بخش اول:سـرآغـاز...

فرشـاد اسماعیلیان


میلیاردها سال از عمر زمین، این کره ی عجیب می گذرد.شـاید ذراتی که منظومه ی خورشیدیِ ما را بوجود می آوردند، بعد از گذشت این مدت اکنـون به خود افتخار کنند که بوجـود آمدن چنین سـیـاره ای را پایه گذاری کرده اند؛ و شایـد هم بلعکس!!!کره ای که از بوجود آمدن حیـات و انواع ابتـدایی آن تا حکم رانیِ عظیم ترین شکل های حیـات بر روی آن، از عـمرش از لحـاظ سال های کیهانی چیزی نمی گذرد.از لحظه ای که جانوران آرام آرام شروع به نمو و تغییر شکل دادن کردنـد تــا جایی که حکم ران پـایانی آنهــا تا به امروز، یعنی انســان قدم به میــدان نهـاد و سلطه ی خود را بر تمـامی موجودات گسترش داد.

 

آیـا حقیقتـاً انـسـان حکم رانی پایانی بوده است؟یـا تنهـا خود را با این تصور گول زده که این چنین از دیگر موجودات جـداست؟آیـا همچنـان انـسـان یک موجود فـرا زمینی و ماورایی ست؟اگـر انـسـان موجودی مـاورایی ست اکنـون اینجـا چه می کند؟و اگـر موجودی زمینی ست چرا خویش تن را از دیگر موجـودات جدا می گرداند؟

 

بـا تمامی اعـمالی که انسـان در طول تاریخ زندگی خود برای جدا کردن خویش از سـایر موجودات، بعنوان یک نمونه ی کـامل و تکـامل یـافته انجـام داده، همواره مشکلی در میـان بوده که او را از این تصور مـاورایی دور می ساخته است.ایـن مشکـل اسـاسی که بر سر راه ایـده آلیسم و این گونه تصورات قرار گرفتـه علم بوده است.علمی که بسیـاری پایه های آنـرا معلق می دانند، و بیـان می کنند که: «این پـایه ها بر دریافتها بنـا شده و دریافتهـا چیزی جز تصورات نیستند...»

 

شاید چنین افرادی از خود نپرسیده اند حتی اگـر جزء اعظم این دریافتهـا تصورات بـاشند، آیـا می توان گفت که این تصورات، با این محدوده ی وسیع در جزئیـات و در کلیات، ناگهـانی بر تمـامی انسـانهـا ظاهر شده است؟که اکنـون تمـامی انسان ها همچون یکدیگر می بینند و می شنوند؛ پس تاثیـرات کجـا رفته اند؟تاثیراتی که جهـان بر ما گذاشته است؟و حتـی تاثیرات انسـان بر جهـان؟انسـان تا چه زمانی خود را همچـنان مطلق خواهد پذیرفت؟انسـان تا چه زمانی چشم بر علوم خواهد بست؟علومی که تـاریخش را به رخ او می کشنـد و همواره سخـن از ارتبـاط او بـا طبیعت می گویند... .

 

آری...هر لحظه علم او را به خویشاوندی با این تحقیر شده ها نزدیکتر می کند.علمی که با یـافتن برادران و خواهران انسـان در میان دیگر موجودات از طرفی او را از باورهـا و تصورات مـاورایی و آرامش بخش دور کرد.

 

باورهـایـی نظیر داسـتان های آفرینش که چـه در ادیـان، نظیر مسیحیت و یهودیت از آنـها سخن گفته شده و چه در اســاطیر روم، مصر، یـونـان و... از آنهــا صحبت شده است.

 

علوم از طرفی انسـان را از اینگونه بـاورهـا دور ساخت، بـاورهایی که در عوالم و دنیـاهـای فرازمینی سیر می کرد، و انسـان را نیز همراه خود پیش می برد.بعبـارتی علوم انســان را به زمین باز گرداند و او را متـوجه  خویش سـاخت.علم نـگاه انـسان را از آسمان به زمین باز آورد و او را وادار کـرد تا حتـی برای لحظه ای چشم بر چنین باور هـایی بربندد.

 

از سویی علوم انسان را به جـانوران نزدیـک نمود و از سویی دیگـر او را از این موجودات دور ساخت.این برداشت های انسـان از محیط اطراف خویش و از طبیعت، او را به سرعت به ســوی ابدیتی از ناشنـاخته ها پیش برد که شاید هرگـز پایـانی نداشته باشد.ابدیتی که مانند راهرویی پـر از درب هایی که هر کدام به سمت و سویی باز می شوند، هر روز درب های جدیدتری می یابد.راهرویی که همـانند کیـهان در نظر انسـانِ قرون گذشته و شاید حتی در نظر انسـانِ کنــونی بی انتهاســت... .

 

امـا خود علـوم از کجـا پدیدار شدند؟

 

بسـیـاری شکل گیـری علوم، و جدا شدن بخش های مختلف آنرا به ارسطو نسبت می دهند.چرا که ارسطو شاید اولین کسی بود که یـا بدلیل مقابله با جهـانِ تصوراتِ استـاد خود، افلاطـون و شـاید هم بدلیل علایق شخصی خود ذره بینی بدست گرفت و به جان محیط اطرافِ خویش افتـاد.او شاید اولین کسی بود که اینگونه پیش رفت، و مشاهدات خود را ثبت نمـود؛ اطلاعات و مطالبی را نیز که از گذشتگـان برای وی قابل دستـرسی بود جمع آوری کرد و برای آیندگــان به جـای گذاشت.

 

هر چنـد که امروزه بـسیـاری از باورهای ارسطو کنــار رفته اند، اما دست یافته های او در زمینه ی منطق به نوعی همچنـان پا برجـاست.

 

ارسـطو با تمام مشکـلاتی که در استدلالهایش وجود داشت، از معدود افرادی بود که هم در زمینه ی طبیعیات و هم در زمینه ی مابعدالطبیعه ، به شکـلی هر چنـد سطحی امـا تا حدودی هم نظام مند به نظریه پردازی پرداخت.

 

امـا این جاست که سوالی پیش می آید...دلیـل بوجـود آمدن علوم چه بود؟آیــا انـسان به جـایی رسیده بود که تصورات دیـگر پاسخ گوی سوالات انـسان نبودند...؟یـا سوالات انسـان تغییر کرده بـود...؟