فلســفه، مبحث کم اهمـیت برای عموم...!!؟(سقــراط، نـیـچــه و انسان...!!!)
(2)تاریخ...
فرشاد اسماعیلیان
در این بخش سعی دارم تا با مطرح کردن خلاصه ی روند فکری فلســفه نیم نگاهـی سطحی به پیشروی آن بیندازم.
از حدود 550(ق.م.) می آغازم.جایی که به گفته ی بسیاری از صاحب نظران طالس مسیری از فلسفه را، از کوشش برای یافتن ماده ی سازنده ی همه چیز با مطرح کردن آب آغاز کرد.هر چند که این مسئله از سالها قبل نیز مردمان را به خود مشغول کرده بود.در ادامه کسانی نظیر آناکسیماندروس، آناکسیمنس و چند تن دیگر این مسیر را پیش بردند.
در سویی دیگر فیثاغورس و مریدانش با اکتشافات جالب در زمینه ی ریاضیات و موسیقی و گنجاندن مباحثی مذهبی در عقایدشان، اعداد به همراه 10 اصل را سازنده ی این جهان شمردند.
در این میان افرادی نظیر هراکلیتوس، دموکریتوس و آناکساگوراس، مبحث های جالبی را وارد فلسفه ی شناخت ساختار هستی کردند.هراکلیتوس بحث تغییر را در یکی از معروفترین جملاتش تحت عنوان «همه چیز در گذر است، همه چیز روان است، هیچ چیز ثابت نیست!» که نشان دهنده ی اهمیت قائل شدن برای عنصر احساس در انسان است را نمایاند.در مقابل او آناکساگوراس ثبات عالم را به میان کشید و در سویی دیگر دموکریتوس ساختار هستی را به اتمها نسبت داد و عقاید جالبی را ارائه نمود.
در بین این فلاسفه گروهی نیز، معروف به سوفسطاییان، وجود داشتند که معلمانی حرفه ای بودند و بیشتر از قدرت تفکر، توانایی بسیار زیادی در بازی با کلمات داشتند و به سخن، بیشتر از خرد اهمیت می دادند.البته در میان آنان نیز کسانی بودند که نظرات مهمی را مطرح می کردند.برای مثال پروتاگوراس از بزرگترین و برترین سوفسطاییان بود که در نقلی از وی در رابطه با خــدا آمده است: «نمی دانم خدایان وجود دارند یا خیر و یا اگر هستند چه شکل و شمایلی دارند، زیرا عواملی نظیر ابهام این موضوع و کوتاهی عمر انسان مانع شناخت آنان می شود.»
این گونه و حول چنین مسائلی فلسفه ی نخستین یونان گذشت؛ تا اینکه در سال 399(ق.م.)فردی قدم به این جهان گذاشت که بعد از گذشت بیش از 2000 سال از مرگش، همچنان بعنوان بزرگترین فلاسفه ی جهان از او یاد می شود.او سقراط بود که شاید مرگ غم انگیز وی باعث بیشتر شدن تأثیرش بر فلسفه ی بعد از او شد.اینطور که محققان می گویند، سقراط، از لحاظ ظاهری، فردی بسیار زشت بود اما درونی فوق العاده زیبا داشت.او در زمان زندگی خویش خطی ننوشت و هر چه از او باقی مانده بیشتر از نوشته های افلاطون و تعداد معدودی از نوشته های دیگر دوستان وی بدست آمده است.
این فیلسوف بزرگ سیر تفکرات خود را با یک مسئله ی ساده و شایع یعنی پرسشگری آغاز کرد.اما روش پرسشگری و آغاز بحث از موارد با اهمیت در رابطه با اوست که به روش دیالیکتیک سقراطی معروف است.همین مطلب باعث شکلگیری یکی از مهمترین خصوصیات سقراط یعنی قدرت طرح و همینطور پیش بردن بحث بوسیله ی سؤال پرسیدن شد.قدرت تفکر وی بقدری زیاد بود که در حین بحث می توانست به راحتی نقاط ضعف فرد یا افراد شرکت کننده در بحث را پیدا کند و با پرسش های مناسب فرد مقابل را به سمتی پیش ببرد که وی، یا خود به اشتباه خویش اعتراف کند و یا از همان عقاید مجبور به حتی نتیجه گیری های معکوس شود.
