(3)ســقراط و جام شوکران...
فرشاد اسماعیلیان

در این قسمت سعی دارم تا برای آشنایی اولیه با سقـراط، نگاهی به نقطه ی اوج زندگی و آثار او بیندازم.در مورد سقراط همانطور که گفته شد، چون چیزی ننوشت نمی توان آثار مکتوبی برای بررسی یافت، اما او به اندازه ی کافی بر ذهن افلاطون، گزنفون، کریتون و دیگر دوستان خود تأثیر گذاشت تا از نامش با گذشت 2350 سال بعنوان اولین (و شاید آخرین و بزرگترین) شهید واقعی فلسفه یاد کرد.در مورد سقراط به نظر اکثــر محققان نقطه ی اوج زندگیش محاکمه و مرگش می باشد که بطور خلاصه در اینجا بدان اشاره می کنم.این متن را از نوشته های مایسون کورا انتخاب کرده ام:
{...اگر در سال 399 (ق.م.) در آتن به گشت و گذار می پرداختید، ظاهراً چیزی نمی دیدیدکه یادآور جنگ باشد...البته این ظاهر قضیه بود چون مصایب جنگ داخلی چیزی نبود که به این زودیها فراموش شود.به رغم تلاش همگان، نمی شد چیزی را واقعاً به صورتی درآورد که در پیش از جنگ بوده...سقراط طبق معمول به کارش می پرداخت.او پیوسته طالب شهری با نظم، و معتقد به اطاعت از قانون بود، ولی هرگز بر این باور نبود که می شود با بستن دهان مردم امور شهر را از عیب بری کرد...احتمالاً سقراط هیچ مسئله ی ناخوشایندی را برای آینده پیش بینی نمی کرد و اگر هم مشکلی داشت توجه چندانی به آن نمی نمود...روزی زمزمه هایی از اینجا و آنجا برخاست و بعد تبدیل به خبری شد که در یک لحظه همه شهر را در خود گرفت.خبر این بود که سقراط برای محاکمه به دادگاه احضار شده...موارد اتهام به دور از هر نوع شایعه ای، اینها بودند:سقراط متهم شد به این که برخلاف مردم شهر به خدایان اعتقاد ندارد، بلکه به خدایان جدیدی معتقد است، و نیز این که اخلاق جوانان را تباه می سازد!
این اتهامات کاملاً بی معنا بود، ولی اگر ناطقی زبردست آنها را توجیه می کرد می توانست معنایی بدانها بدهد...پرونده ی متهم می بایست طی یک ماه در حضور یکی از اعضای عالی مرتبه هیئت منصفه پانصد و یک نفره بررسی شود.
صبح روز محاکمه مثل هر بامداد دیگری فرارسید.کریتون و پسرش کریتوبولوس، افلاطون و دیگران صبح زود در خانه سقراط جمع آمدند تا همراه وی به دادگاه بروند.دوستانش او را طبق معمول بشاش یافتند...هیئت منصفه، یعنی پانصد و یک نفر شهروند آتنی که با قرعه به عنوان نماینده مردم انتخاب شدند، اکنون در حال آمدن به دادگاه بودند و هجوم می آورند به سوی مأموری که مسئول توزیع ژتون رأی بود، بعد از آن سعی می کردند بهترین مکان را در نزدیکی جایگاه به دست آورند.رئیس دادگاه، آرخون شاه روی سکوی مخصوص خود قرار داشت و تماشاگران برخی عصبی و بعضی فقط کنجکاو در اطراف موانع جایگاه مخصوص هیئت منصفه ازدحام کرده بودند.
ابتدا شکات اقامه دعوا کردند، ولی آنچه می گفتند حقیقت نداشت.سقراط بی آنکه اهمیتی برای آنچه می شنید قایل باشد، بر سکوی مخصوصش نشسته و منتظر نوبتش بود.
