(4)نــیــچــه و انسـانی ابـر انسـانی...
فرشاد اسماعیلیان

در قسمت قبل از یکی از بزرگترین لحظات زندگی اندیشمندی ارزشمند مطلبی بیان کردم؛اما اندیشمندی دیگر که در تمام عمر با وجود درد ها و مشقت هایی که از بیماری های جسمی، نظیر میگرن و سر درد های شدید ناشی می شد، تمـام انرژی خود را برای باز نگری به ارزشهای انسـانی و بررسی و نـقد آنهــا و همچنین بازآفرینـی ارزش هایی که آدمی را برای انسـان بودنش مطرح می سازد صرف کرد.هر چند که گاهی اوقات در برخی موارد تـند روی می کرد و بعضی مسائل را به باد نقد های شدید خویش می گرفت، اما این مسائل همواره از آن دسته بودند که چنین انتقادهایی بر آنـها می بایست حتی زودتر از وی نیز صورت می گرفت.گاهی نیز دلیل تند روی وی، نفوذ شدید افکار و عقاید خرافی و نادرست در میان مردم بود، که باعث می شد تا او نتواند بدون چنین تند روی هایی مردم را به نگاهی دوباره به آنها وادارد.

مطلبی که نیچه در طرح و شکل دهی به فلسفه اش از آن بسیار سود برد، رشته تحصیلیش، زبان شنـاسی بود.رشته ای که بدلیل توفیق در آن، باعث شد تا در سن 24 سالگی، در حالی که او هنوز حتی مدرک دکتری و اجازه نامه ی تدریسش را نگرفته بود، مقام پروفسوری زبان شناسی در دانشگاه بازل به وی پیشنهاد شود.با این حال بعد از چند سال بدلیل برخی مشکلات جسمی خود نیچه و  برخی مسائل روانی حاکم بر دانشجویان و دانشگاه، بار خود را بست و بازل را ترک گفت.
نیچه در سن 37 سالگی از طریق یکی از دوستانش با دختری روسی بنام لوسالومه، کسی که از مؤثرترین افراد در زندگی وی بود، آشنا شد.در هر حال این دوستی نیز بدلیل مشکلاتی بعد از چندی از هم می پاشد، اما باعث خلق تفکراتی عمیق در ذهن نیچه می گردد.هر چند که نباید از تأثیر لوسالومه بر زندگی نیچه چشم پوشید اما فراموش نیز نباید کرد که شاید پایه ی این مباحث بزرگ بود که باعث دوستی آندو گشت، و شاید اگر نیچه چنین تفکراتی را در ذهن خویش پایه ریزی نکرده بود، هرگز لوسالومه نیز آنچنان که امروز مطرح است، در یاد ها نمی بود.در ادامه و البته بصورت خلاصه به مسئله ی انسـان برتر، از نقاط اوج زندگی وی، اشاره ای می کنم، هر چند که مباحث نیچه، از آن دست نیستند که بتوان با چند خط نوشته کوتاه و خلاصه آنها را بیان و یا درک نمود؛ اما در هر صورت باعث آشنایی هرچند سطحی با وی می گردند.
داریوش آشوری، از برترین مترجمان آثار نیچه ابر انسان را چنین تعریف می کند:
{مقصود نیچه از این نام «انسان کامل» است؛ یعنی انسانی که به قلمرو آزادی قدم نهاده و از ترس و خرافه و موهوماتی که تا کنون بر اندیشه ی بشر حکم فرمایی کرده، رهایی یافته است.}
این قدم نهادن در قلمرو آزادی و رهایی از این موهومات را می توان با توجه به نوشته های نیچــه رهایی از اخلاقیات کهنه و مطرح شده ی مسیحیت و پیشینیان نیز نامید.نیچــه در کتاب «آنک انســـان...» در قسمتی چنین می نویسد:
{آنکس که اخلاق را پدید آورد، تنها ضد ارزشی در بین تمامی ارزشها یافته است که به آن باور دارند یا باور داشته اند.او دیگر در محترم ترین و حتی آنگونه ی تقدیس شده ی انســان نیز جنبه ی احترام و بزرگداشت را نمی یابد...مفهوم گناه را همراه با ابزارهای شکنجه در برابر مفهوم اراده ی آزاد نهادند تا غریزه را دستخوش پریشانی کنند و بدبینی نسبت به غرایز را سرشت ثانوی سازند!...}
داریوش آشوری در ادامه ی تعریف خود آورده است:
{...ابر انســان صاحب اراده ایست که خود را از این کین توزی با زمان و ( چنان بودِ) آن رها ساخته و در بازی زندگی بازیگوشانه و دلیرانه و شادمانه شرکت می کند و خطرهای آنرا می پذیرد...}
پذیرش این مخاطرات و زندگی از مسائل جالب و اساسی است که نیچه از آنها نامبرده، برای درک بهتر مطلب می توان این نمونه از نوشته های نیچه را در نظر آورد:
{...زندگی خود را بپذیرید و شجاعت داشته باشید که بگویید:«من اینطور خواستم!!!»خواست، علامت مشخصه ی انسـان برای کنترل بر خویشتن و قدرت است...این واقعیت که اراده نمی تواند در خواست عقبگرد کند، به این معنـا نیست که ناتوان است...اینکه مرگ نزدیک می گردد، بدان معنا نیست که زندگی بی ارزش است...}
و بدین صورت نیچه آثار خود را با طرح مطالبی که اکثراً به فراموشی سپرده شده بود آفرید.
اینگونه این دو فیلسوف، هرکدام در جای خود، از برخی تفکرات پیشینیان خود در عقاید متافیزیکی، موضوعات مذهبی مربوط به بعد از مرگ، جهان اطراف و مباحثی که مطرح کردن آنها در زندگی شاید هیچ تغییر و تأثیری نیافریند...دست کشیدند و به فلسفه ی ناب و مطرح کردن انـسـان به عنوان نقطه ی اعظم اهمیت هستی پرداختند.
در پایان مطلبی در باب ابر انســان از نیچه اضافه می کنم که می دانم خواندنش خالـی از لطف نخواهد بود؛
{...دریغا! زمانی فرا میرسد که آدمی دیگر پیکان اشتیاقش را به فراسوی آدمیان نمی افکند و زهِ کمانش قژاقژ کردن را از خاطر می برد!به شما می گویم:آدمی همچنان بایستی عظمت و اغتشاشی سترگ را در خویشتن داشته باشد تا بتواند خلق ستاره ای رقصان کند!به شما می گویم:آیا در خویش تن عظمتی سترگ دارید؟
دریغا!زمانی فرا می رسد که در آن، آدمی دیگر ستاره ای نخواهد زاد.دریغا! زمانه ی خوارترین انسـان فرا می رسد، که حتی دیگر نمی تواند خود را خوار بشمارد!!!؟...نیازمند تأملی عظیم هستیم.شاید انسانیت ناگزیر باشد بر طومار گذشته اش خط بکشد.شاید مجبور شود توپخانه های جدیدی به سوی تک تک مواضع آن نشانه گیری کند...من به شما ابر انسـان را می آموزانم.آدمی چیزیست که می بایست از وی درگذرید.شما برای گذشتن از وی چه کرده اید؟همه ی جانوران تا کنون چیزی فراتر از خود آفریده اند، و شما می خواهید جزرِ این خیزاب سترگ باشید؟یا به جای برگذشتن از آدمی، همچنان ترجیح می دهید به حیوان بازگردید؟...
...و چه پاداش بدی است برای آموزگار، اگر همواره فقط شاگردش بمانیم...}