مسئله ای که ذهن سقراط باتوجه به نوشته های افلاطون به خود مشغول کرده بود، تعاریفی از قبیل معنی زیبایی،شجاعت و... بود.این مطلب که وی از منشأ و ساختار جهان تا حدودی دست کشیده و بدنبال مسائلی رفت که انسان و انسانیت را مطرح کرد و نه صرفاً جهان اطراف انسان مسئله ایست که به نظر من، اهمیت سقراط را بعنوان یک فیلسوف حقیقی افزایش می دهد.
البته سقراط به شیوه ی تفکر بعد از خود کمک فراوانی کرد، اما برخی از این روشها جهت یافتن تعریفی دقیق برای بعضی از موضوعاتی، که شاید نتوان به تعریفی دقیق از آن رسید، فلسفه را در به سوی مطالبی برد که باعث کمتــر شدن ارزش آن، برای 1500 سال آینده در بین اذهان مردم شد!در هر صورت تقصیر را نمی توان کاملاً بر گردن سقراط انداخت، چراکه هر چه از وی مانده از کتاب ها و نوشته های افراد دیگر جز خود اوست و مطمئناً افلاطون بسیاری از عقاید خود را از زبان سقراط نقل کرده و یا ممکن است برداشتی نادرست از افکار سقراط داشته؛اما هرگز نباید فراموش کرد که سقراط عقل و خرد را جایگاهی بخشید که بعد از او حتی با ضربات شدید کانت در نقد عقل محض همچنان پا بر جا مانده است.
پس از درگذشت سقراط، شاگرد بزرگش افلاطون مسیری متافیزیکی را از فلسفه ی سقراط برداشت کرد و فلسفه را از راه اصلی خود تا حدودی خارج کردبعد از وی نیز شاگرد تا حدودی مخالفش، (البته در برخـی مباحث بیشتر در ظاهر مخـالف!!) یعنی ارسطو این مسیر را با تغییراتی در دیدگاههای افلاطون ادامه داد.
با درگذشت ارسطو، از زمان او تا بعد از ظهور مسیحیت فلسفه کمتر رویِ خلاقیت و اندیشه های بزرگ انسانی را به خود دید.اما با ورود به قرون وسطا، این دوره ی هزار ساله ی تاریکی که مابین دو دوره باستان و رنسانس قرار دارد، فلسفه بکلی با الهیات مخلوط شد و افسار خود را بدست کلیسا و مذهب سپرد تا این دو، فلسفه را از مسیر خویش به سوی منافع خود خارج کنند.شاید یکی از دلایلی کم اهمیت شدن فلسفه در بین عموم مردم همین باشد.البته در این دوره ی سیاه نیز خرد هایی ظهور کردند که شاید اگر زیر نظر کلیسا و الهیات نبودند می توانستند تغییراتی در مفهوم آن بوجود آورند.از جمله ی این خرد ها می توان به آگوستینوس که عقاید افلاطون را به مسیحیت نزدیک کرد و آکویناس که همین عمل را در مورد عقاید ارسطو انجام داد، نام برد.
با پایان یافتن قرون وسطا، عصر رنسانس به انسان معنای دوباره بخشید و از وی بعنوان موجودی ارزشمند یاد کرد؛ هرچند که عقاید انسان ستیزانه نیز در این دوره کم نبود.در این دوران بزرگان فلسفه نظیر، فرانسیس بیکن(احیا کننده ی فلسفه)، دکارت(مطرح کننده ی فلسفه ی نوین)، اسپینوزا(آشتی دهنده ی فلسفه با مفهوم خدا)، تا کانت(فیلسوف خشک و منتقد پر و پا قرص عقل محض)، ولتر(مار زهرآگین ادبیات و فلسفه)، شوپن هاور(فیلسوف بزرگ با نگرشی بدبینانه) واسپنسر(داروین فلسفه) به همراه هابز، لاک، هیوم و هگل که هرکدام با ضرباتی به فلسفه کم کم از نوع معنا بخشیدند و در زمان مناسب تلنگرهایی که به ساختمان فلسفه زدند بلکه فلسفه بنای جدید خود را بیابد و در نهایت نیچه که هر چند گاهی تندروی می کرد اما با پتک خود بنای فلسفه را از نو ساخت تا تأثیرات قرون وسطا را از آن پاک کند.البته لازم به ذکر است که بعد از نیچه بزرگان دیگری نظیر سارتر و هایدگر و... طرح ها و عقاید جالبی را وارد فلسفه کردند، اما کمتر کسی دیده شد که بعد از ظهور نیچه، فلسفه اش رنگ و بوی کارهای نیچه را ندهد... .