سقراط دفاعیه ی خود، یکی از بزرگترین دفاعیه های تاریخ را چنین آغاز کرد:
«مردان آتن!!!نمی دانم زمانی که شکات من صحبت می کردند، چه احساسی داشته اید.سخنانشان قانع کننده بوده، چندان که تقریباً فراموشم شد از چه نوع افرادی هستم.ولی از آنچه گفتند حتی یک کلمه آن هم حقیقت نداشته است.اگر می بینید که در دفاع از خود همان کلماتی را به کار می برم که در کنار میز صرافان یا در دیگر نقاط از من شنیده اید،عجب مدارید، زیرا عادتم بر این است.به شیوه ی گفتارم خرده مگیرید، ممکن است بد یا خوب باشد، بلکه فقط به یک چیز دقت داشته باشید و آن اینکه آیا آنچه می گویم درست است؟برای خوب بودن یک قاضی باید دید که آیا او به آنچه خوب است توجه می کند، همانطور که سخنران خوب کسی است که حقیقت را بگوید.اگر چیزی موجب از میان رفتنم شود، همین خطر است، از یاوه گویی و بداندیشی مردم جهان است که در گذشته بسیاری از مردان نیک از میان رفتند و به گمانم در آینده هم خواهند رفت.خطر در این است که این مسئله با از بین رفتنم زایل نخواهد شد...آتنیان در زمانی که سرباز بودم در همان جایی می ایستادم که افسران ارشد مرا گماشتند،ولی اکنون خداوند مرا به این کار گماشته.اوست که مرا فرمان می دهد زندگی خویش را با آزمودن خود وقف فلسفه کنم.آتنیان!!! اگر به سبب ترس از مرگ یا چیز دیگری از این مقام دست می شستم کاری بس زشت انجام داده بودم.اگر چنین می کردم، حق داشتید مرا متهم کنید به این که خدایان را باور ندارم.آتنیان! من دوست شما هستم، به شما مهر می ورزم ولی...تا آن زمان که نفسی در من باقی است و توانی دارم از ممارست به فلسفه دست نخواهم کشید...بدانید که خواه آزادم سازید یا خیر، طریق دیگری برنخواهم گزید، حتی اگر بارها بمیرم!...بنابرین آنچه می گویم برای دفاع از خودم نیست بلکه بخاطر شماست!...پس چنان حکم کنید که خیر هر دوی ما در آن باشد.»
درنهایت پس از جمع آوری و شمارش آرا، حکم صادر شد و این آغازی بود برمشکلاتی که فلاســفه با آن دست و پنجه نرم می کنند...سقراط می بایست پس بازگشت کشتی مقدس اعزام شده به دلوس جام شوکران را سر بکشد و بر زندگی خویش پایان دهد!!اما بدلیل طولانی شدن بازگشت کشتی بخاطر طوفان، اجرای حکم به تعویق افتاد...در این مدت تا فرارسیدن روز پایانی دوستان سقراط سعی کردند تا به هر نحوی او را از زندان رها سازند اما سقراط نمی پذیرفت.سقراط در پاسخ به تلاش های ایشان می گفت:«...این ندایی است که در گوشم طنین افکن است؛ آوای برخاسته از این کلمات، آهنگی است که راه ورود هر نغمه ی دیگری را مسدود می سازد...»در شب قبل از زمان اجرای حکم دوستان وی در کنارش جمع شدند.حال که متـوجه شدند نمی توانند او را راضی به پذیرش کمک هاشان کنند، تا زمان اجرای حکم با وی به صحبت و مبـاحثه پرداختند.
سرانجام روز اجرای حکم فرا رسید...زندانبان به در آمد...عذرخواهی کرد و در حالیکه او نیـز اشک از دیدگان می بارید سقراط را شریفترین و ارجمندترین و بهترین فردی خواند که تاکنون بدانجا پا نهاده.سقراط نیز با وی با مهربانی سخن گفت.کریتون با اضطرابی درونی به سقراط گفت:«...تعجیلی در نوشیدن زهر نیست...»ولی پاسخی دیگر شنید، سقراط گفت:«بگویید جام را بیاورند.»سقراط از خادم خواست تا اجازه بدهد تا او جرعه ای برای خدایان بیفشاند...ولی خادم نپذیرفت.سپس افزود:«...باید از خدایان مسئلت نمایم که سفری دلپذیر از اینجا به دنیای دیگر در پیش داشته باشم...امیدوارم که مستجاب شود.»و جام را برداشت و آنرا نوشید.دوستانش نتوانستند این صحنه را تاب بیاورند و هرکدام به نوعی با گریستن و فریاد ناراحتی و غم خود را ابراز کردند؛ تا آنجــا که سقراط گفت:«این اعمال عجیب چیست...این خود دلیلی است که چرا زنان را بیرون فرستادم...آرامش و صبر پیشه کنیـد!!»شرمنده شدند و اشکهاشان فرو نشست.سقراط بنا به دستور  اندکی راه رفت.آنگاه در بسترش آرمیــد.پس از مدتی صورتش را که پوشانده بود باز کرد و آخرین جملاتش را گفت:«کریتون...من قـربانیی به خداوند شافی(خدای طب و درمان) مدیونم.لطفاً این قربانی را به جای آور...»
فردای آن روز سقراط را دفن کردند.کریتون این چنین از آن روز یاد می کند:«سقراط را دفن کردیم.به عقیده ی من سقراط در مدفنش نبود.نمی دانم کجاست، ولی هر کجا که در هست منزلی خوش و مقامی دلگشاست...»}
اینگونه سقراط در مقابله با دادگاهی که از قاضی اش، شکات و متن شکایات تا اکثر حضار آن در نادانی و جهل بسر می بردند، همچنان به روشنگری پرداخت و یک لحظه هم از هدف خویش دست نکشید... .