بر گردنش می آویزد، را بپذیرد؟
سوال من اینست که آیا جهـان امروز و انسان امروز به وجود خــدا همچنان نیـازمند است؟من از رد کردن یا قبول نمودن وجود خدا سخن نمی گویم...من نمی گویم که نباید این چنین وجودی را پذیرفت یا آنرا با جان و دل قبول کرد...من از نیــازمندی به وجود خدا می گویم...آیا این مطلب که وجود خدا را با عقل و کم کم این روزها با احساس نیز نمی توان اثبات نمود را باید به سادگی نادیده بگیریم و با گفتن حرفهایی نظیر: «خدا حسی درونی است» و یا «خدا را فلسفه نمی تواند اثبات کند» از کنارش بگذریم؟؟شـاید تا کنون حق با فلسفه بوده است، که از اثبات وجود خـدا ناتوان است!؟ناتوانی که همه ی انسان ها با آن فلسفه را به تمسخر کشیدند...!امــا آیا اکنون ما مورد تمسخر فلسفه نیستیم که، چندین هزار سـال در راه اثبات و بـاور چیزی قدم بر داشتیم که هیچ مدرک معتبری برای وجودش در دست نداریم...!!!؟آیــا ما تمام این سالها خود را در پشت باور خدا مخفی نکرده بودیم که مسئولیتی نپذیریم...؟
همگی خوب می دانیم که اینست روزگـار جهان ما، و می دانیم که این جهان را در پیش روی خویش داریم.حال در این جهان آیا باز باید چون گذشتگان سر بزیر برف و افکـاری که از ناتوانی، بزدلی و ترس انسان از پذیرش حقیقت این جـهانِ در پیشِ روی ما سرچشمه می گیرد فرو کنیم و با خیالاتی مبهم و نا مشخص خود را گول زنیم؟آیــا هنوز هم می ترسیم که بپذیریم بی معنایی و پوچی جهانمان را فرا گرفته است؟آیا اینجـا نیز می خواهیم خود را با نگاه کردن به طبیعت و لذات خیالی و باور های مبهم و داشتن تصوراتی عبث گول بزنیم؟
اکنــون ترس برای ما مانده...می هراسیم اما باید بدانیم که دیگر چون گذشتگان ناتوان نیستیم...اکنون قدرتمند گشته ایم...علوم قدرتمان بخشیده اند...تاریخ قدرت یافتنمان را در بر دارد...اما همچنان می هراسیم...بر روی پوچی چشم می بندیم و از آن روی می گردانیم و خود را گول می زنیم...آیا نباید از این «پوچی و هراس» نیز بگذریم و فرا آییم تا خلق کنیم؟آیا هنوز وقت آن نرسیده که ما خـالق گردیم؟و چونانکه نیچه می گوید:{...چه جای آفریدن بود اگـر خدایان می بودند؟...}
حال در جهـانی ورای پوچی و هـراس...انسان به میان می آید.انسـان، برای انسان...در این چنین جهانی است که انسان خالق می گردد.انسان نابود می گرداند و می آفریند.اکنــون انسان آفریدگار می گردد...آیا زمان انسان فرا نرسیده است؟
آری...و اینک انسان به میان می آید و وظیفه ای عظیم تر از انسان...آری...«خدایــان همه مرده اند، اکنون می خواهیم که اَبـَر انسان بزید»!!!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 13:3 توسط فرشاد اسماعیلیان
|