فرشاد اسماعیلیان
در این بخش سعی دارم تا با مطرح کردن خلاصه ی روند فکری فلســفه نیم نگاهـی سطحی به پیشروی آن بیندازم.
از حدود 550(ق.م.) می آغازم.جایی که به گفته ی بسیاری از صاحب نظران طالس مسیری از فلسفه را، از کوشش برای یافتن ماده ی سازنده ی همه چیز با مطرح کردن آب آغاز کرد.هر چند که این مسئله از سالها قبل نیز مردمان را به خود مشغول کرده بود.در ادامه کسانی نظیر آناکسیماندروس، آناکسیمنس و چند تن دیگر این مسیر را پیش بردند.
در سویی دیگر فیثاغورس و مریدانش با اکتشافات جالب در زمینه ی ریاضیات و موسیقی و گنجاندن مباحثی مذهبی در عقایدشان، اعداد به همراه 10 اصل را سازنده ی این جهان شمردند.
در این میان افرادی نظیر هراکلیتوس، دموکریتوس و آناکساگوراس، مبحث های جالبی را وارد فلسفه ی شناخت ساختار هستی کردند.هراکلیتوس بحث تغییر را در یکی از معروفترین جملاتش تحت عنوان «همه چیز در گذر است، همه چیز روان است، هیچ چیز ثابت نیست!» که نشان دهنده ی اهمیت قائل شدن برای عنصر احساس در انسان است را نمایاند.در مقابل او آناکساگوراس ثبات عالم را به میان کشید و در سویی دیگر دموکریتوس ساختار هستی را به اتمها نسبت داد و عقاید جالبی را ارائه نمود.
در بین این فلاسفه گروهی نیز، معروف به سوفسطاییان، وجود داشتند که معلمانی حرفه ای بودند و بیشتر از قدرت تفکر، توانایی بسیار زیادی در بازی با کلمات داشتند و به سخن، بیشتر از خرد اهمیت می دادند.البته در میان آنان نیز کسانی بودند که نظرات مهمی را مطرح می کردند.برای مثال پروتاگوراس از بزرگترین و برترین سوفسطاییان بود که در نقلی از وی در رابطه با خــدا آمده است: «نمی دانم خدایان وجود دارند یا خیر و یا اگر هستند چه شکل و شمایلی دارند، زیرا عواملی نظیر ابهام این موضوع و کوتاهی عمر انسان مانع شناخت آنان می شود.»
این گونه و حول چنین مسائلی فلسفه ی نخستین یونان گذشت؛ تا اینکه در سال 399(ق.م.)فردی قدم به این جهان گذاشت که بعد از گذشت بیش از 2000 سال از مرگش، همچنان بعنوان بزرگترین فلاسفه ی جهان از او یاد می شود.او سقراط بود که شاید مرگ غم انگیز وی باعث بیشتر شدن تأثیرش بر فلسفه ی بعد از او شد.اینطور که محققان می گویند، سقراط، از لحاظ ظاهری، فردی بسیار زشت بود اما درونی فوق العاده زیبا داشت.او در زمان زندگی خویش خطی ننوشت و هر چه از او باقی مانده بیشتر از نوشته های افلاطون و تعداد معدودی از نوشته های دیگر دوستان وی بدست آمده است.
این فیلسوف بزرگ سیر تفکرات خود را با یک مسئله ی ساده و شایع یعنی پرسشگری آغاز کرد.اما روش پرسشگری و آغاز بحث از موارد با اهمیت در رابطه با اوست که به روش دیالیکتیک سقراطی معروف است.همین مطلب باعث شکلگیری یکی از مهمترین خصوصیات سقراط یعنی قدرت طرح و همینطور پیش بردن بحث بوسیله ی سؤال پرسیدن شد.قدرت تفکر وی بقدری زیاد بود که در حین بحث می توانست به راحتی نقاط ضعف فرد یا افراد شرکت کننده در بحث را پیدا کند و با پرسش های مناسب فرد مقابل را به سمتی پیش ببرد که وی، یا خود به اشتباه خویش اعتراف کند و یا از همان عقاید مجبور به حتی نتیجه گیری های معکوس شود.
مسئله ای که ذهن سقراط باتوجه به نوشته های افلاطون به خود مشغول کرده بود، تعاریفی از قبیل معنی زیبایی،شجاعت و... بود.این مطلب که وی از منشأ و ساختار جهان تا حدودی دست کشیده و بدنبال مسائلی رفت که انسان و انسانیت را مطرح کرد و نه صرفاً جهان اطراف انسان مسئله ایست که به نظر من، اهمیت سقراط را بعنوان یک فیلسوف حقیقی افزایش می دهد.
البته سقراط به شیوه ی تفکر بعد از خود کمک فراوانی کرد، اما برخی از این روشها جهت یافتن تعریفی دقیق برای بعضی از موضوعاتی، که شاید نتوان به تعریفی دقیق از آن رسید، فلسفه را در به سوی مطالبی برد که باعث کمتــر شدن ارزش آن، برای 1500 سال آینده در بین اذهان مردم شد!در هر صورت تقصیر را نمی توان کاملاً بر گردن سقراط انداخت، چراکه هر چه از وی مانده از کتاب ها و نوشته های افراد دیگر جز خود اوست و مطمئناً افلاطون بسیاری از عقاید خود را از زبان سقراط نقل کرده و یا ممکن است برداشتی نادرست از افکار سقراط داشته؛اما هرگز نباید فراموش کرد که سقراط عقل و خرد را جایگاهی بخشید که بعد از او حتی با ضربات شدید کانت در نقد عقل محض همچنان پا بر جا مانده است.
پس از درگذشت سقراط، شاگرد بزرگش افلاطون مسیری متافیزیکی را از فلسفه ی سقراط برداشت کرد و فلسفه را از راه اصلی خود تا حدودی خارج کردبعد از وی نیز شاگرد تا حدودی مخالفش، (البته در برخـی مباحث بیشتر در ظاهر مخـالف!!) یعنی ارسطو این مسیر را با تغییراتی در دیدگاههای افلاطون ادامه داد.
با درگذشت ارسطو، از زمان او تا بعد از ظهور مسیحیت فلسفه کمتر رویِ خلاقیت و اندیشه های بزرگ انسانی را به خود دید.اما با ورود به قرون وسطا، این دوره ی هزار ساله ی تاریکی که مابین دو دوره باستان و رنسانس قرار دارد، فلسفه بکلی با الهیات مخلوط شد و افسار خود را بدست کلیسا و مذهب سپرد تا این دو، فلسفه را از مسیر خویش به سوی منافع خود خارج کنند.شاید یکی از دلایلی کم اهمیت شدن فلسفه در بین عموم مردم همین باشد.البته در این دوره ی سیاه نیز خرد هایی ظهور کردند که شاید اگر زیر نظر کلیسا و الهیات نبودند می توانستند تغییراتی در مفهوم آن بوجود آورند.از جمله ی این خرد ها می توان به آگوستینوس که عقاید افلاطون را به مسیحیت نزدیک کرد و آکویناس که همین عمل را در مورد عقاید ارسطو انجام داد، نام برد.
با پایان یافتن قرون وسطا، عصر رنسانس به انسان معنای دوباره بخشید و از وی بعنوان موجودی ارزشمند یاد کرد؛ هرچند که عقاید انسان ستیزانه نیز در این دوره کم نبود.در این دوران بزرگان فلسفه نظیر، فرانسیس بیکن(احیا کننده ی فلسفه)، دکارت(مطرح کننده ی فلسفه ی نوین)، اسپینوزا(آشتی دهنده ی فلسفه با مفهوم خدا)، تا کانت(فیلسوف خشک و منتقد پر و پا قرص عقل محض)، ولتر(مار زهرآگین ادبیات و فلسفه)، شوپن هاور(فیلسوف بزرگ با نگرشی بدبینانه) واسپنسر(داروین فلسفه) به همراه هابز، لاک، هیوم و هگل که هرکدام با ضرباتی به فلسفه کم کم از نوع معنا بخشیدند و در زمان مناسب تلنگرهایی که به ساختمان فلسفه زدند بلکه فلسفه بنای جدید خود را بیابد و در نهایت نیچه که هر چند گاهی تندروی می کرد اما با پتک خود بنای فلسفه را از نو ساخت تا تأثیرات قرون وسطا را از آن پاک کند.البته لازم به ذکر است که بعد از نیچه بزرگان دیگری نظیر سارتر و هایدگر و... طرح ها و عقاید جالبی را وارد فلسفه کردند، اما کمتر کسی دیده شد که بعد از ظهور نیچه، فلسفه اش رنگ و بوی کارهای نیچه را ندهد... .
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر ۱۳۸۷ ساعت 23:14 توسط فرشاد اسماعیلیان
|